۲۹ اردیبهشت
صبح برخلاف همیشه که پسرها ساعت ۷ صبحانه خورده منتظر بیرون رفتن یا دیدن کارتون هستن ، یا حتی مشغول دعوا باهمدیگه هستن . هر دو تا ساعت ۸ خوابیدن . و من که هیچ لباس سفید مناسبی برای جشن امروز نتونسته بودم پیدا کنم منتظر بودم بچه ها بیدار بشن تا از باکس های زیر تخت لباس مناسبی پیدا کنم. دو روز بود همسرم پشت سر هم شیفت بود و وقتی میرسید خسته بود و حوصله ی این کارها رو نداشت. قبل از اون هم خودم مریض شده بودم. یعنی درست بعد از امتحان الاستیسته سر درد و بدن درد و آبریزش شروع شد . بعد از ۳ روز که حالم بهتر بود ناپرهیزی کردم و صدای کلفت و گرفته هم چاشنی تک و توک سرفه هام شد . دیروز موهای والا رو برای جشن کوتاه کردم . ولی کوتاه که نه خراب کردم،دور موها کامل کوتاه شد و یارا گرسنه مدام بهانه میگرفت ، بغلش کردم ، یکم که گذشت ماشین از دستم افتاد و شکست و این شد که ابزار دستمون از دست رفت. به همسرم گفتم بعد از شیفت والا رو ببر آرایشگاه ، گفت نمیتونم. اومد خونه و زنگ زد به آقای آرایشگر ، گفت فردا ۱۱/۵ مغازه ام. جشن هم ساعت ۱۰ بود. از ما اصرار که زودتر ، گفت پدرم فوت شده باید برم مزارشون . درنهایت قرار برای ساعت ۱۰ شد !
بالاخره لباس های مناسب جشن برای بچه ها پیدا کردم و بین گریه های یارا و غرغرهای بی وقفه ی والا آماده اشون کردم و ساعت ۱۰:۵ دم آرایشگاه بودیم. مامان سارا زنگ زد و پرسید نمیایم ؟ گفت هیچ صندلی خالی نیست . ولی اینکه هنوز ساعت ۱۰:۲۰ برنامه شروع نشده بود نقطه ی قوت بود. همسرم مدام با آقای آرایشگر حرف میزد ، خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودن و صحبتشون حسابی گل کرده بود که به همسرم زنگ زدم که باهاش حرف نزن بزار کارش رو بکنه.
و بالاخره حدود ساعت ۱۱ رسیدیم. به محض ورود خاله ی والا گفت : والا تو بز بودی دیگه ؟ و والا رفت پشت صحنه برای گریم نمایش . مامان و بابای سارا همون اول نشسته بودن. سلام و احوال پرسی کردیم و منتظر بودم یکی از خاله ها یه صندلی چوبی واسم بیاره تا بتونم جایی برای نشستن پیدا کنم . مامان سارا متولد ۶۲ بود، همسرشون هم استاد دانشگاه و یه مرد جا افتاده بودن. روبروی مامان هادی نشستم و باهم خوش و بش کردیم. سن بابای هادی شاید به زور به ۲۵ میرسید.
تا آماده شدن بچه ها کلیپی از پیش دبستانی پخش کردن و من با بغض و اشک هایی که تند تند پاک میکردم تا کسی نبینه سعی میکردم زیاد احساساتی نشم. بچه ها اومدن و با جدیت نمایشی که یک ماه واسش تمرین کرده بودن رو اجرا کردن و من از وسط نمایش در حالی که یارا با یک دست صندلی کوچیکی که روش نشسته بود رو میکشید و با دست دیگه من رو، مجبور شدم از سالن برم بیرون.
بعد از اون هم شعر وطنم ایران رو اجرا کردن و اشک بود که از صورت من می ریخت. و درنهایت لوح فارغ التحصیلی رو به بچه ها دادن و تمام.
سارا طبق همیشه میخواست بمونیم و با والا بازی کنه ولی مامانش به خاطر کفش های پاشنه بلندی که پوشیده اصلا نمی تونست بمونه ، سارا میگفت من میرم مدرسه ایی که والا بره . گفتم نمیشه سارا جون مدرسه ها دخترونه پسرونه دارن ، گفت پس نمیرم مدرسه .
برگشتیم خونه ، قبل از رفتن والا میگفت من خیلی دلم کیک میخواد برای همین قرار بود اگه اونجا بهمون کیک ندادن موقع برگشتن واسش بخریم، که تصمیم اش به خرید سوت لاوا تغییرکرد ، و به شب نکشیده بود سوت لاواها تموم شد .
۳۰ خرداد
والا میره توی محوطه بازی کنه ، قرارمون رو بهش گوشزد میکنم که تا قبل از روشن شدن چراغ ها خونه باشه. میگه باشه و میره . شام آماده شده ، چراغ ها هم روشن شده ولی از والا خبری نیست. میرم دنبالش ، توی پارک داره سرسره بازی میکنه . میگم بریم خونه ، میگه نمیام چراغ ها زود روشن شد. خیلی باد میاد و من با یارا بیشتر نمیتونم بمونم. میگم من میرم خونه بیا. میرم خونه چند دقیقه بعد والا میاد. طبق روال همیشه اش شروع میکنه با گریه و داد رفتارش رو توجیه کنه. اینبار کلی روی خودم کار کردم. صبر میکنم حرفهاش تموم بشه ، شروع میکنم به حرف زدن ، وسط حرفم میاد و همون حرفها رو تکرار میکنه و من صبر میکنم. حرفهاش که تموم میشه میگم درک میکنم مامان تو دوست داشتی بیشتر توی پارک بمونی و بازی کنی و از اینکه اینقدر زود چراغ ها روشن شد ناراحت شدی ، حق داری من هم بودم ناراحت میشدم . ولی میتونستی بیای به من بگی از ناراحتی ات و خواسته ات ، اون وقت یا من بهت اجازه میدادم یکم بیشتر بمونی یا خودم باهات میومدم . ولی چون یادت رفت این کار رو بکنی فردا نمیتونی بری توی محوطه بازی کنی .
بدون عصبانیت سر تکون داد و گفت یعنی شب شد خوابیدیم بعدش میتونم برم ؟ گفتم بله !
و اینطور شد که غائله ایی که میشد به داد و دعوا برسه خیلی منطقی در آرامش حل شد .
۳۱ خرداد
روز آخر پیش دبستانی بود. توی مسیر بودیم که والا گفت مامان میشه با گوشی ات فوتبالیستا ببینم ؟ داشتم فکر میکردم که چه دلیلی برای مخالفتم میتونم بیارم که خودش گفت اه نه نمیشه. گفتم چرا نمیشه ؟ گفت چون قرار گذاشتیم من فقط ۵ شنبه جمعه ها گوشی ببینم. و من قول و قرارهای دیروز رو فراموش کردم و دوباره یادم افتاد که چقدر بچه ها قانونمندن اگر این قانون ها رو خودمون نشکنیم.
مینویسم س و بهش میگم بخون میگه صاد میگم نه سین میگه بعضی ها میگن صاد میگم اشتباه هرکی بگه اشتباه گفته حرف بعدی رو میخونه ی و در نهایت ب خیلی غلیظ و بلند . میگم خب حالا" س ی ب" چی شد ؟ میگه پرتقال :|
برق ها رو خاموش کردیم بخوابیم. یارا توپ فوتبال اورده رو تخت ما فوتبال بازی میکنه ، چند دقیقه بعد والا هم بهش ملحق میشه . یهو یارا میافته. انگشتش رو به نشونه سوت زدن میکنه توی دهنش و میگه اتااا (خطا )

۱۳ اردیبهشت
با اینکه به اندازه ی کافی شب رو خوابیدم ولی احساس میکنم از دیروز هنوز خسته ام . ماشین رو پشت یه شاسی بلند سفید دوبل پارک میکنم و با والا پیاده میشیم. یکی از بچه ها با ما میرسه ، یه سبد گل کوچیک دسته مامان مو بلونده . یادم میافته امروز ، روز معلمه . والا از پله ها بالا میره ، با ذوق دنبال ... میدوه و صداش میکنه ، بدون لبخند به والا نگاه میکنه و همه ی حواسش به حرفهای مامانشه که برای چندمین بار تاکید میکنه کارت های طلایی رنگ بزرگی رو که دستشه به کدوم خاله ها بده . والا میره و من ناراحت از اینکه چرا امروز رو یادم نبوده برمیگردم سمت ماشین. یکی دیگه از مامان ها با یه دسته گل وارد حیاط میشه و من سوار ماشین میشم.
۲۷ اردیبهشت
فکر میکنم حاضرم ده بار دیگه بارداری و زایمان رو تجربه کنم ولی فرزند پروی رو نه ! سخت ترین کار دنیا برای من بود. با اینکه از مشاور کمک خواستم . با اینکه کتاب خوندم با اینکه دوره خریدم وپادکست گوش دادم .... خیلی درد داشت ... خیلی ... اینجا دیگه فقط خودم نبودم ، کوچکترین اشتباه من میشد یه خراش روی یک قلب پاک ، کوچکترین برخورد غلط من میشد پایه گذاری یک مشکل روحی و رفتار نادرست . تمییز دادن رفتار درست توی بحران ها سخت و نشدنی بود. و حس عذاب وجدانی که دست از سرم بر نمیداره .
هنوز پروسه ی مدرسه ادامه داره و ما در مورد هیچ کدوم به قطعیت نرسیدیم . چون شهریه ها مشخص نیست . امسال برای ما از لحاظ مالی خیلی خیلی سخت شروع شد . و میدونم سخت تر هم خواهد شد ، چون به زودی به امید خدا قسط های جدید اضافه میشه و کل حقوقمون میشه قسط . نه این که اغراق کنم واقعا کل حقوق میشه قسط ، که البته اونم اگه بشه عالیه ، یعنی اگه وام بدن ... قبل از عید وزات نفت استخدام داشت و من نفهمیدم و شد یکی از حسرت های این روزهام.
یکم زندگی امون سخت و پر استرس شده برای همین دستم به نوشتن نمیره و نمیتونم حتی از سادگی های قشنگ زندگی بنویسم. از اینکه باغچه جلوی در رو پر از آفتابگردان و پشت خونه رو پر از ریحان کردم. از اینکه شمعدونی خوشرنگم گل داد و من چقدر ذوق کردم ، از گل های انار که هر روز پشت پنجره میشمرم که چندتا غنچه دیگه داره. و حتی از امتحان الاستیسته که درسته راضی نبودم ولی خوب دادم. از همراهی همسرم که قبل از امتحان زنگ زد و بهم گفت که همیشه کنارمه و بهم ایمان داره. از حس درک استاد که وقتی دید نمیتونم سوال ها رو بنویسم گفت این همون سوالیه که دیروز پرسیدی . نگران نباش تا هر وقت بخوای من میمونم تا بنویسی ، استرس نداشته باش.
شب ها با فکر میخوابیم و تا صبح خواب اتفاقاتی که قراره بیافته رو میبینیم و صبح با عجله درگیر روزمره میشیم و تا شب گوشه ی ذهنمون کلی دغدغه و فکره !
پ.ن : عکس و تیتر به هم مربوط نیستن :)

آخرهای کلاس بود و از پنجره های دودی کلاس نمیشد دید که هوای ابری، بارونی شده، کم کم جای رد بارون روی شیشه ها نشست ، یعنی بارون با باد . دوستم مدام شقیقه هاش رو ماساژ میداد. میگفت سر اینکه با ماشین بیاد دانشگاه با برادرش بحثش شده ، هر دوتاشون ماشین لازم داشتن ، ولی اونی که حرفش به کرسی نشسته دوستم بوده .پنجره کلاس تقریبا خیس بود و وسط ظهر هوا داشت کم کم تاریک میشد. استاد مثل همیشه یک ربع زودتر تعطیل کرد و گفت شاید دوشنبه هفته آینده کلاس نباشه. جزوه هام رو جمع کردم و با دوستم از کلاس اومدیم بیرون. هیچ کدوم بارونی نپوشیده بودیم. خیلی سریع ازهم خداحافظی کردیم و سوار ماشین هامون شدیم. همه چیز خیلی قشنگ بود ، یه آهنگ فرانسوی گذاشتم و با سرعتی که سعی میکردم به خاطر لغزندگی کم باشه راه افتادم. به اتوبان که رسیدم صدای بلبل و نم بارون شد طوفانی که شاید ارمغانش میتونست سیل باشه. دو بار کنترل ماشین به خاطر حجم زیاد آبی که جمع شده بود از دستم خارج شد.
تنها چیزی که تو اون وضعیت ترسناک میشد دید عزمت خدایی بود که هوای نیمه ابری رو در کمتر از ۲ ساعت به چنین طوفانی تبدیل میکنه. با خودم فکر میکنم تو راه اومدن به دانشگاه فقط به این فکر میکردم که از کجا چقدر وام بگیریم برای خرید ماشین چقدر کم میاریم و هر از گاهی از تصور ماشین جدید قند توی دلم آب میشد ولی حالا موقع برگشتن فقط به این فکر میکردم که آیا رسیدنی هست ؟ و دنیا همینه یک لحظه هست و لحظه بعد نیست.
مسیر نیم ساعته حدود ۱ ساعت طول کشید ولی بالاخره رسیدم. همسرم و بچه ها توی خونه از صدای رعد و نور برق حسابی ترسیده بودن. طبق روال هر روز لباس هام رو سریع در اوردم نهارم رو خوردم و مشغول مرتب کردن خونه شدم. اول از آشپزخونه شروع میکنم. همیشه به خودم میگم تا چایی ام دم بکشه آشپزخونه باید تموم بشه . برای همین کتری رو اونقدر پر میکنم که دیر بجوشه و من وقت بیشتری داشته باشم.
پ.ن : دو روزه از صبح تا بعد از ظهر از این مدرسه به اون مدرسه برای ثبت نام والا در حال پرس و جو و تحقیق ام و چون همسرم شیفته مجبورم تنهایی برم و با وجود یارا خیلی کار سخت میشه. دیروز یه مدرسه که میگفتن خیلیخوبه ولی سخت گیر هستن رو رفتم . مدرسه انتهای یه بن بست بود که وقتی وارد میشدی یه حیاط کوچیک داشت و باید از پله ها میرفتی بالا تا به ساختمان برسی. یه خونه خیلی قدیمی که آدم رو پرت میکرد به ۳۰ سال پیش (بیشترش به سن من نمیرسه وگرنه خونه بیش از اینها قدمت داشت
. ). یه راهروی طولانی با کلی در که هر کدوم به کلاس یا دفتری کوچیک باز میشدن . درها یه پنجره مستطیلی خیلی کوچیک داشت. ناظم و نگهبان و مربی همه ترکی حرف میزدن و این حرف مامان سارا رو که میگفت مردم قدیمی و با اصالت توی اون منطقه هستن رو تایید میکرد. کادر آموزشی به نظرم برای دوره ی ابتدایی بیش از حد پیر بودن. آقای معاون با موهای یک دست سفید و عینک مستطیلی بزرگ گفت خیلی دیر اومدین. جا نداریم. حالا برو با حاجی صبحت کن ببین چی میگه . اتاق حاجی از همه ی اتاقها پر نورتر و بزرگتر بود. حاجی داشت با یکی از خانم های جوانی که احتمالا معلم بود صحبت میکرد . حاجی گفت شرمنده دخترم اصلا جا نداریم. حالا باز به آقای ... بگو اسمت رو بنویسن خودت ۱۰ روز دیگه ازمون خبر بگیر. در کل از مجموعه اشون با اون همه شهرت خوشم نیومد. هم اینکه کادر مسن داشتن ، هم اینکه ترکی الویتشون بود (برای ما سخته البته) هم اینکه ساختمون بیش از حد قدیمی و توی یکی از خیابونهای خیلی شلوغ بود و اینکه رفتارشون طوری بود که تو باید دنبال اونها میرفتی ، یک جورایی حق به جانب بودن.
یه مدرسه دیگه هم رفتم که ظاهر همه چیز مرتب بود و کادر به نظر خوبی هم داشتن ، مهارت های اجتماعی، زبان و ورزش فوق برنامه هایی بود که برای بچه ها در نظر گرفته بودن .
یه مدرسه دیگه هم بود که ساختمون با عظمت و شیک داشت. این مجموعه رو خودشون پارسال ساخته بودن. که دو طبقه اول پسرانه و دو طبقه آخر دخترانه بود . حیاط پسرهای اول تا سوم با پسرهای چهارم تا ششم جدا بود. روی پشت بام هم با دیوارهای دو متری برای بچه های دختر حیاط ساخته بودن. همه چیز متناسب با نیازهای بچه ها بود ازسایز روشویی تا صندلی و کلاس. فوق برنامه اشون هم زبان و موسیقی و هنر بود .
هر سه تای این مدرسه شهریه ی حدودی بهم ۲۶ ت گفتن.
یه مدرسه دیگه هم رفتم که قرآنی بود و کلا محیط متفاوت از بقیه بود. ساختمان و حیاط بزرگ آدم رو یاد مدارس دولتی می انداخت. اونجا شهریه رو با نهاری که به بچه هامیدادن بهم ۱۶ ت گفت.
مدرسه ایی که الان والا میره برای پیش دبستانی امسال ۵۰ میلیون و برای دبستان ۳۵ میلیون میگیره ! که واقعا خدمات خاصی هم نداشت.
برای دو شنبه دوتا از مدرسه ها بهمون وقت سنجش دادن. بریم ببینیم چی میشه.
حالا این وسط خودم هم یک شنبه میانترم دارم و سه شنبه هفته بعد هم یه میانترم دیگه .
عکس نوشت : اینجا نم نم بارون و اول مسیر توی دانشگاه
میگه مامان اون خانمه رو دیدی؟
از ذهنم میگذره که خدایا چی میخواد بگه ؟ چطوری یه جواب خوب بدم ؟
میگم کدوم خانمه؟
همون که ماسک صورتی داشت
باخودم فکر میکنم خداروشکر ما، ماهواره نداریم میگم
یادم نمیاد
میگه همون که رفتیم لباس خریدیم
یادم میاد میگم
آهان خب؟
میگه شلوارش پاره بود
یه لبخند احمقانه میزنم و میزارم جمله اش بدون توضیحی خبری باقی بمونه.
همیشه برای واکسن زدن استرس دارم و دلم میخواد میشد هیچ وقت انجام ندم، هربار هم که موقع واکسن زدن میرسید باخودم میگفتم واکسن زدن از این مریضی های سختی که یارا گرفت بدتر نیست. ولی باز هم یه استرس بزرگه واسم. از پاییز یارا اونقدر مریض شد که همه ی واکسن هاش حداقل یک ماه دیر تر زده شد . و بالاخره واکسن ۱۸ ماهگی هم زده شد و من برای سالها راحت شدم و البته که چند ماه آینده واکسن ۶ سالگی والا پیش رو دارم.
خاطرات مربوط به سال ۹۸ رو که والا هم سن الان یارا بوده رو میخونم. همیشه تصورم این بوده که والا نسبت به سن اش عقب تر بوده و یارا جلوتر ، ولی وقتی میخونم میبینم تفاوت چندانی باهم ندارن . ولی خودم خیلی عوض شدم ... خیلی بی حوصله و بی توجه به بچه ها شدم، یکم وسواسی شدم ،خیلی وقت کم میارم ،کم خواب و پر مشغله ، یکم نا امید و بی انگیزه و یکم غمگین ... همه ی اینها نشونه های مثبتی نیست.
دیروز یه کالباس مارتادلا ۴۰٪ مرغ خریدم واسه گربه ی حیاطمون، یکم خورد و دیگه نخورد ... باخودم فکر کردم اینا چی میتونن باشن گربه هم نمیخوره!
به خودم نهیب میخوره که بیشتر خودم باشم ، کمتر به تمیز بودن خونه گیر بدم ، با حوصله تر با بچه ها بیشتر بازی کنم ، رقص و ورزش کار هر روز باشه . فکر میکنم بیشتر باید برای خودم و بچه ها وقت بزارم تا کارهای خونه ، خودم بیشتر بهشون نیاز دارم .
اریبهشت ماه قشنگی هاست ، پس من هم باید با طبیعت پیش برم ...
میخواد بره بیرون، اول بره دنبال دوستش و بعد باهم تو محوطه بازی کنن. میگه شلوارم خوبه ؟
شلوار آبی سه خط که زمان بچگی ماهم بود، فکر میکنم میره بیرون کثیف میشه پاره میشه ، پس همین خوبه .
میگم خوبه فقط باید کاپشن بپوشی
با جملاتی که سعی میکنه به هم ربط اشون بده بهم میفهمونه که با کاپشن سخته برای همین تصمیم میگیریم هودی بپوشه . هودی رو که میپوشه دوباره میگه : شلوارم یکم بد نیست ؟
میبینم خیلی بد شده ، میگم چرا ، برو شلوار طوسی ات رو بپوش.
با خودم فکر میکنم تو کی این قدر بزرگ شدی که واسه بیرون رفتن به تیپت اهمیت میدی ، که می بینم با موهای شونه کرده جلوی در نشسته و ازم میپرسه درست پوشیدم ؟
امروز یارا اولین جمله ی دو کلمه ایی اش رو گفت " مال منه "
والا که کوچیک بود خیلی تلاش میکردم قبل از ۲ سالگی تلویزیون و گوشی نگاه نکنه ولی خصوصا توی جمع های خانوادگی خیلی موفق نبودم و برخلاف تلاشم همیشه جمله ی روی اعصاب "بچه ام گناه داره بزار ببینه " رو میشنیدم. خود والا هم عاشق کارتون و گوشی بود. و قبل از دوسالگی کم و خودم حتی گاهی در حد خیلی کم واسش کارتون میذاشتم . نقطه مقابل والا ، یارا که اصلا علاقه ایی به کارتون و غیره نداره . دوست داره وقتی با موبایل حرف میزنیم گوشی رو بگیره و حرف بزنه ، دوست داره با گوشی واسش آهنگ بزاریم ولی اصلا با کارتون و گوشی مشغول نمیشه ، اوایل والا که میخواست کارتون ببینه میگفتم فقط وقتی یارا خوابه ولی وقتی دیدم حتی کارتون روشن هم باشه نگاه نمیکنه ، کار من خیلی راحت شد از تعقیب و گریزهای ندیدن مدیا.
چند روز پیش والا داشت head,shoulder,knees and toes میدید که دیدم یارا رفت کنارش وایساد و با جدیت شروع به انجام حرکات انیمیشن کرد ، بدون اینکه بهش یاد بدم یا ازش بخوام، کاری که من هرچقدر والا رو تحریک میکردم انجام بده ولی اون فقط مینشست و نگاه میکرد.
اینقدر تفاوت واسم واقعا جالبه.