
موقع تحویل سال همسرم شیفت بود . کارهامو کردم . بچه ها خوابیده بودن. ساعت ۱۲:۳۰ بود که برق ها رو خاموش کردم که بخوابم. سر گوشی بودم که همسرم زنگ زد . گفت نخواب دارم میام. تا اون برسه من هم سفره هفت سین که همه چیزش رو آماده توی یخچال داشتم چیدم و همسرم رسید. سال خیلی آروم تحویل شد . گریه کردم . از تنهایی ؟ نمیدونم . خسته بودم ؟ یا دلم میخواست بچه ها هم بیدار باشن ؟ یا دوست داشتم همه چیز مفصل تر باشه ؟ گریه کردم فقط همین !
همسرم یکسری از وسایل رو توی ماشین چید تا فردا زودتر راه بیافتیم. رفت و ساعت نزدیک ۳ بود که خوابیدم. صبح ساعت ۷ همسرم زنگ زد و بیدار شدم . صبحانه آماده کردم و تا راه افتادیم ساعت حدود ۸ شد . قرار بود نهار بریم تهران خونه ی دوستمون. خوش گذشت . ساعت حدود ۷-۸ بود که راه افتادیم به طرف شهر همسرم. خیلی خسته بودیم. جاده هم به شدت طوفانی و رعد و برق در حدی بود که جاده روشن می شد . بعد از قم هوا خوب بود ولی گرد و خاک بود . رسیدنمون به شهر همسرم خیلی سخت بود . خسته بودیم. ساعت حدود ۱۲ بود که رسیدیم خونه ی مامانم. بچه ها تو راه خوابیده بودن و وقتی رسیدیم حسابی سر حال و شاد بودن. هر چند یارا اول خیلی غریبی میکرد ولی کم کم به محیط عادت کرد و از من جدا شد. شب بچه ها نمیخوابیدن و دوتایی توی تاریکی شاید تا ساعت ۳ داشتن بازی میکردن. فردا ظهرش بعد از نهار رفتیم شهر همسرم. ما که رسیدیم پدر شوهرم دنبال قرص استامینوفن میگشت. تب و لرز داشت و ما که کمتر از یک ماه بود کرونا گرفته بودیم خیالمون تا حدودی راحت بود که ایمن هستیم. دوشب هم اونجا موندیم و برگشتیم خونه ی مامانم. شب بود رسیدیم و همه بودن . من بی وقفه سرفه میکردم و دلیل اش رو اسفندهایی که دیروز خواهر شوهر دود کرده بود میدونستم. همه رفتن و من حال خوبی نداشتم. تب و بدن درد داشتم . باور نمیکردم دوباره مریض شده باشم. تا صبح به سختی خوابیدم و صبح با همسرم و بچه ها رفتیم بیمارستان . دکتر متخصص تا بعد از تعطیلات نبود و فقط دکتر اورژانس بود. خیلی شلوغ بود. ۲۰ نفر تو نوبت بودن و همین نشون میداد که چقدر این بیماری زیاد شده . کلی دارو و آمپول . شب خونه خواهر وسطیه دعوت بودیم. بهش گفتم نمیام. گفت بیا اگه قرار باشه مریض بشیم همون دیشب شدیم با اون حجم از سرفه های تو. با ماسک رفتم و از جمع دور بودم . حتی شام رو هم جدا خوردم. زولبیا بامیه ، حلیم بادمجون، جوجه ... و من که مرغ آب پز خوردم.
فردا شب دوباره همه خونه ی مامانم بودیم و آخر شب هر دوتا خواهرم گفتن که حس بیماری دارن. از قرص های خودم بهشون دادم. خواهر وسطیه همون موقع خورد ولی خواهر بزرگه نه ، فردا شب خونه خواهر بزرگه بودیم . شب یارا تب کرد و تا صبح از بدن درد نخوابید ، تا صبح حتی شیر هم نخورد. از اونطرف هم مادر شوهر اینا که قرار بود دیروز بیان چون همگی مریض شدن ،نیومدن. شب رفتیم خونه خواهر بزرگه ، خواهر بزرگه خیلی مریض بود ، بهش گفتم کاش قرص ها رو خورده بودی نمیذاشت اینقدر شدید بشه . باهم رفتیم دکتر . دکتر بی تجربه و کم سن تشخیص سرماخوردگی داد و فقط یه adult cold و بازهم خواهر بزرگه به حرف من برای دارو گوش نکرد. شب سختی بود. فردا مادر شوهر اینا اومدن و رفتیم خونشون. سوسیس سرخ شده نهارشون بود. گفتم مریض ام، خودتون هم مریض این نخورین. تن ماهی درست کرد !
شب رفتیم خونه خواهر شوهر ، آقای دکتر هم مریض شده بود. و کل عید ما به همین منوال گذشت. بدون اینکه بتونم مقاله یا درسی بخونم، جای تفریحی خاصی بریم و حتی عید دیدنی فامیلی که بیشتر از ۳ ساله ندیدمشون.
از اون روزی که برگشتیم مشغول خونه تکونی هستم تا یک نظمی به خونه بدم و برگردم به درس و دانشگاه.
دوست دارم تلاشم رو بکنم و از زندگی و لحظه هاش بیشتر لذت ببرم. دلم یه کتاب میخواد بخونم که بوی زندگی بده .
این مدت که پیش خانواده هامون بودیم ، باز هم خدا روشکر کردم بابت این همه دوری ، وقتی درگیر رویاها و تلاش برای زندگی هستی و به آرامش خاص خودت عادت کردی ،تحمل هجمه قضاوت ها ، کنایه ها ، گلایه ها ، تصمیم هایی که برای زندگی تو میگیرن ، تحکم ها و در یک کلام افاضات مختلف واقعا سخت میشه .
و کل این دو هفته به امید اینکه فقط دو هفته است تحمل کن ،طی کردم . دلم نمیخواد وقتم رو برای نوشتن ریز اتفاقاتی که بی ارزش هستن بگذرونم ولی میخوام یادم بمونه که اون چیزی که بیشتر از همه یک رابطه رو سمی میکنه متوقع بودنه. اگه گاهی چشم هامونو روی رفتار اشتباه ببندیم و دلخور نشیم هیچ اتفاقی نمی افته فقط آرامش امون بیشتر میشه و از کنار هم بودن بیشتر لذت می بریم .
کاش بعضی ها غرزدن و فحش و ناله رو کم میکردند ، ما توی این کشور باهمه ی این شرایط قراره سال ها زندگی کنیم پس یا باید همت جمعی داشته باشیم برای تغییر یا حداقل اگه هیچ کاری نمیکنیم حال همدیگرو بد نکنیم.
یارا رو بغل میکنم ، به خاطر داروهایی که واسه عفونتش میخوره خوابش زیاد شده. میزارمش روی صندلی ماشین که بیدار میشه و گریه می افته. سیب زمینی هایی که پختم رو بهش میدم باهاش حرف میزنم ، ولی فقط اشک از چشم هاش میریزه و صدای گریه ایی که برای کلافه کردن یک مادر حتی شاد کافیه . ماشین رو روشن میکنم و آهنگ میزارم. آروم میشه ، من هم آروم میشم.
فکر میکنم چقدر زندگی متغییره ، این همون پسریه که تا یک ماه پیش حتی برای ۵ دقیقه هم روی صندلی ماشین نمی نشست و گریه و جیغ اش اونقدر کلافه کننده بود که ترجیح میدادم هر روز با اسنپ برم و بیام تا اینکه خودم پشت فرمون بشینم. موبایل و خوراکی هم علیرغم اصول تربیتی ام جواب نمیداد.
وارد اتوبان پاسداران میشم. تصادف شده . دوتا آردی بهم زدن. باخودم فکر میکنم این بیچاره ها چی داشتن برای از دست دادن که تازه اینطور ماشینون هم از بین رفته. یکم جلوتر باز تصادف شده یک پراید و ۲۰۶ . فکر میکنم نشد من تو این شهر یه روز بیام بیرون و تصادف نبینم. یکم جلوتر بازهم تصادف . اینبار پژو گاردیل رو از بین برده و تا آستانه ی پرت شدن از پل هم پیش رفته .... خیابان ها غیراصولی و رانندگی به شدت بد ، باعث این همه تصادف میشه .
در طول مسیر ۲۰ دقیقه ایی. به اندازه یک داستان ۱۰۰ صفحه ایی فکر کردم و تصویرهایی ترسیم کردم که هر کدام کلی داستان و مفهوم دارد.
نزدیک پیش دبستانی که میشویم طبق روال هر روز یارا به در ارشاره میکنه و با گفت کلمه در بهم میفهونه که پیاده بشیم. و من تا رسیدن به مقصد کلی باهاش حرف میزنم .
یک بار تو راه برگشت از پیش دبستانی یارا صدام زد ... مااامااان ؟ منم بله میگفتم بدون اینکه نگاهش کنم. گفت هیسسس. چند بار تکرار کرد و من آهنگ رو خاموش کردم چند دقیقه بعد نگاه کردم دیدم خوابیده .
این نوشته طولانی تر از این بود . ولی نمیدونم چرا بلاگ اسکای به دلخواه خودش پاک کرد. جالبه که من کپی ازش داشتم و هربار که دکمه انتشار رو میزدم بقیه اش پست نمیشد و هربار تا همین جا فقط پست میشد. من هم از خیر نوشتن افکارم گذشتم .
۲۹ بهمن ۱۴۰۱
مامانم بعد از یک ماه و نیم ۲۲ بهمن بلیط گرفتن و برگشتن. این بار هم مصمم تر از قبل شدم که دلم نمیخواد برگردم شهری که خانواده هامون اونجان . با اینکه مامانم واقعا توی زندگیمون دخالت نمیکرد و خیلی حرمت نگه میداشت و سعی میکرد بهم کمک کنه ولی هم اخلاق همسرم هم رفتار بچه ها خیلی عوض شده بود. والا که انگار راه فراری همیشه داشت با وجود مامانم به شدت حرف گوش نکن و بداخلاق بود . یارا هم چون دوبار پیش مامانم تنها مونده بود انگار با وجود مامانم همه اش استرس داشت و به من چسبیده بود .
وقتی تصور میکردم قراره دوباره در مقابل توقعات خانواده ی همسرم و دخالت هاشون خصوصا در مورد بچه ها قرار بگیرم و مشکلات عدیده ی رفتاری باجناق ها باهم و دلخوری های همسرم از خانواده ام ، میبینم چقدر این نقطه از ایران برای من آرامش داره . با همه ی سختی ها و تنهایی ها اینجا بودن واسم خیلی لذت بخش تره .
۷ اسفند
به خانم همسایه پیام دادم که توی این هفته با هم هماهنگ بشیم یه روز بیاین خونمون. ۵ شنبه بود که بهش پیام دادم من این هفته پنج شنبه جمعه همسرم روز شیفته و هر روز که راحتترین بیاین. اون هم گفت جمعه روز همسر من هم شیفته و جمعه میایم. من منظورم هفته ی آینده بود ولی اشتباها نوشتم این هفته . این شد که فرداش یعنی جمعه وقتی آقای برقکار اومده و داشتیم برق کشی حیاط و انباری رو انجام میدادیم خانم همسایه زنگ زد که انگار مهمون دارین و ما یه روز دیگه میایم.گفتم مگه قرار نبود هفته ی دیگه بیاین ؟ گفت خودت گفتی این هفته . دیدم بنده خدا راست میگه . من منظورم هفته آینده بود و اشتباها نوشتم این هفته. خلاصه کلی عذر خواهی و اینا ، بعد هم به پیشنهاد همسرم رفتم دم خونشون که با همسرش دعوتش کنم ولی قبول نکرد و گفت انشالله یه فرصت دیگه و به جاش یه بشقاب ژله بهم داد که دخترش درست کرده بود تا وقتی میان خونمون واسمون بیاره.
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
شنبه تا سه شنبه کلاس دارم و تقریبا هر روز صبح والا رو میبرم پیش دبستانی بعد خودم میرم دانشگاه و بعد به جز یک روزش بعد از دانشگاه میرم دنبالش و میام خونه . برای همین تقریبا هر روز حدود ۳ ساعت فقط رانندگی میکنم ، بقیه کارها هم که به کنار . مقاله خوندن و درس خوندن و مرتب کردن خونه و آشپزی و .... برای همین وقتی گوشی دستم میگیرم دلم میخواد کاری رو بکنم که ازم انرژی نگیره ، چون نوشتن هم نیاز به فکر داره .... اتفاقات خیلی قشنگ و جالبی میافتن که متاسفانه همون موقع ثبت نمیکنم و بعد هم فراموش میکنم.
تصمیم دارم امسال بعد از چند سال دفتر اهدافم رو بیارم و دوباره هدف گذاری کنم .
دوست های خوب و مهربونم ببخشید که خاموش میخونمتون.

از طرف اداره قرار بود پنجره های همه ی خونه ها رو عوض کنن و با پیگیری های همسرم ما اولین خونه بودیم. من رفته بودم دوش بگیرم که اومدن. و درحالی اومدم بیرون که یکی از نصاب ها، یکی از همون شیشه شکسته ها افتاده بود روی دستش و حسابی آسیب دیده بود. یه تیکه از پارچه ی ملحفه های تازه شسته شده رو بریدم و دادم بهش تا دستش رو ببنده .
خونه ایی که دو روز پیش تا حدودی مرتب شد با اومدن نصاب پنجره ها دوباره بهم ریخته شد. کل وسایل را باید جمع میکردیم وسط خونه تا زیر پنجره ها چیزی نباشه . به آقای ح (همون آقای کارگر) هم زنگ زدیم که حتما بعد از ظهر بیاد . ساعت ۱-۲ بود که کارشون تموم شد .
همه ی اون شیشه های کثیف و یکی در میون مات و شکسته تبدیل به پنجره های دوجداره مرتب و تمیزی شد که نور خونه رو چند برابر کرد و یکی از قشنگترین منظرهای عمرم، دیدن غروب خورشید از آشپزخونه بود.دیدن افق از پنجره ، منظره ایی بود که کل این سی سال ازش محروم بودم و حالا اینجا هر روز میتونستم از پنجره آشپزخونه با یه فنجان چایی یه تماشا بشینم.
با عوض کردن پنجره ها خونه خیلی گرمتر شد و یکی یکی لباس هامون رو کم میکردیم. آقای ح اومد و خیلی سریع برای بار چندمین بار آشپزخونه رو شست و وسایل رو چیدیم. و کل خونه رو جارو زد و رفت.
با عوض شدن پنجره ها نور و گرما به جریان خونه اضافه شد و همه چیز خیلی قشنگ تر شد . همسایه ی کناری توی حیاط خلوت مشترک یه لونه مرتب برای مرغ درست کرده بود. بعد از ظهر بود که رفتم دم خونشون تا اجازه بگیرم هر از گاهی از اضافه های غذا بهشون غذا بدم.
با اطلاعات همسرم میدونستم این همسایه پارسال اومده بودن و سه تا بچه دارن. پارسال حدود ۱۰۰ میلیون هزینه کرده بودن و خونه رو مرتب کرده بود. خونه ی ما و احتمالا همه ی خونه ها حداقل ها رو هم نداشت از آیفون بگیر تا توصیفاتی که نوشتم . که این آقای همسایه خونه اش رو پکیج کرده بود و آیفون تصویری گذاشته بود و کل حیاط و حیاط پشتی رو که سیمان و آسفالته ، موزایک کرده بود و اون مخروبه ایی که من ندیده بودم شکل خونه ی باصفایی داشت که دلم میخواست به داخلش دعوت بشم.
خانم همسایه یه زن سفید و بور و تپل بود. سه تا بچه داشتن ، یه دختر ۱۲ ساله یه پسر ۹ ساله و یه دختر ۱ ساله ، یکم باهم حرف زدیم و من از ترسم واسش گفتم. گفت من تا ۹ سالگی ام اینجا زندگی میکردم. دقیقا توی همون خونه ایی که شما الان هستید . اون زمان مامانم میگفت اینجا عقرب و رطیل و مار زیاد داشت ، ولی الان دیگه نیست . سم پاشی هم که بکنید دیگه نمیان. میگفت ما اون اول که اومدیم اینجا چون چند سالی خالی بود سوسک زیاد داشت ولی سم پاشی کردیم و الان دیگه نداریم. کلی بهم دلگرمی داد و از این که میدیدم اون هم بچه ی کوچیک داره یکم خاطرم آروم شد . چون بیشتر نگرانی من برای یارا بود که خدایی نکرده اگه مشکلی پیش بیاد نمیتونه حرف بزنه. صدای گریه ی دخترش میومد . پسر تپل و سفیدی اومد توی ایوان و مامانش رو صدا زد که بچه گریه میکنه ، سریع خداحافظی کنم و رفتم.
خانم همسایه خیلی دلنشین و آروم بود، از نظر مذهبی هم بهم نزدیک بودیم برای همین برقراری ارتباط باهاشون توی دلم قوت گرفت. مخصوصا که پسرشون تا حدودی سنش به والا میخورد .
فردای اون روز از پیش دبستانی والا بهم زنگ زدن و گفتن ساعت ۴/۵ میتونید بیاید ؟ یه جلسه خصوصی با مدیر و موسس مجموعه دارین. و قرار شد بریم. والا هم میگفت با شما میام. و من میخواستم که خونه پیش مامانم بمونم.
بعد از دو هفته تلویزیون رو راه انداختیم و والا به ذوق دیدن کارتون لیدی اند ترامپ موند خونه. یارا هم خداروشکر توی مسیر خوابید و تونستیم جلسه ی خوبی رو داشته باشیم. همون ابتدا موسس پرسید نکات منفی مجموعه رو بگین . و من که خیلی دلم پر بود همه ی حرفها و ایرادتی که دیده بودم رو گفتم . یک ساعت فقط داشتیم نقد میکردیم و اونها تند تند یادداشت میکردن. و بعد از یکسری توصیحات برای دفاع از مجموعه رسیدیم به والا . یه کارنامه رنگی که عکس والا بالای صفحه بود و یه برگه آچار که نقاط مثبت و منفی والا توسط مربی روش نوشته شده بود. نقاط منفی اش غالبا به والا نمیخورد ولی چون مدت کمی بود که والا به راحتی میرفت پیش دبستانی مربی حق داشت این طور برداشت کنه ولی یکسری اش هم دقیقا مواردی بود که چالش خودم هم بود . آقای موسس وقتی از شرایط زندگی امون شنید شگفت زده گفت من واقعا شما رو تحسین میکنم بابت تلاش هاتون ولی برای اینکه به این زندگی برسید باید زندگیتون ریتم خیلی تندی داشته باشه . مثلا روزهایی که باید برید دانشگاه . مسئله نهار و غذا هست ، کارهای خونه و .... مجبورید از خواب و استراحت خودتون بزنید . موضوعی که هست اینه که والا خیلی کوچکتر از اونه به سرعت شما برسه و واقعا تا الان هم خیلی خوب با شرایط کنار اومده ، این که زندگی شما مدام در حال تغییره و تجربه های زیادی رو داشتید و ایرانگردی کردید و به قول خودمون جهان دیده اید . این تجربه باعث اعتماد به نفس کاذب توی والا میشه ، خودمون هم همین طور هستم. وقتی تجربه میره بالا فکر میکنیم دیگه همه چیز رو میدونیم . ولی این همه تجربه برای سن والا شاید باعث اعتماد به نفس کاذب باشه. که به نظرم کاملا درست میگفت .
یکسری تلنگر هم ما توی این جلسه خوردیم و برای همین به نظرم خیلی جلسه خوبی بود. ۲ ساعتی طول کشید و آقای موسس میگفت این بهترین جلسه ایی بود که داشتم. شما سطح توقع من رو از خودم بالا بردید.
آخرهای جلسه بود که یارا بیدار شد . شب شده بود و مجبور شدم که از بردن یارا به دکتر هم منصرف بشم.
توی این مدت من و همسرم برخورد های خیلی بدی با والا کردیم . چون کارها ی ما اونقدر زیاد بود که در حد درک اون نبود برای همین بی حوصله میشد و ماهم با بی حوصلگی امون اوضاع رو بدتر میکردیم .اوایل چند بار هم اعتراض کرد که بابا خودش بهم قول داد از رشت بیاد دیگه درس نداره و همه اش بامن بازی میکنه ، حالا شما میگید اسباب کشی ، به من دروغ گفتین ....خب همه ی این ها خیلی بهم عذاب وجدان میداد . ولی شرایط زندگی امون این طور بود و چاره ایی نبود . پادکست های درنا شریفی رو گوش میکردم و خیلی بهم کمک کرد برای بهتر شدن رابطه ام با والا . توی ارتباط با فرزند درک اون سن و آرامش و صبوری خیلی کمک کننده است.... ولی یه وقت هایی آدم اونقدر خسته است که تنها چیزی که نداره صبر و حوصله است...
عکس نوشت : این هم یه منظره از غروب خورشید که از آشپزخونه دیده میشه ، هر چند واقعیت و نور ها خیلی قشنگ تر از عکس بود.
به چندتا نقاش زنگ زدیم برای نقاشی خونه و قرار شد یکی از اونها فردا بیاد. همسرم فرداش خونه رو نشونش داد و نقاش گفت خیلی کار داره ، دو سه روزه جمع نمیشه . خیلی زیر سازی میخواد. قرار شد سقف رو هم رنگ بزنه چون اگه نمیزد وصله ناجور بود.
همسرم به صاحب خونه هم زنگ زد و گفت ۱۰ روز دیرتر خونه رو تحویل میدیم. اون هم که هنوز مستاجر پیدا نکرده بود قبول کرد. رنگ و نقاشی یک هفته زمان بردبا هزینه ایی نزدیک به ۱۲ میلیون . که قرار شد بعدا هزینه رو پرداخت کنن. در سرویس بهداشتی و حمام رو هم اومدن عوض کردن .
همسرم باید به مدت ۴ روز میرفت رشت . هفته ی اول به خاطر مشکل گرمایش و گاز رفتنش کنسل شد و درست وسط کارها و امتحانات من همسرم هم رفت رشت ، برای امتحان جامع دکتری.
من بودم و مامانم که خیلی کاری از دستش برنمی اومد و بچه ها و جعبه هایی که دونه دونه به سختی جمع میشد و روی هم چیده میشد.
روی اکثر جعبه های جای نقاشی والا و خط خط های یارا بود. روزها و شب های سختی بود ولی گذشت. امتحانات من هم تموم شد . هر چند اصلا اونچیزی نشد که باید ...
بعد از آخرین امتحانم با همسرم و بچه ها رفتیم کابینت خریدیم. یارا پیش مامانم نمی موند برای همین رویه ی ما با اومدن مامانم خیلی هم عوض نشد. حدود ۷ میلیون هم کابینت ها شد . که متاسفانه به خاطر هزینه کمتر کابینت های خیلی خوبی نتونستیم بخریم. ظاهرشون خوب و قشنگه ولی چقدر کارایی داشته باشه نمیدونم.
خیلی با سرعت همه ی وسایل رو ۱-۲ روزه جمع کردیم. هفته ی پر برفی در انتظارمون بود . قرار بود ماشین ساعت ۴ بیاد که باهامون تماس گرفتن که اگه میتونید ۱۲ بیاد چون شب برف میاد.
اومدن و مثل روال همیشه گفتن اسباب هاتون خیلی زیاده و جا نمیشه. گفتم من با یه ماشین همه ی این وسایل رو از تهران اوردم. بعدا متوجه شدیم تبریز برای اینکه چندبار ماشین بگیرن ،ماشین های اسباب کشی اشون کوچیکه . برای همین وسایل ما هم برای اولین بار جا نشد و اندازه ی ۲-۳ تا وانت موند ....
همسرم و والا رفتن تا با همکار همسرم که نصاب کابینت هم بود کابینت ها رو نصب کنن. همه چیز رو جمع کرده بودیم و یک فرش هم مونده بود که شب بخوابیم. من و مامانم و یارا خوابیدیم. همسرم ساعت ۲، اومد خونه .... صبح هم ساعت ۸ یکسری از وسایل رو بردیم و رفتیم. یه وانت هم گرفتیم و مابقی رو اوردیم.
اوضاع بهم ریخته خونه آدم رو گیج میکرد. از اپلیکیشن آچاره یه خانم تمیزکار گرفتم که کمک ام باشه. از طرف اداره هم آقایی اومدو شیرآلات رو عوض کرد و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی رو نصب کرد. روز اول فقط تونستیم یه جایی برای خواب واسه خودمون درست کنیم. همسرم شیفت بود و رفت . من هم تا صبح چند بار از صدای پارس سگ ها بیدار شدم. انگار فهمیده بودن همسایه جدید دارن. برای خوش آمد گویی تا صبح زیر پنجره ما پارس کردند و زوزه کشیدن.
صبح که شد برف شدت گرفت. از سقف انباری آب چکه میکرد و کلی از کارتونها و وسایل انباری خیس شده بود.همسرم رفته بود یکسری کار بانکی انجام بده و موکت بخره . یه کارگر گرفتم و وقتی همسرم اومد با هم همه ی وسایل انباری رو اوردن بیرون و کابینتهای قبلی رو چیدن توی انباری و وسایل رو توی کابینت چیدن. و روی سقف انباری رو هم پلاستیک کشیدن تا در اولین فرصت ایزوگام کنیم.
نصاب موکت اومد و تاشب درگیر جابه جایی وسایل بودیم. چون باید وسایل رو میبردیم توی اتاق تا موکت های حال نصب بشه و دوباره وسایل رو می چیدیم. واقعا بدون کمک آقای کارگر اون حجم از کار نشدنی بود. مخصوصا که یارا کل روز رو بغل من بود.
یارا به طور کلی به من وابسته است . ولی از اون روز که مامانم اومد و همسرم رفته بود رشت و من مجبور شدم ۳-۴ ساعتی بچه ها رو پیش مامان بزارم و برم امتحان بدم و برگردم این وابستگی خیلی شدید تر شد . طوری که ۷۰٪ زمانی که بیداره رو باید بغل من باشه .
خونه یکم سر و شکل گرفت و از اون مخروبه ی روز اول همه چیز خیلی قشنگ تر بود. مخصوصا که دیوار ها خیلی خوب نقاشی شده بودن. ولی هرشب به سختی خوابم می برد و فکر و ترس نمیذاشت خواب آرومی داشته باشم. حتی میترسیدیم توی اینترنت سرچ کنم و راه های جلوگیری از ورود این موجودات موذی رو بخونم.