ساعت نزدیکه دوازده میشه و با وجود اینکه خوابم نمیاد مسواک میزنم که بخوابم. همسرم امشب شیفته و من امیروالا تنهاییم. با اینکه دیگه به شبهای تنهایی عادت کردم و ترسی ندارم ولی همون قدر هم عادت کردم شب هایی که همسرم نیست تو اتاق امیروالا بخوابم.برق ها رو خاموش میکنم و تنها روشنایی ال ای دی های تخت امیروالاست. میبرمش دستشویی. چون قبل از خواب یک لیوان شیرو عسل خورد. عذاب وجدان دارم که مسواک نزده و خوابید. خواب و بیداره. میخوابونمش روی تختش. نگاهم میکنه و یه لبخند خیلی عمیق. و من با تمام وجود دوست دارم میشد اون لحظه رو ثبت کرد. بی حال تر از اونم که واسه خودم تشک پهن کنم. ولی یادم میافته فراموشم شده اتاقش رو قبل خواب جارو بزنم. یه پتو پهن میکنم و کنار تختش میخوابم.
خونه تکونی عید رو شروع کردم. با اینکه خیلی کار زیادی نمیتونم انجام بدم. اما از اینکه خونه حال و هوای عید نداشته باشه اصلا خوشم نمیاد. انبوه اتفاقات و دستی که به نوشتن نمیره.... امروز با واریز حقوق و پولی که قرار بود دوستمون قرض بده یکم حالمون بهتر شد و فکرمون آزاد تر .... برای مسکن ملی باید ۴۰ میلیون واریز کنیم و کل پس انداز ما دوتا سکه است که از روزی که خریدیم الان ارزونتر شده ... همه گفتن بفروش ارزونتر میشه... استخاره کردیم گفت انجام نده شرایط بهتر به وجود میاد...
ترم دانشگاه قرار بود از این هفته شروع بشه ولی سامانه هنوز برای انتخاب واحد هم جواب نمیده... و من خوشحالم از اینکه ترم هر چه دیرتر شروع بشه. ۵ تا کلاس عملی دارم و فقط تنها دعام برگزار نشدن این کلاس ها به شکل حضوریه.... با شرایط خیلی خاص من رفتن دو روز در هفته به دانشگاه واقعا سخته!
پارسال این موقع ها کرونا اومد و امسال کرونای انگلیسی... خیلی زود و سخت یک سال گذشت..
سال دیگه قراره کجا باشیم و منتظر چه اتفاقی؟؟ شاید بازهم از این شهر سفر کنیم و من چقدر سفر رو به جاهای جدید دوست دارم... تجربه های جدید و زندگی جدید... اصل زندگی دنیا بی وفاییه... پس منم دوست دارم ...
بعد از عید رفتنمون یا موندمونمون قطعی میشه.
درست چهار سال پیش درحالی که توی یه کارخونه قطعه سازی با کلی آلودگی صوتی کار میکردم توی یه شهر کوچیک و کمی دور از خانواده باردار بودم و منتظر شهریور ماهی بودم که فرزندی که نه اسمش را میدانستم و نه حتی جنسیتش به دنیا بیاد. شهریوری که باید اسباب کشی میکردم و از آن شهرمیرفتم.
و الان درست همان شرایط را دارم با این تفاوت که اینبار به جای کار در کارخانه ، دانشجویی در خانه را تجربه میکنم! و منتظر شهریوری هستم که اسباب کشی کنیم و فرزندی که نه جنسیت نه اسمش را میدانم به دنیا بیاید.
۴سال پیش به همسرم گقتم پسر شد علی بگذاریم . هیچ جوره قبول نکرد. من گفتم امیر و اون گفت پارسا ... بین قرآن گذاشتیم ... شد امیر ... عیدغدیرخم بود ... امیروالا به دنیا اومد ... و من در سرم می چرخید.... شاه مردان... امیروالا ، امیرعرفان... به همسرم گفتم امیروالا ... گقت خیلی بهش میاد ... با وجود گفته هایی که باید اسمش علی باشد چون عید غدیر است و ما علی صدایش میکنیم ما گفتیم امیروالا و شد .... امیروالا....
اینبار انتخاب اسم برایم خیلی سختتره شده... همسرم میگوید امیرحافظ یا مه والا ... یه اسم دلم میخواهد که مثل امیروالا حالم را سرجا بیاورد..... شاید هم وقتی بیایید اسمش را هم با خودش بیاورد .... درست مثل امیروالا....
خوابیدن یکی از سخت ترین کارهای این روزهایم شده .... ناچارم خودم را آنقدر به خواب بزنم که خوابم ببرد.... چشم هایم را میبندم و حتی نمیدانم به چه آرزویی فکر کنم.... یا حتی به چه لحظه ی خوشایندی....
به دریا یا جنگل ؟ به زادگاهم و خاطراتم ... به روزهای آینده و سفرهای جدید.... یا حتی خرید عید با کلی پاکت و قیمت های عالی
۴ اسفند-ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب
بعد از سه ماه تصمیم گرفتیم بریم دیدن خانواده هامون، سه شنبه ساعت ٦/٥ راه افتادم سمت محل کار همسرم و سوارش کردیم و رفتیم شهرستان مادر شوهرم اینا، توی راه هم فلافل پخته بودم و ساندویچ خوردیم. ساعت ١٠/٥ بود که رسیدیم ، برادر شوهر هم اونجا بود، امیروالا هم خیلی خوشحال بود و از ذوقش ساعت ١/٥ وقتی دید همه خوابن اومد پیشم و خوابید . صبح ساعت ٧ به محض اینکه حرکتی از من دید از جا بلند شد و رفت پشت پنجره ، پرده رو کنار زد و گفت ببین صبح شده مامان ، بیدار شو !
صبحانه خوردیم و کارهامونو کردیم و رفتیم اصفهان ، توی مسیر رفتیم دنبال خواهرم و باهم رفتیم خونه ی مامانم، نهار هم بابام کباب واسمون پخت و بعد از مدتها یه دلی از عذا در اوردم :))
قرار بود شب هم اونیکی خواهرم بیاد و به خاطر کرونا مامانم میگفت همه باهم نباشیم و جدا جدا بیان. خواهر بزرگه میخواست مانتو بخره و به من گفت بیا باهم بریم و قرار شد سه تایی باهم بریم ، و شاید بعد از حداقل ٥ سال سه تایی بدون بچه هامون داشتیم باهم جایی میرفتیم، کلی باهم خندیدیم و خاطرات مشترک مجردی رو یاد آوری کردیم ، و بدون دغدغه ی اینکه باید خانوم باشیم ، مادر باشیم و … هر طور دوست داشتیم حرف زدیم و خندیدیم . رسیدیم خونه خواهر وسطیه رفت خونشون و ما هم رفتیم شام خوردیم، خواهر بزرگه هم قبل از ٩ به خاطر ممنوعیت تردد ها میخواستن برن خونشون، که بچه هامون کلی گریه زاری کردن و من به همسرم گفتم که بریم خونشون، تند تند کارهامونو کردیم و راه افتادیم. اول رفتیم سر ساختمان خواهرم اینا و به سگ نگهبان غذا دادیم، چون امیروالا همه اش میگفت خاله گفته بریم خونشون من رو میبره پیش سگ ها ، سگ بیچاره هم حسابی گرسنه بود . رفتیم خونه ی خواهرم و حسابی دور هم کیف کردیم، آخرهای شب بود که حال شوهرم بد شد … وضعیت معده اش حسابی ریخته بود بهم و مدام بالا می اورد … ماهم از استرس کرونا داشتیم میمیردیم … که نکنه کرونا انگلیسی گرفته … واقعا ترسیده بودم که اگه کرونا باشه آخه از کجا ؟ وقتی حسابی رعایت میکنم و با هیچ فرد مبتلایی در ارتباط نبودیم … خلاصه تا صبح نخوابیدیم و صبح اول وقت هم رفتیم آزمایشگاه همسرم تست PCR داد و تا شب جوابش اومد ، و اینکه تا شب به ما چی گذاشت و من از شدت تپش قلب دیگه حالت تهوع گرفته بودم و … بماند ، شب خدا رو شکر جواب تست اومد و منفی بود ، ولی حال شوهرم خیلی خوب نبود و کل روز رو خوابیده بود و اصلا نمیتوانست غذا بخوره … قرار بود ظهر بریم خونه ی دختر دایی ام و شب هم بریم خونه ی خواهر وسطیه که از ترس کرونا و حال بد همسرم همه رو کنسل کردیم!
فردا ظهرش هم راه افتادیم شهرستان مادر شوهرم اینا ، خواهر شوهرمم اونجا بود و واسه پسرش میخواست تولد بگیره، ولی همسرم کماکان خوابیده بود و شوهر خواهر شوهرم اومد و واسش سرم زد ، شوهرم تا شب خوابیده بود و خیلی غذا نخورد . فردا صبحش خیلی بهتر بود و تصمیم گرفتیم بعد از نهار راه بیافتیم، با اینکه همسرم مرخصی استعلاجی گرفته بود و میتونست بیشتر بمونیم ولی به خاطر دکتر رفتن و کلاس ها ی من و شغل دوم خودش گفتیم خونه ی خودمون باشیم بهتره !
خلاصه که پر انرژی رفتیم و با پایین ترین سطح انرژی برگشتیم و واقعا دیگه تا بعد از کرونا نمیرم اصفهان که این مشکلات و نگرانی ها پیش بیاد ، شاید جایی همین حوالی توی طبیعت برم ولی دیدن خانواده ها و دور هم جمع شدن حتی به تعداد کم … با این حجم از استرس و ناراحتی واقعا نمی ارزه!
پ.ن : نمیدونم به خاطر کروناست یا … احساس میکنم یه افسردگی درونی دارم … یا شاید افسردگی نه ، یه جور سرکوب احساسات … اصلا دلم واسه خانواده ام تنگ نمیشه ، از ندیدنشون بغض نمیکنم … ناراحت نمیشم … یاد خاطراتمون نمی افتم …کنج اتاق خوابمون رو که با تبلتم سر کلاس مجازی ام رو به همه جای دنیا ترجیح میدم … من پراحساس ترین و با نشاط ترین دختر خانواده بودم … شاید نیاز به روانکاوی داشته باشم ، خواهر بزرگه چند ماهی هست پیش روانکاو میره و متوجه شده که همه ی احساسات غم و خشم و … پشت خنده مخفی میکنه ، درست مثل من ! با این تفاوت که من یه جایی متوجه شدم که نباید بخندم چون برداشت اشتباه میشه و ممکنه بعضی جاها طرف مقابل فکر کنه من از ناراحتی اش خوشحالم ! ولی هنوز نمی تونم غمم رو با اشک نشون بدم و مدام در حال سرکوبم، اوایل کرونا خیلی دلتنگ میشدم به خصوص مامان بابام ، و کلی هم گریه میکردم ولی الان اصلا … احساس میکنم دارم تبدیل به رباتی میشم که فقط باید زندگی کنه ! باید … فقط …زندگی …کنه ! و زنده بمونه !!!
و یکی از دلایل ننوشتنم توی وب لاگ شاید همینه ، برای همین دارم تلاش میکنم خودم باشم باهمه خاطراتم…
وقفه ی طولانی بین هرکاری بیافته باعث میشه از حس و حال اون کار اونقدر دور بشی که برگشتن به عادت حتی چندین و چندساله خیلی سخت بشه. بارها صفحه ی وب لاگ ام رو بالا اوردم تا بنویسم کلی حرف و روزمرگی برای نوشتن دارم ولی انگار بیشتر به ننوشتن عادت کردم و دیدن واسم راحت تر شده، همین یکی از دلایلیه که وقتی بعد از شاید یک هفته یه آشنا میبینم بی وقفه حرف میزنم و یهو به خودم میام که واقعا من همون دختر خجالتیه کم حرفم که بعضی ها توی برخورد با من فکر میکردن بیش از حد مغرورم و خودم رو میگیرم ؟ من که یکی از سوال هام همیشه این بود که چطور سر صحبت رو باکسی باز کنم بعضی وقتها اونقدر حرف میزنم که مدام به خودم میگم کافیه شاید طرف مقابل از این همه پرحرفی های تو خسته بشه ! حتی همیشه قبل از رفتن به خونه ی برادر شوهرم باخودم کلی حرف میزنم و کلی خودم رو نصیحت میکنم که خانم باش و جودی ابوت وار حرف نزن و اضهانکن ولی وقتی میرسیم شاید نیم ساعت اول یادمه که چقدر خودم رو نصیحت کردم که چه کنم و چه نکنم ، همین که نیم ساعت تموم میشه ، از همه جا حرف برای زدن و ادامه دادن به حرف دارم.
واقعا برای خودم عجیب شده که توی این یک سال که خونه نشین شدیم من چقدر عوض شدم، شاید خیلی شبیه اون آدمی که دوستهای دبیرستان و دانشگاهم منو میشناختن نباشم . ما اینجا هفته ایی یک بار برادر شوهرم رو میبینیم که یک هفته اونها میان و یک هفته ما میریم ، و شاید ماهی یک بار با یکی از دوستهامون رفت و آمد داریم و شاید همین باعث شده که کلی حرف توی سر و دلم باشه برای زدن .
من این ترم دانشجو شدم ولی به دلایلی دوباره کارشناسی، چون با وجود علاقه ی وافر من به رشته ام هیچ موقعیت شغلی مناسبی واسم نیست و با توجه به سابقه بیمه حدود ٤ ساله ،تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم که این سابقه ادامه دار بشه، برای همین امسال دانشجوی رشته ی مکانیک شدم و چون خیلی از واحد های این رشته با رشته ی قبلی خودم مشترکه تقریبا بیشتر از نصف واحدها رو میتونم تطبیق بدم و این یعنی نهایتا ٣ ترم لازمه برای خوندن یه لیسانس مجدد، تصمیم بعدی ام شرکت توی آزمون ارشد توی همین رشته است . کرونا برای من خیلی مزیت داشت و واقعا هر مشکلی اگه فکر درست و ذهن مثبت داشته باشی کلی مزیت داره، مثلا همین مجازی شدن دانشگاه ها واقعا حسن بزرگیه که هیچ وقت فکرش رو نمیکردم با وجود یه پسر سه ساله و مسیر دور از دانشگاه اینقدر راحت بتونم درس بخونم، اینکه ساعت ٧/٥ صبح فقط تبلتم رو روشن میکنم و از زیر پتو سر کلاس ریاضی ٢ حاضر میشم یعنی یه اتفاق فوق العاده، در غیر این صورت باید مثلا ساعت ٦ امیروالا رو یا خونه ی برادر شوهرم میذاشتم یا مهدکودک و بعد حدود ٧٠ کیلومتر رانندگی میکردم تا ساعت ٧/٥ سر کلاس باشم تا ساعت ١٢ بعد ا ز اون هم خسته و داغون برم دنبال امیروالا و بعد بدو بدو نهار درست کنم و خسته و بی حوصله با نهایت سر درد فقط منتظرشب باشم که بخوابم و همین داستان از یک شنبه تا پنج شنبه باید تکرار میشد . و من امیدوارم با همین رویه دکتری هم بگیرم :))
وقتی خوب به زندگی ام فکر میکنم میبینم که همه چیز عالیه و کلی پیشرفت و اتفاقات خوب توی زندگی ام افتاده . فقط تنها چیزی که بعضی وقت ها میاد گوشه ی ذهنم تا ناامیدم کنه اینه که چند سالی این وسط از دستم در رفته و اگه سه چهار سال پیش اینجایی که الان هستم بودم دیگه هیچ حرفی برای نا امیدی نمیموند.
از بیست سالگی ام تلاش کردم یکسری روحیات و اخلاقیات آزار دهنده رو توی خودم از بین ببرم و خیلی خیلی موفق بودم . من یک دختر صبور و آروم و عصبی و حساس بودم ! آروم و عصبی !! دقیقا چه طوری میشه این دوتا رو باهم بود ؟ ولی من بودم. با دیگران چنان آرامش و ملایمتی داشتم که همه اش میشد حرص و عصبانیت با نزدیکان، هیچ وقت اونروزی رو که یه دختر بچه ٨-٩ ساله بودم در اوج عصبانیت وقتی خواهر بزرگه در اتاق رو بسته بود و من هرچی در میزدم باز نمیکرد و من با مشت شیشه در رو شکستم یادم نمیره .... و اینکه میتونم این حرفها رو اینجا بگم خودش نشون میده که من پذیرفتم عصبی بودم و اصلاحش کردم. الان در مقابل رفتارهای امیروالا که گاهی آدم رو عمیقا عصبی میکنه خونسردم و سکوت میکنم و نهایتش یه نگاه سنگین بدون حرف ! مثل امروز که از توی تراس دمپایی پرت کرد سمتم و درست خورد وسط سرم شاید واقعا خنده دار باشه ولی وقتی فکر میکنی که ممکنه این حرکت با یه وسیله ی خطرناک روی یک نفر دیگه انجام بشه نیاز به جدیت داره ! خودش کلی ناراحت شد از کارش و کلی بوسم کرد و برای شاد کردن همه ی صبحانه اش رو خورد و مدام میگفت بخند مامان . و من نهایت دعوام این بود که بهش گفتم که به خاطر کار بدی که انجام داد خیلی ناراحت شدم. و بی نهایت عذاب وجدان دارم به خاطر رفتارهای اشتباهم درست پارسال همین موقع ها...
و حالت آزار دهنده ی رفتاری ام که خیلی برای از بین بردنش تلاش کردم و حدود ٨٠-٩٠ درصد هم موفق بودم، حساسیت بیش از حد بود! هفته ی پیش مامان بابام مهمونم بودن و دو روزی هم خواهر بزرگه اومد، شوهر خواهر بزرگه خیلی پرتوقعه و خیلی راحت دیگران رو مسخره میکنه و به بدترین شکل ممکن انتقاد میکنه و به زور حرف خودش رو به کرسی میشونه! مثلا همسرم واسش از تصمیم من برای استفاده از فاضلاب آب تصفیه حرف زده بود و اونم کلی خندید و مسخره کرد که شدنی نیست و شب هم دوباره در جمع که برادر شوهر هم بود با تمسخر از ایده ی من حرف زد و برادر شوهر هم خندید و گفت آره بابا این که شدنی نیست اصلا! و من سکوت کردم و توی دلم گفتم هر چی دوست دارید بگید من کار خودمو میکنم ! با آدمهای این مدلی اصلا نباید بحث کرد ، کسی که ٥٠ سالشه از تو که ٢٠ سال ازش کوچک تری هیچ حرف منطقی ایی رو نمیپذیره پس چرا باید انرژی و اعصاب خودم رو صرف قانع کردن کسی بکنم که نمیخواد بپذیره !
حالا ایده من چی بود ؟ آب تصفیه سه برابر حجم آبی که مصرف میکنیم رو به عنوان فاضلاب دفع میکنه ، که این آب کاملا تمیز و شفاف و خوبه که فقط املاح زیادی داره ، من آب فاضلاب تصفیه رو جمع میکردم توی ظرفهای مختلف و برای آبیاری باغچه استفاده میکردم ولی خب خیلی کار سختی بود، برای همین حدود سی متر شلنگ گرفتیم و کشیدیم تا توی باغچه ، یه شلنگ خیلی باریک که توی دید هم نیست، اینطوری خودش مسقیم باغچه رو آبیاری میکنه . به همین سادگی . برادر شوهر اومد و سیستم مارو دید و به فکر افتاد که خودشون هم همین کار رو بکنن ، توی دلم خندیدم و گفتم شما نبودی که مسخره میکردی ؟
این یکی از کوچک ترین رفتارهای روی اعصاب شوهر خواهر بزرگه است . و این چند روز که مهمان من بودن تمام تلاشم این بود که رفتارهای اشتباهشون ناراحتم نکنه و بعد از رفتنشون هم حرص نخورم که چرا اینطور کرد و اونطور بود و ... و چقدر هم اینطوری آرامش دارم.
حتی یک شب پدر شوهر زنگ زد و من برخلاف همیشه که استرس میگرفتم حالا چی میگن که خانواده ی من اینجان و .... اصلا واسم مهم نبود و باخودم گفتم هر کس هرطور دوست داره فکر کنه و رفتار کنه من فقط مسئول درست رفتار کردن خودمم و نمیدونید که چقدر اینطوری آروم ترم :)
عکس نوشت : وقتی صبح زودتر از شوهرم توی کوچه است که بره بیرون چاره ایی نمیمونه جز اینکه بریم پارک.دست درد گرفتم از بس کل پارک رو ضدعفونی کردم.