یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

از تبریز

مدت زیادی گذشت تا حدی به یک آرامش نسبی برسم و کلی کار و درس تلنبار شده رو سر و سامانی  بدم و الان دنبال پیج هایی برای رسیدن به ظاهرم باشم :)

توی این مدت امتحانات پایانترم تمام شد ، اسباب کشی به تبریز ! انجام شد ، کرونا هم گرفته شد.

و الان در حالی امیرحافظ خوابیده و ماشین لباسشویی داره آخرین لباس ها رو میشوره و مواد اسنک هم روی گاز در حال پخته شدنه دارم مینویسم و آهنگی از سهراب پاکزاد گوش میکنم و شله زردی رو که دیشب پخته بودم میخورم و هر از گاهی سرفه میکنم و از اینکه سرفه ها به اوج نمیرسد و خفه ام نمی کند خدا رو شکر میکنم.

تبریز را خیلی دوست دارم و اگر بخواهم از اینجا بروم قطعا انتخابم تهران است ، نه هیچ شهردیگری…و البته شاید مهاجرت از ایران … آرامشی که اینجا دارم را هیچ کجا نداشتم، با اینکه در طول این یک ماه اول همسرم و بعد خودم و امیروالا و بعدش مادرم و بعدترش امیرحافظ کرونا گرفتیم و حدود دو هفته است که یا مریضم یا مریض داری میکنم و یک چیزایی در درون حالم خیلی خوب است . 

باشد که بیشتر بنویسم و بیشتر خودم باشم :)

بازیابی

دوشب خونه ی برادر شوهر بودم. همسرم صبح ساعت ۶/۵ میرفت و شب ساعت ۷ میومد . روزها هم امیروالا با دخترشون بازی میکرد و از این لحاظ خیلی خوب بود. روز سوم رفتیم دنبال همسرم و برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم همسرم کارهاشو کرد رفت شیفت . هنوز از لحاظ روحی حالم خوب نبود. این دفعه خیلی افسردگی بعد از زایمان رو حس کردم و فشار روحی زیادی روم بود میتونم بگم هیچ برهه ایی از زندگی ام اینقدر طولانی از زندگی خسته نشده بودم و ترس بهم غلبه نکرده بود. شب ها از ترس به سختی خوابم میبرد و خوابهای عجیب و ترسناک !!

فردا صبح دوباره راه افتادیم سمت اراک و همسرم پیاده شد و ما سه تا رفتیم خونه برادر شوهرم. 

با جاری ایم توی این چند روزه خیلی حرف زدم و این اولین باری که توی این چند سال من و این جاری ام با هم تنها کلی حرف  میزدیم و احساس کردم خیلی به هم نزدیک شدیم. بعد از ظهرش با برادر شوهرم راه افتادیم سمت خونه ی مادرشوهر. شب رو اونجا بودیم و فردا صبح خواهر شوهر اینا هم اومدن و شب من با اونها رفتم خونه ی بابام. 

دو هفته اونجا بودم و از لحاظ روحی خیلی حالم بهتر شد و کمی خودم رو پیدا کردم. ولی یکسری خلا ها بود از طرف همسرم که پر نمیشد و من خیلی تلاش کردم که اونقدر خودم رو قوی کنم و عاشق خودم که حالم خوب بشه. توی اون مدت دوهفته امیرحافظ رو هم ختنه کردم و خواهر وسطیه هم زایمان کرد.و روزهای خیلی شلوغی داشتم و اصلا فرصت درس خوندن نداشتم و این باعث شد خیلی عقب بیافتم.

ای کاش ۲۴ ساعت یکم واسه من بیشتر بود تا بتونم به کارهام برسم.

کلی تغییرات درونی کردم و خیلی دوست دارم ازش بنویسم و منتظرم زمان خالی هستم.

Overhaul

چند شب پیش مادر شوهر زنگ زد که overhaul پالایشگاه هست و چرا تو نمیری؟ همسرم درس و کار و تنهایی ما رو دلیل نرفتنش اورد. وقتی قطع کرد همسرم رو قانع کردم که بره. کلی بالا و پایین کردیم و شرایط  رو سبک سنگین کردیم و با وجود شرایط فوق سخت تصمیم به رفتن شد. چون این مدت به خاطر از دست دادن شغل دوم همسرم کمی در مضیقه بودیم. به برادرش زنگ دد و اون گفت فردا کارها رو هماهنگ میکنم برای اومدنت. دوشنبه حدود ساعت ۸ همسرم رفت و من پسرهام تنها شدیم. رفتنش خیلی سخت بود هر چند میدونستم ۴ روز دیگه برمیگرده و یک شب هست و دوباره میره و این رویه قرار بود به مدت سه هفته ادامه داشته باشه. تنها بودن یک طرف قضیه بود و اینکه جایی برای رفتن هم نداشتن یک طرف. برادر شوهرم اینا همگی کرونا گرفته بودن  و من توی شهرم کاملا تنها بودم. دو روز خیلی سخت واسم گذشت که همسایه ی طبقه ی بالا هم گفت میخوام برم همدان و یکی دوهفته ایی نیستم. از طرف دیگه خودم ترس کرونا رو داشتم. میترسیدیم به خاطر همون تب و لرز یک روزه کرونا داشته باشم. میترسیدم اگه حالم بد بشه بدون ماشین چه کاری از دستم بر میاد. همه ی این استرس ها و کلی فکر منفی و حال بد تنهایی ازم آدمی ساخته بود که اصلا شبیه خودم نبود.

یک زن وابسته ی بی عرضه و غمگین !


وقتی همسرم برگشت برای شیفت کاریش  فردای اون روز هم نرفت اراک و موند و باهم رفتیم دکتر و خرید و بعدش یک دفعه ایی تصمیم گرفتم باهم بریم اراک . برای همین من اون شب شاید فقط نیم ساعت خوابیدم. ساعت ۲/۵ راه افتادیم و ساعت ۵/۵ رسیدیم.


به تاریخ ۲۵ آبان:

اینقدر فاصله ی نوشتن هام زیاد شده و حجم اتفاقات بالاس که نمیتونم برای نوشتن با جزییات تمرکز کنم.

فردا صبح قراره بریم رشت ... شاید توی مسیر وقت کردم و نوشتم.

امید در حصر خانگی

تقویم رو ورق میزنم و از تموم شدن مرداد لبخند میزنم. از اول بارداری ام فکرش رو نمیکردم بتونم ۳۶ هفته رو تموم کنم و همیشه تو ذهنم بود که خیلی زودتر از این حرفها پسرم به دنیا میاد. ولی خدارو هزار بارشکر ۳۶ هفته هم تموم شد و سعی میکنم خودم رو تصور کنم که با پای خودم دارم میرم بیمارستان نه توی یک موقعیت اورژانسی.

این روزها خیلی روزهای آرومی ان. نه بحث و دعوایی نه انرژی و هیجانی. خیلی آروم فقط دارن میگذرن. و من کارهای روزمره رو به سختی انجام میدم از شدت پادرد و اگه همسرم خونه نبود و کمک نمیکرد واقعا اداره کردن زندگی خیلی واسم سخت تر میشد.

صبح توی خواب دوباره پام میگیره و از درد از خواب بیدار میشم. همسرم داره وسایلش رو جمع میکنه بره سر کار. سعی میکنم باز بخوابم ولی با وجود اینکه همه چیز رو شب قبل واسه همسرم آماده گذاشتم دوبار میاد صدام میکنه و من از تخت بلند میشم. امیروالا نصفه شب اومد پیش ما خوابید. اوایل روی این قضیه خیلی سخت میگرفتم ولی وقتی الان خودم شبها تنهایی اینقدر میترسم با خودم میگم چرا اینقدر امیروالا رو توی چهارچوب بکن و نکن ها اذیت بکنم. به نظر خودم مادر سخت گیری هستم و از اون مادرهایی ام که یک بند غر میزنن و همه جا هستن که مبادا دست از پاخطا کنی :)) ولی این چند وقته واقعا سعی کردم یکم در مورد امیروالا کوتاه بیام. چون وقتی خوب فکر میکنم میبینم طفلک خیلی گناه داره. نه پارک و جای تفریحی میره. نه با دوست و فامیلی هم بازی میشه. و عملا هیچ تفریحی نداره و با این حال خودش حسابی خودش رو سرگرم میکنه. واقعا یه پسر ۴ ساله رو توی خونه حبس کردن کار راحتی نیست. ولی چاره ایی نیست! الان نزدیک یک ماهه که تنها تفریح ما اینه که سه تایی باهم بریم من آزمایش بدم یا برم دکتر. غیر از این باشه من و امیروالا از خونه بیرون نمیریم. و با هیچ موجود زنده ایی در ارتباط نیستیم :)) واقعا نمیتونم بفهمم ما آدمها که اینقدر نیاز به اجتماع و دورهمی داریم چطور به این انزوا راضی شدیم. شرایط این روزهای ما درست شبیه داستان اتاق هست که پسر و مادری توی یه اتاق حبس بودن... تصور سفر و روزهایی بدون کرونا واسمون داره آرزو میشه !

خانواده ی من دوباره تا حدودی درگیر کرونا شدن ولی خیلی خفیف. این ویروس طوریه که ول کن هم نیست. خواهر بزرگه یک ماه و نیم پیش کرونا گرفت ولی هنوز علایم داره !

سعی میکنم امیدوار باشم و به اتفاقات خوب فکر کنم و اصلا اخبار رو دنبال نمیکنم چون کاری از من ساخته نیست. و اخبار افغانستان و کرونا و ...به جز نا امیدی از انسانیت هیچ چیزی واسم نداره.

دلم میخواد مثل روزهای نوجوانی که کلی امیدوار بودم به زندگی همون طور باشم. مثل همون صبح های زود خنک تابستون که با پدرم میرفتم دوچرخه سواری و بعد توی یه ظرف روحی نیم رو می پختیم و با هم صبحانه میخوردیم و من کلی آرزو توی سرم داشتم. کلی هدف برای محیط زیست ، برای آسمان شب ! ولی الان تفاوتش با اون روزها اینه که دیگه من اون دختر نوجون نیستم و باید بتونم نقش یک مادر پر از آرزو و انگیزه رو ایفا کنم و برای پسرهام روزهایی بسازم که به آینده امیدوار باشن و برای بهتر شدن دنیا تلاش کنن.