| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سلام دوستهای خوبم
تصمیم دارم چند وقتی ننویسم
شاید یک جورهایی دارم پوست می اندازم
و باید برای مرحله ی جدیدی از زندگی آماده شوم
امیدوارم به زودی یارای نوشتنم باشه
از بودن همیشگی اتون ممنونم
صدای شکستن تخمه و مجری که هیجان زده یا ناراحت ، نمیدانم ، خطاب به یکی از داورها می گوید : محسن .... بازهم به اشتباه انداختی اش!
قوری را برمیدارم و برای خودم چایی میریزم. نگاه نمیکنم که "م" و والا کنار هم روبروی تلویزیون دراز کشیده اند و تخمه شکنان مسابقه خوانندگی که وقتی اولین بار دیدم درست شبیه آقای شرکت کننده برایش هیجان و استرس داشتم. ولی کم کم تبدیل شد برای فرصتی که بچه ها مشغول شوند و من به کارها ی خونه رسیدگی کنم.
دستمال را روی کابینت میکشم و از معدود شب هایی است که وقتی برق آشپرخانه را خاموش میکنم تقریبا همه جا مرتب شده است، شاید به لطف حضور مادرم باشد. پشت میز نهار خوری می نشینم و برنامه ی غذایی هفته را بازنویسی میکنم. اینکه قرار است هر روز بدانم فردا چی می پزم حس خوبی است. همسرم نگاهی میکند و اولین اعتراض را میکند. خورشت لوبیا ؟؟؟ نه !
-خب چی؟
-لوبیا پلو
-اینجا نوشتم
-عدس پلو
-اونجا نوشتم
-ای بابا
با خودم فکر میکنم 21 نوع غذا را چطور ندید و فقط همین خورشت لوبیا را دید!
برنامه را به یخچال می چسبانم. والا هم نفر دوم معتریضین است.
-پیتزا هم نوشتی؟
-نه ولی میتونی اینجا بنویسی.
مداد می آورد و آخر همین هفته کنار میرزا قاسمی پیتزا را اضافه میکند.
لوبیا ها را خیس میکنم و از این که ذهنم از چی بپزم آزاد شده ، حس آرامش دارم. شاید"م" هیچ وقت به این فکر نکند که همین چی بپزم؟ همین دوست نداشتن غذا ، همین غر ها و بد مزه شدن غذا ، چقدر خسته ام میکند و همین شد که این روزها دیگر ازم زنی مانده بود که فقط می خواستم یه چیزی پخته باشم که حتی اگر افتضاح هم شد بگویم من زحمتم را کشیده ام !
شاید اگر برنامه ی غذا نظم پیدا کند و همه عادت کنیم به این روتین من هم دوباره به آشپزی علاقمند شوم و برای خوش رنگ و لعاب شدن غذا ها بیشتر تلاش کنم.
پشت میز نهار خوری می نشینم و به لیست کارهای امروز نگاه میکنم. هیچ کدام را نمی توانم تیک بزنم . همه موکول میشود به فردا. استادم پیام میدهد که فردا ساعت 10 دانشگاه است و من فکر میکنم که باید مطالعات این چند وقته ام را جمع بندی کنم و با تسلط و اعتماد به نفس ارائه دهم. همیشه این مشکل را داشته ام که نمی توانم زحماتم را آنطور که بوده نشان دهم!
همسرم چایی به دست روی مبل می نشیند. میگویم : چایی من است.
-تنها خوری میکنی همینه
فکر میکنم چرا اینطور میشود.... چقدر دنبال عشق میگردم این روزها.... برای یک کافه دونفره که برای چند دقیقه هم که شده خیره به هم به دور از بحث های طلا گران شد و ماشین چی شد ؟ کدام وام مانده ؟ حق بیمه را دادی؟ از فلسفه ی دوست داشتن ، از اهلی کردن و از جهان هایمان حرف بزنیم.
خداحافظی میکنم و کفش هایم را می پوشم. گربه ی سفید همیشگی همراهم میاد ، همسرم میگه اگه من بودم فرار میکرد. با انگشت سرش را ناز میکنم و گربه خودش را لوس میکند. آهسته میگویم تو برایم دعا کن قبول شوم.
توی گوگل مپ میزنم دانشکده فیزیک ، وسط های راه یادم می افتد که نباید به گوگل اعتماد کنم و شاید این در که روی نقشه نشان میدهد بسته باشد. نزدیک دانشگاه که میشوم ترافیک شروع میشود، خیالم راحت میشود که دیر نرسیده ام.راننده ی پراید نقره ایی که کمی جلوتر دوبل پارک کرده را دنبال میکنم. در بسته است و راننده از نگهبان سوال می پرسد و نگهبان با حرکت دستش در هوا شاید نشان میدهد که همین جاها ! مرد که شاید 36-37 سال سن داره ، به سمت ماشینش برمیگردد و من حدس میزنم که نگهبان گفته نمی تونید وارد دانشگاه بشید و ماشین رو همین دور و اطراف پارک کنید. به اولین کوچه که میرسم وارد میشوم ، با اینکه مسیر خودم را آمده ام ولی گوگل مپ هنوز روشن است ، میگوید انتهای کوچه سمت راست، انتهای کوچه بن بست است. با خودم میگویم حق دارم بهت اعتماد نداشته باشم. دور میزنم و تقریبا آخرهای کوچه ماشین را پارک میکنم و پیاده میشوم. ماشین که بعد از مدت ها شسته و تمیز شده کنار دیوار سنگی جا خوش میکند، کوچه باریکه ، دکمه قفل رو دوبار میزنم تا آینه ها جمع شوند، آینه سمت شاگرد تکون نمیخورد و یادم میافتد چند روز پیش همسرم گفته بود آینه خراب شده با دستت جمع اش نکنی ها ! به سمت خیابان راه میافتم. ماشین چینی مشکی با باربند سر کوچه پارک شده. پلاکش ایرانی نیست . چقدر در سرم هوای سفر است. کمی که جلو میرم دو دختر با عجله به سمتم میان. چخ فاصله وارده ؟ میگم منم نمیدونم ، شما کجا میخواین برین ؟ دختری که با چشم های رنگی و حسابی آرایش شده میگه برق و کامپیوتر. نمیدونم چرا ازشون پرسیدم وقتی بلد نیستم. میگم من باید برم دانشکده فیزیک. لبخند میزنه و میگه از همین پایین برو.
وارد دانشگاه میشم. همیشه آرزوم بود توی یک دانشگاه جامع ، شبیه دانشگاهی که در فیلم مدار صفر درجه بود ، فلسفه یا علوم طبیعی بخوانم. که ما بین کلاس ها به مباحثه و مشاعره بگذرد . ولی به جایش در یک دانشگاه صنعتی وسط بیابان، یک رشته مهندسی خواندم.
درخت ها ، خیابان پهن ، ساختمان های قدیمی و حتی اسم دانشکده ها آدم را به وجد می آورد. درخت های بی برگ ، هوای ابری و خنک بیش تر پاییز را یاد آوری می کند. خرامان خرامان راه میرم و همه چیز را عین یک لیوان بزرگ چای جرعه جرعه می نوشم.
20 دقیقه پیاده روی به شک می اندازتم که رد نشده ام ؟ مرد مسن با موهای جو گندمی و عینک بدون فرم از زن و مردی که جلوی من سر درگم اند میپرسد : هارا؟ ؟ مرد میگوید دانشکده مکانیک و فیزیک. مرد مسن با دست به سمت راست اشاره میکنه و میگه مکانیک. فیزیک ، ایکی یوز متر گاباخ. و من با انگشت هام میشمرم بیر ، ایکی . پس 200 متر باید برم.
دانشکده فیزیک درست عین همه ی دانشکده های قدیمی ، با پله های پهن و نرده هایی که تا نصفه سنگ و مابقیه چوب است به کلاس ها میرسد و کلاس های بزرگ و سرتاسر پنجره . چقدر حس دارد این کلاس. چند سال از عمرش میگذرد ! و من فکر میکنم همین عمر و قدمت به این اشیا و کلاس بدون جان ، روح داده . دختری که کنارم نشسته با پوست سفید و عینک کائوچو مشکی من را یاد خودم می اندازد ، کارت ملی اش را نگاه میکنم. دقیقا هم سن ایم. لبخند میزنم. نگاهش میکنم ، فکر میکنم پس چقدر هنوز جوان ام.فکر میکنم فضولی کردم ؟ نه ! دلم میخواهد کشف کنم دنیای آدم ها را ، از این همه منطق و علوم و تکنیک های روانشانسی خسته ام. میخواهم زل بزنم به دختر و یادم بیاید چقدر خودم را دوست دارم . هنوز هم عین بچگی هایم عاشق عینک ام ، پس چرا چشم هایم را عمل کردم تا عینک نزنم؟
پ.ن : این روزها خیلی هوای نوشتن دارم ، الان هم باید مقاله بخونم ولی نوشتن رو الویت گذاشتم و با خودم گفتم حتی شده چند خطی بنویسم. چند نوشته ی نیمه تمام و پست نشده هم دارم که باید تا حال اون روزها به کلی فراموشم نشده ، کاملشان کنم.