برق ها رفته ان. من و مامانم خونه ایم. آرامش عجیبی همه جا رو گرفته. ستاره هایی که به خاطر تاریکی کم کم دارن پیدا میشن . مشغول پختن سوپ شیر میشم. صدای درنا شریفی و دوره ی پدر و مادر حرفه ایی با نور چراغ قوه، و صدای تق تق خورد کردن پیاز روی تخته ی صورتی رنگ ام که دیگه عمرش به سر اومده. حرکت سایه ها توی آشپزخونه و سکوتی که با صدای جلیز ولیز سرخ شدن پیاز سکر آور تر میشه و من که حس میکنم چقدر ذهنم آرومه و از شنیدن صحبت هایی که دارم تک تک اشون رو پیاده میکنم چقدر حالم بهتره . از اینکه دارم آگاه تر میشم به فرزند پروری و چقدر بی سواد بودم و چقدر اشتباه کردم.
دیشب یارا سر شب خوابید و این وقت ها بهترین زمان برای خلوت دوتایی با والا ست . والا بیرونه ، همسرم شیفته و به لطف حضور پدر و مادرم یارا رو که خوابیده میزارم روی تخت و میرم پیش والا . میگه میخوای چی کار کنی ؟ میگم یک قدم بزنیم. میگه بریم پارک . میگم اول قدم بزنیم باشه ؟ میگه نه اول پارک میگم باشه . یکم فکر میکنه و میگه نه اول خانم ها ! اول حرف تو رو گوش میدم. میریم قدم میزنیم. توی آسمون بهش سه تا ستاره نشون میدم میگم اینها چه شکلی ساختن ؟ میگه تراینگل میگم آفرین بهش میگن مثلث تابستان. باهم از ستاره ها میگیم و میریم سمت پارک . روی نیمکت میشینم.پسر نوجونی که خیلی خوب میشناسمش با دوتا دختر همسن خودش رو تاب نشستن و حرف میزنن. میگه سلام خاله و من به همه اشون سلام میکنم. یکم به ترکی حرف میزنن و من حس میکنم که چقدر حضورم بین خلوتشون سنگینه ، خیلی زود میرن . یکی از بچه ها که یک سال از والا بزرگ تره به والا میگه کریس رونالدو میاد. اگه بیاد من میرم باهاش عکس میگیرم. دوتا از بچه ها روی تاب نشستن و دارن بازی میکنن. والا هم روبروشون روی تاب میشینه . صدام میکنه . میرم پیشش. آروم در گوشم میگه تابم بده . صحنه ایی که یکی از بچه ها والا رو مسخره میکرد که نمیتونه خودش خودش رو تاب بده میاد تو ذهنم. نفس عمیقی میکشم تا ناراحتی ام رو فرو بدم. میگم خودت از پسش برمیای. و بهش برای بار چندم بعد از اون اتفاق میگم کی پاهاش رو صاف کنه و کی ببنده ، چطوری یکم به خودش قوس بده که سرعت بگیره و باز هم والا موفق نیست . ترجیح میده زنجیر تاب رو به هم ببافه و بچرخه ! بچه ها میرن ، ما توی پارک تنهاییم . هواپیمایی با سر وصدای زیاد لندینگ میکنه ، والا میگه هواپیمای کریس رونالدو ا.
خیلی زودتر از انتظارم والا با رفتن به خونه موافقت میکنه شاید چون کسی بیرون نیست و شهرک به خاطر فوتبال تراکتور خلوته. والا تا آمده شدن شام تکلیف های زبانش رو انجام میده ولی به نصفه که میرسه میگه بازی کنیم. میگم تکلیف ها تموم بشه ، شام بخوریم بعد . گرسنه و خسته است. گریه میکنه و قهر میکنه . حوصله میکنم ، صبر و سکوت ، سر حرفم میمونم. راضی میشه تکلیف هاشو تا حدودی تموم میکنه . شام میخوریم و باهم بازی میکنیم.
مسواک و دستشویی و خواب. بهش میگم میخوام واست کتاب بخونم. کنارش میخوابم و یکی از کتاب های فرانکلین رو میارم. از امروز می پرسم که با کی بازی کرده و... میگه مامان یه بازی هست به اسم نهنگ آبی ! ... دلم بهم می پیچیه. میگه دختره دستشو زخمی میکنه و خونی میشه. میگم از کجا دیدی؟ میگه مهدیار داشت میخواست به صدرا نشون بده به من گفت تو نبین واسه سن تو مناسب نیست. صدرا هم میگفت دورغه... بهش میگم که هم بازیشو میشناسم هم فیلمش رو دیدم ، توضیح میدم بهش که چرا مناسب نیست ، حرفهای خوبی باهم میزنیم و بعد از خوندن کتاب میخوابه.
ولی من بی خواب و فکری پر از ترس از آینده ی بچه ها فقط فکر میکنم. به واکنش ها یا اینکه چقدر زود والا داره وارد دنیای زشت آدم بزرگ ها میشه .... به اینکه چقدر همه چیز سخته ....
صبح والا میگه مامان رمز کارتت چنده؟ میگم برای چی ؟ میگه مثل حسین و صدرا میخوام برم نون بخرم. به بزرگ شدنش احترام میزارم. میدونم همسرم چون تازه از شیفت اومده دوباره حال و حوصله ی بیرون رفتن نداره برای همین حتی مطرح هم نمیکنم. لباس می پوشم و با یارا سوار ماشین میشیم. والا هم با دوچرخه اش. وسط راه میگه دوچرخه ام سفته ، سخته ، اذیت شدم. بهش پیشنهاد میدم که واینسه و ایستاده پدال نزنه تا کمتر اذیت بشه . با این حال فکر کنم زنجیرش سفت شده و اذیتش میکنه.تا میرسیم نوانوایی کلی غر میزنه و از دست دوچرخه اش عصبانی میشه ، به والا میگم مراقب دوچرخه اتم برو نون بخر. بعد از والا یه خانم با لباس های فرم آژانس هواپیمایی وارد نانوایی میشه و بعد یه اقا با لباس خدمات... یکم میگذره خانم میاد بیرون ، آقا میاد بیرون ، آقایی با پیرهن سفید میاد بیرون . عصبانی میشم که حتما چون بچه بوده ندیده گرفتنش.میرم داخل. میبینم پسر جوون ن
انوا داره از والا سوال میپرسه و اون سرش رو انداخته پایین و زیر لب چیزی میگه که پسر نمی فهمه و میخنده. میرم جلو یه نون میخرم و میایم بیرون. میگم مامان چرا چیزی نمی گفتی ؟ میگه آخه من ترکی بلد نیستم!
۵مرداد
مشغول مرتب کردن اتاق میشم. والا داره کارتون میبینه و یارا ذوق زده پشت در ایستاده میگه مااااماااان م نو (ملوس). و من بی حوصله تر از خیلی وقت ها فقط نگاه میکنم. حتی لبخند هم نمیزنم. پاکت پوشک رو روی پاتختی میزارم . تا برای استفاده اش راحت باشم و هر دفعه در ریلی کمد رو نکشم تا آخرش گیر کنه و برای جا زدنش یک هفته در بیخ دیوار باشه !
پاکت پوشک ، رو تختی مرتب و نور سفید اتاق یک دفعه من رو پرت میکنه به روزهای بعد از زایمانم. چقدر بهشتی بودن اون روزها. روزهایی که پر از درد و خستگی بود اما یه نور توی قلبم بود. آروم بودم . آروم نبودم آرامش داشتم. افسرده بودم کمی و هر بار که میرفتم سرویس بهداشتی کلی گریه میکردم و بعد اونقدر به صورتم آب میزدم تا قرمزی دماغم بره. ولی حس عجیبی بود. همه چیز انگار نو بود. واقعا انگار دوباره به این دنیا اومده بودم. یه موجودی کنارم بود که بوی بهشت میداد و من با صورت سفید و شاید زیبا همه ی دنیام اون پسر کوچولو بود که تمام هستی اش به من وابسته بود. چقدر زیبا بودن اون روزها. چقدر آرزو دارم کاش میشد بازهم اون روزها تکرار بشه... ولی فقط آرزو ....
والادر رو باز میکنه و باصدای بلند میگم سریع در رو ببند پشه میاد. میگه آخه ملوس اومده. میگم سریع ببند در رو خونه پر از پشه شد شب نیش امون میزنن. و اون در رو میبنده.
تنهایی تو غربت این شهر بعضی وقت ها خیلی اذیت کننده است. مخصوصا اگه تعطیلات باشه و بدتر از همه این که تعطیلات از جنس عزادری باشه و همسرم شیفت باشه و بچه ها بعد از ظهر بد موقع خوابیده باشن و یک شب از جنس شب بیداری در پیش داشته باشیم و من همه ی امیدم این باشه که حداقل بچه ها به هم گیر ندن و کلافگی رو به اوج نرسونن.
تنها بودن اینجا سخته ،البته خودم هم خیلی توی جمع هاشون شرکت نمیکنم چون از اینکه حرفهاشون رو نمی فهمم حس خوبی ندارم. مثلا چند روز پیش خانم همسایه شربت نذر داشتن . من ایستاده بودم و یکی از خانم ها مجموعه اومد باهم یکم صحبت کردیم . دو نفر دیگه هم اضافه شدن و صحبت هاشون به ترکی شد و من که چیزی نمی فهمیدم خداحافظی کردم و رفتم.
۳۰ مرداد
توی ماشین نشستم منتظر والا تا از کلاس زبان بیاد. مدام ماشین های شاسی بلند پارک میشن و خانم های آرایش کرده با مانتو و روسرهای که توی باد بیشتر شبیه شنل شدن پیاده میشن و دست یه دختر بچه ی موطلایی که توی باد ابریشمی بودنشون زیباتر میشه ، یا پسر بچه ایی رو میگیرن و وارد مجموعه میشن. مجموعه ایی که والا هر وقت میرسیم بهش میگه مامان من از اینجا میترسم، چون تو پیش من نیستی!
مقاله میخونم ، چون خودکار ندارم یا تمرکز ندارم نمیتونم توی خوندش خیلی موفق باشم. به خودم توی آینه نگاه میکنم ، بدون هیچ آرایشی با لب های سفید و چشم های خسته ، حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که موهای ژولیده ام رو زیر روسری قایم کنم و روسری ام مرتب کنم و سفت ببندم. چهره ام خیلی آرومه ، ولی توی دلم بلواست ، اینکه فردا میتونم برم پیش استادم در حالی که هیچ کاری انحام ندادم ! اگه نرم هفته ی بعد هم که نیستم و باید منتظر شنیدن تیکه و کنایه هاش باشم ، از اینکه اشتباه کرده من رو به عنوان دانشجو با این همه دغدغه پذیرفته ! یک عالمه فکر و بررسی از رفتار آدم های دور و برم . با خودم فکر میکنم چقدر همه ی ما رفتارهامون با حساب کتاب شده ، روابط اجتماعی شده یک داد و ستد مالی ، منفعت برای روح یا جیب امون، ریز که نگاه میکنم خودم هم دقیقا همین طور شدم.
صدای پارس چندتا سگ میاد که بیشتر شبیه سگ های نگهبان هستن ، ١ …. ٢ …. چشمم اشتباه میکنه ، دوباره میشمرم …. ٤ طبقه روی هم کف ، ساختمان کناری در حال ساخت و سازه ، هر چی خاک و سنگ ریزه است به دست باد روی شاسی بلند مشکی که زیر ساختمان نیمه ساخته است میریزه.
بعد از ظهر والا نوبت دندون پزشکی داره، دیشب که بهش گفتم کلی گریه کرد که نمیام و از دیشب مسواک زدنش رو جدی تر شروع کرد. به خانم منشی گفتم من به جای والا میام. والا هم قرار شد جدی مسواک بزنه در غیر این صورت توی اولین فرصت باید بره دندون پزشکی. از راه که رسیدم تند تند کارهامو کردم ، برای کارگرها شربت آماده کردم ، چایی دم کردم و نهار که کو کو سیب زمینی بود رو توی ماهیتابه ریختم تا سرخ بشه . خیلی زود ساعت ۱ شد و سریع نهار و نماز و مسواک و راهی مطب دکتر شدم. توی ماشین که نشستم کولر رو روشن کردم آهنگ پر ریتم انگلیسی رو پخش کردم و ناخودآگاه پرت شدم به ۱۰ -۱۱ سال پیش . وقتی تقریبا همین موقع از سال همین موقع از روز با یه مانتوی کرم اتو کشیده و عطر خوشبو توی ۲۰۶ مشکی بابام نشسته بودم و به دیدن دوستم میرفتم و آهنگ پر ریتم که مناسب یه دختر ۲۰ ساله بود رو گوش میکردم . ذهنم خیلی درگیر تر از اون روزها است، حتی نمیتونستم تصور کنم یه روزی با سرعت توی خیابون های شهر لایی میکشیدم و چقدر این عادت بهم حس خوب میداد. حتی همین چند دقیقه تنها بودن توی ماشین و گوش کردن به آهنگ های خاص خودم بهم حسابی حال خوب داد. رسیدم به مطب دکتر ، پارکینگ عمومی رو رد کرده بودم و به این فکر میکردم بین این همه ماشین که دوبله پارک کردن چطور جای پارک پیدا کنم. یه بسم الله گفتم و عینک دودی ام رو در اوردم، انگار اینطور حواسم بیشتر جمع میشد . درست روبرو مطب دکتر زیر سایه درخت یه جای پارک بزرگ انگار که مخصوص من بود. ماشین رو پارک گردم و پیاده شدم ، آهنگ ملایم آسانسور و صدای خانمی که به زبون خاصی صحبت میکرد . وارد مطب شدم کسی روی یونیت خوابیده بود و من روی صندلی های انتظار نشستم. روی میز پر از کتاب شعر و داستان های کوتاه بود . کتاب کودک زیر پل نوشته ی ژان ماری گوستاو رو انتخاب میکنم. قصه ی اولش رو میخونم ، فکرم درگیر کلاس آنلاین والا است ، اینکه یارا خوابیده یا نه ، این که همسرم کلافه میشه از دستشون یا باهم خوبن ! چند خط میخونم ولی مابقی رو نمیفهمم. کتاب رو میبنم ، صدای قیژ قیژ دندون پزشکی تمام وجودم رو به درد میاره . کتاب رو دوباره باز میکنم و میخونم . روی جلد نوشته برنده ی نوبل ادبیات ۲۰۰۸ ، شاید ترجمه اش خیلی ادبی نیست که به نظر من خاص نیومد. و شاید داستانی که به نظرم به شدت غیر واقعی بود. اینکه یک مرد ولگرد کارتون خواب یک نوزاد دختر حتی بدون لباس رو توی سرما فرانسه زیر پل بزرگ کنه ! و احساس خوشبختی سراسر وجودش رو بگیره. یعنی توی این یک سال بچه تب نمیکنه ، هیچ چیز آلوده ایی نمیخوره که مریض بشه ، شب بیداری و دل درد نداره . جیغ و بد قلقلی نداره که اینقدر ساده یه مرد خشن با شیر بزرگ یه دختر تپل بزرگ کنه ؟ ما بعد از دوتا بچه ها چنان خسته و عصبی شدیم که لذت عجیب و ماورایی تولد رو دیگه نمیخوایم تجربه کنبم.
اول کتاب درباره نویسنده رو که خوندم به جانم نشست ، دقیقا همون چیزی که صبح بهش فکر میکردم. بچه که بودیم توی کارتون های خارجی میدیدیم که پشت در یه خانواده متومل یه آدم فقیر نشسته تا از دور ریز اونها زندگی کنه و چقدر دوریز اونها برامون غیر منطقی بود ، ولی امروز وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم شاید تنها تفاوتم با اونها خوردن غذا با قاشق و چنگال باشه به جای کارد و چنگال! ولی درست همون بچه هایی که از نظر من توی کارتون ها لوس بودن الان بچه های خودم شدن. اون آدمهای اسراف کار و بی اجساس درست خوده الان من هستن ، کلی توجیح و دلیل هم برای رفتارم دارم .
صبح برخلاف چند روزه گذشته که دستم بی اراده برای زدن مگس سجمی که دور گوشم ویز ویز میکرد با صدای تق و توق عجیبی بیدار شدم. پنکه خیلی آهسته می چرخید و من فکر میکردم باز بچه ها چی کار کردن که پنکه اینطور صدا میده. از روی تخت بلند شدم، یارا من رو حس کرد . غر ریزی زد و به خواب ادامه داد.همین که از روی تخت بلند شدم فهمیدم صدا از پشت پنجره است . یک سگ سفید بزرگ داشت استخوان هایی که از غذای دیروز ردولف باقی مونده بود رو میخورد. من و سگ حتی ۱ متر هم از هم فاصله نداشتیم. من از اون ترسیدم و پنجره رو بستم ، اون هم از من ترسید و رفت !
دیشب توی دفترچه ی to do list ایی که خریدم اهداف امسالم رو نوشتم. دیر بودنش رو ما تعریف میکنیم ، رسیدن به اون اهداف رو هم ما تعریف میکنیم پس دیر نیست :). آخرین هدفی که نوشتم چون برای سال آینده بود ، شرکت در کلاس های خلبانی بود. باخودم فکر کردم اگه خلبان بشم به منتهی آرزوم رسیدم . و امروز صبح وقتی بیدار شدم و قهوه ام رو آماده کردم به حیاط رفتم و خیره به آسمون و ابرها از آرزویی که در ذهنم نقش بسته بود پر از امید و عشق شدم.
چند روزی هست والاکارتون اژدها سواران ناجی رو میبینه. و این کارتون شبیه سگ های نگهبان کلی پیام های قشنگ داره . دیشب اژدها سوران که نقش مثبت کارتون هستن رفتن دم خونه ی نقش منفی و ازش به خاطر قضاوت اشتباهشون عذر خواهی کردن. با اینکه شخصیت منفی باهاشون بد برخورد کرد و رفت ولی اونها به هم نگاه کردن و خندیدن و گفتن حداقل کار درست رو انجام دادیم. واسم خیلی جالب بود تو اوج بحث های روانشناسی جدید و تو مهد غرب که ما به بی اخلاقی (شاید) می شناسیمشون مفاهیم انسانی اونقدر مهم هستن که برای آموزش به بچه ها باید پایه گذاری بشه. به خودم نگاه میکنم که چقدر خود محوری رو برای حال خوب خودمون پر رنگ کردیم !
یکی از اشتباهات بزرگ ما تذکرهای زیاد به والا برای مراقبت از برادر کوچکش بود. خب تا حدودی به خودمون حق میدم وقتی اصرار داشت با یارا یک ساله فوتبال بازی کنه و تکل کنه زیر پاش و با ذوق شدید از افتادن یارا بگه . a dangerous tackle و بعد با دیدن قیافه پر از بغض یارا که انصافا خیلی هم بامزه میشد بزنه زیر خنده و عیش اش کامل بشه . ولی خب اون رفتار اشتباه باعث حس حسادتی که والا اصلا نداشت شد و حتی یارا کوچولو ! ولی خیلی وقته داریم تلاش میکنیم برای اصلاح رفتار خودمون. دیروز کفش هایی که خیلی وقت پیش برای والا سفارش داده بودم و رفتیم تحویل گرفتیم. خب والا بی نهایت ذوق کفش هاش رو داشت و همونجا توی ماشین پوشیدشون . وقتی والا مشغول بازی با ماشین هاش و باباش بود یارا کفش های والا رو پوشید و با ذوق رفت که به باباش نشون بده . واکنش قابل انتظار از والا عصبانیت و داد و بیداد از ترس خراب شدن کفش های نویی که بخشی از مهم بودنش به خاطر این بود که اینترنتی از یه پیج ترکی خریده بودم. خیلی سریع کفش ها رو از پای یارا در اورد و قطعا واکنش یارا هم گریه و اشک هایی که به وقفه روی زمین می چکیدن بود. قبلا اینطور وقت ها میگفتم والا اشکالی نداره بده بپوشه خب کاریشون نمیکنه که . و اون بگه نه و من دست به کار تهدید و تنبیه بشم! ولی دیروز کنارش نشستم و در حالی که والا از گریه های یارا عصبانی بود و با صدای بلند بهش میخواست بفهمونه کفش های خودشه و اون نباید گریه کنه، گفتم: ببخشید مامان ما باید از تو اجازه میگرفتیم. حق داری ناراحت بشی که بی اجازه کفش هات رو پوشیده ، ولی اون هنوز متوجه نیست . اگه بهش اجازه بدی بپوشه خوشحال میشه.کماکان با عصبانیت فریاد زد ولی اون کفش هامو خراب میکنه. گفتم من قول میدم مراقبشون و ازشون کلانتری میکنم (ادبیات خود والا ) با حرص کفش ها رو داد بهش و آروم تر گفت پس مراقبشون باش مامان. بوسش کردم و گفتم چششم قربان . یکم خشن ولی با دست سر یارا رو ناز کرد و به بازی اش ادامه داد. کنترل شرایط وقتی پسر بزرگه داد و فریاد میکنه و پسر کوچیکه جیغ میزنه و گریه میکنه واقعا سخته !!!
دیشب بچه ها رو بردم یکم بیرون ، چند وقتیه به والا اجازه دادم وقت هایی که بزرگ تر نیست با بستن کمربندش میتونه جلو بشینه . دیشب والا جلو نشست و یارا رو روی صندلی اش نشوندم. به دقیقه نکشید که یارا خیلی آروم خودشو کشوند و کنار والا جلو نشست و گفت داداااا . آگااااا. و وقتی بهش گفتم که اون باید عقب بشینه با ایما و اشاره و کلمات ناقص بهم فهموند که چرا دادا جلو نشسته ؟
یارا مگس کش رو برداشته و به دنبال مگس ها برای کشتنشون. چیزی طول نمیکشه که ذوق زده بهم میگه ماااامااان مونوو(مگس) میریم و با تعجب میبینم بله یه مگس کشته. تمرکز میکنه و با مگس کش ، مگس مرده رو برمیداره و با احتیاط میره سمت در . هر چند مگس اش میافته و با کمک من دوباره برش میداره و بعد اشاره میکنه که در رو باز کن تا مگس رو توی حیاط بندازه ! درست کاری که من انجام میدم.
پ.ن: در حال خوندن برای آزمون آموزش پروش هستم. بکش بکش زیادی توی وجودمه که دبیری من رو ازضا نمیکنه و من باید توی صنعت باشم . آخرش یه کارمند اونم از جنس معلم ریاضی میشم ! ولی کلی دلیل و مدرک برای خودم اوردم که این بهترین انتخابه برای رسیدن به اهداف اصلی ام! فعلا موفق بودم و درسهای عمومی دوست نداشتنی اش رو دارم میخونم . میدونم با این همه تقاضا قبولی اش سخته ولی من خیلی انگیزه دارم.
پ.ن ۲: دوستای خوب و بامعرفت که من رو میخونید واقعا ممنونم ازتون، همیشه پر از انگیزه و آرامش بودین واسم. میخواستم بگم اگه من یکم شلوغم و نمیرسم خیلی خوب بخونمتون از بودن شما بی نهایت خوشحالم و ممنونم که هستین تا پیش شما راحت غر بزنم و حتی راحت از آرزوها و کارهایی که میکنم بگم.
پنجره رو که به خاطر گردو خاک و گرما بسته بودم ،باز میکنم. باد خنک میزنه به صورتم و موهام رو پخش میکنه. خنکی اش شبیه بارونه! بوی دود و کباب تو خونه می پیچه. پرده ها رو میکشم و خونه پر نور تر از قبل میشه. لبخند میزنم و نفس عمیق میکشم. کل وجودم رو از هوای تازه پر میکنم.
یارا روی طاقچه میشینه و همه ماشین هایی که جمع کرده بودم توی سبد با دقت پرت میکنه وسط خونه. و هربار با افتادن ماشینی خودش شگفت زده تعجب میکنه و نچ نچ ایی که میگه یعنی میدونه کارش خوب نیست.
صدای زنگ میاد و من میدونم که همسایه واسمون کت و بال اورده. خیلی وقت بود میخواست بپزه. از اون روزی که پسرش دیده بود خانم های همسایه دور هم جمع شدن و کباب میپزن و به اون چیزی نداده بودن.
حسین پسرهمسایه است. یه پسر ۹ ساله ی تپل با موهای فر که زیرپوش آبی رنگش خیلی بیشتر از سنشه ،انتظار دارم یه مرد جا افتاده وقتی داره جلوی تلویزیون تخمه میشکنه این طور لباس بپوشه.
توی بشقاب لای نون لواش چندتا کت گذاشته و توی کاسه ی بلوری که قبلا والا خودش چندتا آلوچه و آلبالو شسته بود و واسشون برده بود ، پراز آلبالو بود. میگه ببخشید اگه کمه.
کلی تشکر میکنم و سعی میکنم هیجانم رو چندبرابر نشون بدم که بچه از کاری که کرده خوشحال باشه.
سارا زنگ میزنه و با والا از واکسن ۶ سالگی که چقدر سخته میگه و والا از مریضی سختی که پشت سر گذاشته. از اون شربت تلخی که به گفته خودش وقتی میخورد انگار یکی دستش رو داره زخمی میکنه . و از اون آبی که به خاطر کیدی لاکتی که توش حل میکردم بد مزه میشد و به قول خودش مزه ی آب خراب میداد.
بعد از ظهر بود که دوستم پیام داد استاد نمره های نهایی رو زده . اولین امتحانم رو ۱۸.۵ شدم و آخری رو ۱۷ . لبخند رضایت بخشی میزنم و ذوق زدگی ام موقع حرف زدن با دوستم حسابی مشهوده. چند دقیقه نمیگذره که موبایلم زنگ میخوره. اسمی که میافته "دکترپلیمر". آقایی که فامیلش رو نمیدونستم و فقط میدونستم دانشجوی دکتری پلیمره! قرار بود یکی از تمرین های الاستیسیته رو واسم بفرسته . که بعد از کلی گشت و گذار به این نتیجه رسید که بعد از تحویل به استاد پاکشون کرده. نمره ی اون هم ۱۷ شده ! خیلی جالبه ما ۳ نفر ۱۷ شدیم. قطع به یقین میدونم بالاتر از ۱۷ نداشتیم.
درسته بیش از ۱۷ ، ۱۸ زحمت کشیدم. ولی راضی ام ، خیلی راضی ام و بعد از کمتر از یک هفته ی سخت روزهای خوب تابستان واسم داره شروع میشه.
یارا اشاره میکنه به در حیاط و میگه بریم. میگم روسری ندارم . میره و من محو تماشای سرسبزی و حرکات رقصان درخت ها میشم که میبینم با مقنعه ام میاد سراغم و میده بهم و دوباره میگه بریم.