
7 بهمن:
۲۰ دقیقه زودتر رسیدم دم مدرسه. یاد پارسال می افتم که همیشه باید حداقل ۲۰ دقیقه زودتر میرسیدم . چون تا جای پارک پیدا کنم و سربالایی مدرسه رو پیاده برم بالا دقیقا لحظه تعطیل شدنشون میرسیدم و والا که هنوز اضطراب ندیدن ما رو داشت با دلهره دنبال ما میگشت و وقتی من رو میدید خیالش راحت میشد و کیفش رو کنار دیوار پرت میکرد و با عطا وامیرعلی دنبال هم می دوییدن و از نظر اونها باهم بازی میکردن و تو ذهن من باهم دعوا میکردن. ۵ دقیقه ایی صبر میکردم که بازی کنن و وقتی می دیدم خانم مدیر با عصبانیت داره میره سمت بچه ها کیف والا روبر میداشتم و صداش میکردم . و والا در حالی که ضربه آخر رو میزد دست من رو میگرفت و از مدرسه خارج میشدیم. یا باید از راننده ایی که با دوبل پارک کردنم راهش رو بسته بودم عذر خواهی میکردم یا باید صبر میکردم راننده ایی که دوبل پارک کرده برسه و من بتونم برم. عاشق این بودم که ازش والا بپرسم چه خبر؟ و اون بگه هیچ خبری!
امسال اما برخلاف پارسال اکثرا همسرم میره دنبال والا و خیلی کم پیش میاد من برم دنبالش. حتی روزهایی که شیفته هم به مدیر اطلاع میده و میره دنبال والا. صبح ها یک مدت با سرویس میرفت ولی چون هم سرویسی هاش بچه های دبیرستان بودن و تقریبا ۴۵ دقیقه زودتر میرفتن ، با اینکه والا اعتراضی نکرد ولی خودمون دلمون سوخت وقتی هوا هنوز خیلی تاریکه بچه بره مدرسه برای همین تصمیم گرفتیم ادامه ندیم و اگه شد بعد از عید دوباره با سرویس بره که حداقل ساعت ۷ هوا روشن باشه.
امروز صبح توی خونه مشغول بازی با یارا بودم که دیدم استادم پیام داده و گفته موضوع رساله شما این دوتاست و درس فلان رو که خودش ارایه میده و سمینار رو بگیر و اینکه چه درس دیگه ایی هست ؟
یه لحظه به خودم اومدم و یادم افتاد امروز انتخاب واحده ، یاد انتخاب واحد کارشناسی دانشگاه آزاد افتادم. کلی باید سناریو و نقشه جایگزین طراحی میکردی که کلاس گیرت بیاد و حالا خیلی بی خبر و ریلکس وارد سامانه شدم درس رو گرفتم ، و الان تنها نگرانی ام اینه که مثل دو ترم پیش که تنها دانشجوی دکتری اش شاگرد اون کلاس بود این ترم برای من همین طور باشه ، دیگه اینقدر کلاس خصوصی باشه سخته.
قرار بود شنبه دوستم بیاد خونمون، ۱ بهمن تولدش بود و من که یادم رفته بود واسش هدیه بخرم گفتم دعوتش میکنم بیاد هم واسش تولد میگرم هم کادو رومیدم. از صبح جمعه مشغول بشور بساب شدیم و کلی کارهای عقب افتاده رو انجام دادیم مثل شستن حیاط پشتی که خیلی اوضاع بدی داشت. کیک رو هم پختم و در حالی که از پا درد نمیتونستم راه برم نشستم تا گوشی ام رو چک کنم و دیدم پیام داده که سرما خوردم فردا نمیام. بهش زنگ زدم ، صداش حسابی گرفته بود و گفت دیروز رفتم بیمارستان سرم زدم .و اینطور شد که مهمونی کنسل شد.
9 بهمن:
همیشه قبل از رفتنشون کلی از انرژی ام گرفته میشه . یارا در حالی که اصرار داره برچسب های طرح سنگی که به پایین دیوار زدم رو بکنه گریه میکنه و میگه خودت رنگ دیوار رو کندی . میگم من نکندم . گریه اش بیشتر میشه و با حرص بیشتری برای کندن برچسب تلاش میکنه. والا با بعض و ترس میاد پیشم. با چشم های پر از اشک نگاهم میکنه و میگه مامان رمز ساعتم رو یادم رفته. آروم نگاهش میکنم و یاد بچگی خودم می افتم. اونجاهایی که احساس میکردم دنیا به آخر رسیده. میگم نگران نباش مامان یکم فکر کن یادت میاد. میگه نه یادم نیست. چند روز پیش رمز ساعتش رو عوض کرد و گفت به هیچ کدومتون نمیگم. و من مخالفتی نکردم و سعی کردم درک کنم پسر کوچولو من داره بزرگ میشه. دلش طاقت نیورده بود و به باباش گفته بود و تاکید کرده بود به مامان نگو . 1-2 روز بعدش دوباره رمز رو عوض کرد و اینم بار به هیچ کس نگفت. و خب یادش رفته بود. گفتم مامان نگران نباش نهایتا ریست میکنیم درست میشه. گفت خب ریست کن. گفتم من بلد نیستم باید بدیم ساعت سازی ها! کلافه دور خودش می چرخید. همسرم از توی ماشین اومد و گفت کارت پول من رو ندیدی؟ گفتم نه صبح رفتی نون خریدی کجا گذاشتی؟ والا گفت مامان یادم نمیاد حالا چی کار کنم؟ کم کم میخواست بزنه زیر گریه. یارا با عصبانیت اومد توی آشپزخونه و گفت مامان خیلی بدی خودت رنگ دیوار رو کندی. به والا گفتم تو آماده شو ساعتت درست میشه نگران نباش. همه اعداد رو تکراری زدم و بالاخره با رمز 8888 ساعت باز شد. گفت رمز رو بزار 0000 دیگه هم عوضش نمیکنم. گفتم هیچ کاری اون قدر بزرگ نیست که مامان و والا از پسش برنیان. دیالوگ همیشگی کارتون سگ های نگهبان . همسرم عصبانی صدا زد من رفتم . دیر شد. یارا در حالی که یک لنگه کفشش رو تا به تا پوشیده بود داشت دنبال لنگه ی دیگه اش میگشت. همسرم گفت اینا رو نپوش اون لنگه اش که نیست. اصلاً من رفتم!! یارا عصبانی شد میخواست دوباره گریه کنه گفت تو گمش کردی مامان. از ته جا کفشی لنگه ی کفشش رو اوردم پاش کردم. سرم رو بوسید گفت خیلی دوستت دارم مامان.
عکس نوشت: شاید تنها دلیل دووم اوردنم توی این شهر آسمونش باشه. 2-3 هفته ایی که هوا آلوده بود تحمل بودن توی این شهر برام سخت شده بود و دوباره حتی فکر مهاجرت به سرم افتاده بودو دوباره وقتی ابرها و آسمون آبی از پشت آلودگی ها سر درآوردن حس کردم چقدر این شهر رو دوست دارم.
آخرین روز دی ، آخرین امتحان من بود. درسته کلاً دوتا درس بود ولی یکی از درس ها کاری با من کرد که کل سیستم آموزش پروش در طول 12 سالی که درس خوندیم نتونست بکنه ، و حتی 6-7 سالی که درگیر کارشناسی و بعدش ارشد بودم. (20 ساله دارم درس میخونم ؟!) و این زشت ترین قورباغه ایی بود که در طول عمرم قورت دادم. امروز یه خانمی برای یکی از دوره هایی که تابستان میخواستم ثبت نام کنم و به خاطر هزینه نکردم بهم زنگ زد تا متقاعدم کنه چقدر این دوره روانشناسی میتونه واسم مفید باشه . وقتی بهش گفتم تقریبا مشکلاتی که از تابستون داشتم تا الان خیلی هاش برطرف شده ، ازم خواست اگه دوست دارم با جزییات واسش توضیح بدم و من که منتظر یک فارس زبان ، گرم و مهربون برای هم صحبتی بودم ، از چالشی که پشت سر گذاشتم واسش گفتم! و اون خوب گوش کرد و گفت : تو باید خیلی به خودت افتخار کنی . این موفقیت هایی که به دست اوردی رو بنویس. لیست کن . بزن به در یخچال تا هر روز به مغزت یادآوری کنی چقدر قوی و فوق العاده ایی!!
و من به جرات برای اولین بار در طول این 33 سال به خودم افتحار کردم. با تمام وجود:)
دیروز نمره اون درس سخت که آوازه ی استاد از سخت گیری همه جا پیچیده رو زدن. بعضی اساتید وزنه یک دانشگاه هستن و دانشجوی اونها بودن مثل یه نمره 20 توی کارنامه اته! یادمه اول ترم استادم گفت یا این درس رو بگیر یا یه درس دیگه با مهندسی پلیمر! که بعد در نهایت گفت اون درس پلیمر به درد نمیخوره و دنبالش باش این رو بگیری. این درس هم توی دانشکده عمران ارائه میشد . و من شاید اگر این رشته رو انتخاب نمیکردم قطعا معماری یا عمران انتخابم بود! بررسی کردم دیدم درس پلیمر گلابیه و میشه نمره خوب گرفت ولی این یکی که عمران ارائه میشه باید هفت روز دخیل ببندی تا شاید پاس بشی! کلا سطح پلیمر توی دانشگاه ما پایین تره! بقیه دانشگاه ها رو اطلاعی ندارم(اصلا هم ربطی به خصومت شخصی نداره:)) )
فشاری که این یک ماه تحمل کردم حتی خیلی بیشتر از دو سالی بود که ارشد رو گرفتم. شب ها ساعت 2-3 بیدار میشدم و درس میخوندم.و این آخری ها دلم میخواست گریه کنم و وقتی گوشی الارم میداد میگفتم نمیخوام پاشم. میخوام بخوابم ، ولم کنید. و بعد در حالی که چشم هام می سوخت پتو رو کنار میزدم و همین پتو کنار زدن، برای پریدن کل خواب کافی بود. از بس خونه ی ما سرده. سیستم کاملاً اروپاییه اینجا:))
دیروز وقتی نمره ام رو دیدم اونقدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم که بچه ها هم به وجد اومدن و با من جیغ میزدن و خوشحالی میکردن.
و من یادم هست شب امتحان وقتی همسرم شیفت بود و میخواستم بچه ها رو بخوابونم تا ساعت 2 بیدار بشم و درس بخونم، والا گفت : خدایا کمک کن به مامانم امتحانش رو 20 بشه. خدا مامانم خیلی مهربونه خیلی کمکش کن.
و هنوز وقتی یادم می افته از اوج خوشبختی ام بغض میکنم. برای من که چالش های زیادی رو با والا پشت سر گذاشتم ، این که محبوب قلبش شدم ، بزرگترین دستاورد زندگیمه.
نوشته ی زیر رو 14 دی نوشتم و الان فرصت کردم ویرایش کنم
ساعت ۶ صبح صدای آلارم گوشی رو میشنوم و خیلی سریع خاموشش میکنم. چشمهام می سوزه، همسرم و والا روی زمین خوابیدن. یارا کنارم جابه جا میشه. دوباره میخوابم. نمیدونم دیشب تا کی بیدار بودم و درس میخوندم ولی از سوزش چشمهام این رو میدونم که زمان زیادی نیست که خوابیدم. تازه چشمهام گرم شده بود که دوباره ساعت گوشیم آلارم کیده. ساعت ۷ شده، خیلی زودتر از انتظارم. پتو رو کنار میزنم و خیلی آروم روی یارا پتو می اندازم ، ولی اون خیلی سریع پتو رو پرت میکنه. یواش و با احتیاط فقط روی پاهاش می انذازم ولی اون با شدت پاهاش رو تکون میذه وپتو رورد میکنه. لبه ی پتو رو روی کمرش می اندازم و با لبخند کجی که روی صورتم می نشینه این پیروزی رو توی ذهنم جشن میگیرم. آبی به دست و صورتم نمی تونم بزنم چون به قدر کافی سرویس خونمون سرده که نشه دست به آب زد. در عوضش زیر کتری رو روشن میکنم. مشغول چک کردن سریع سوشال مدیاها میشم که در اتاق باز میشه! اولین چیزی که به ذهنم میرسه حیف تلاشی که برای پتو انداختن کردم. برخلاف هر روز که بی حوصله و با ناله های پس زمینه خودشو سمت من پرت میکرد با لبخند میاد توی اتاق. بغلش میکنم .
خیلی طول نمی کشه که والا هم بیدار میشه ولی اون با غرغر و ناله سراغ گوشی رو میگیره. دیروز جریمه شده بود. قانون گوشی تو خونه ی ما فقط ۵شنبه جمعه ۴۰ دقیقه است. و دیروز به والا به خاطر کار خطرناکی که کرده بود امروز جریمه بود. ناله های والا به یارا هم منتقل میشه و دوتایی غرولند کنان حوصله ام روسر می برن. یارا میگه بابا رو بیدار کن. تقریبا ساعت ۸ شده و همسرم رو بیدار میکنم که نون بخره. یارا هم میخواد بره و چالش همیشگی لباس . بالاخره با کلی بالا پایین کردن اینوبپوشماونو نپوشم، کاپشن پاره ی بچگی والا رو می پوشه و همراه همسرم میره. والا از زیر پتو کنار بخاری میگه. مامان میشه بخندی؟ میگم اول صبح غرغرهای شما دوتا کلافه ام کرده نمیتونم بخندم. میگه چی کار کنم خوشحال بشی؟ میگم با بابا نون بخر . سریع آماده میشه و میره.
از اینکه لبخند من واسش اینقدر مهمه ، به وجد میام و تمام تلاشم رو میکنم حتی در حالت عادی هم گوشه ی لبهام رو بدم بالا.

دیروز زنگ زدم به دوستم ، باهاش صحبت کردم و عذر خواهی کردم که برای جلسه دفاع اش نمی تونم برم. .والا آبله مرغان گرفته اون هم خیلی شدید و سخت ، یارا هم سرماخورده و مریض بی حوصله است. همسرم هم شیفت بود. واسش کلی آرزو موفقیت کردم و گفتم که چقدر دوست داشتم کنارش باشم. اون هم گفت از تو همیشه به من رسیده و ممنون جلسه ام احتمالا خیلی شلوغ باشه برای همین خودت رو اذیت نکن که حتما بیای. گفت دکتر گفته حتما باید بیای و از کاری که کردی مقاله بدی.
وقتی قطع کردیم حس کردم از همه بدم اومد. احساس میکردم چقدر دوستم کارش رو خوب انجام داده و من افتضاحم! به خودم گفتم قطعا دوستت توی این سه ماهه به حال تو قبطه خورده که دفاع کردی و تموم شدی و الان ترم یک دکتری هم یک ماه دیگه واست تموم میشه! اون وقت تو از خودت ناراضی هستی؟
از دیروز خیلی مغزم داره حرف میزنه ! به خودم گفتم من که همیشه فکر میکردم آدم حسودی نیستم پس چرا از اینکه استادم از دوستم تعریف کرده ناراحت شدم؟! پس چرا از اینکه بهش گفته کارت خوبه بیا مقاله بنویسیم بهم ریختم؟! بالاخره بعد از یک روز نشخوار فکری فهمیدم.
متاسفانه من همیشه احساس ناکافی بودن دارم. در مادر بودن ، در روابط اجتماعی ، در درس و دانشگاه و....
شاید کمی هم وسواس اضافه بشه به این ناکافی بودن ترکیب دقیق تری از من باشه. وقتی توی یک هفته پایان نامه نوشتم و پاور پوینت آماده کردم و بدون اینکه حتی یک بار پایان نامه ام توسط استادی خونده بشه و ایراد ها برطرف بشه ، دفاع کردم قطعا کار پر ایراد تری تحویل خواهم نسبت به دوستم که سه ماه وقت گذاشته و هر استاد بالای 10 بار پایان نامه اش رو خونده و اصلاح کرده. پس چرا باید ناراحت بشم که ارائه کار اون قطعا بهتر از من خواهد بود! چرا باید خودم رو با اون اصلاً مقایسه کنم؟
قبول دارم یکم هم عجول هستم. قبلا این عجله توی رفتارم شدیدتر بود ولی الان توی درس و دانشگاه این طوره! به واسطه اینکه نسبت به بچه ها ی این دوره سن بالاتری دارم با عجله میخوام جبران سن رو بکنم اونوقت مجبورم کمی از کیفیت رو فدا کنم. بعد احساس بدی دارم که چرا همه چیز 100 نشد!
هرچند فکر میکنم حتی اگر هم 100 میشد باز هم ناراضی بودم.
الان تو اوج درس اومدم بنویسم تا کمی سبک بشم. اینجا تنها جاییه که واقعا خودم هستم. بدون هیج نقاب و ترسی! ترس از قضاوت شدن، ترس از ترد شدن ، ترس از ندیده شدن...
کامنت ها ی پست قبل هم خوندم ، نمیدونید که با خوندنشون چقدر سرشار شدم و حتی وقت هایی که کم میارم به خاطر حرف ها و دید شما نسبت به خودم پا میشم و بیشتر تلاش میکنم ولی ذهنم جمع و جور نمیشد که جواب بدم برای همین گذاشتم سر وقت مناسب جواب بدم. کمالگرایی حتی تا اینجا هم رسیده!
باید بیشتر روی اهدافم متمرکز بشم تا این افکار مزاحم خسته ام نکنه.
+دیروز از اینکه استاد راهنما ارشد و دکتری ام عوض شد خیلی خوشحال بودم. حس کردم واقعا دیگه دوست نداشتم با استاد ارشد کار کنم.
+فکر استفاده از فرصت مطالعاتی دکتری بد جوری توی سرمه!
عکس نوشت : گل نخودی هایی که تابستون بذرشون رو گرفتم و چند روزی بود غنچه کرده بودند و امروز صبح دیدم اولین گلش باز شده و از دیدنش حسابی ذوق زده شدم. احتمالا به زودی آشپزخونه ام پر از گل بشه :)
به مامانم زنگ میزنم و احوال پرسی های همیشگی. ظهر رفته بودن روضه خونه دختر خاله ام. اونجا فهمیده بودن که پسردایی ام اومده شبکه ۴ توی برنامه باهاش مصاحبه کردن. استاد دانشگاهه . ۳-۴ سال از من بزرگتره. برنامه رو از اینترنت نگاه میکنم . هنوز هم تکبر پشت نگاهش موج میزنه . خاطرات کودکی جلو چشمم رژه میرن. اون روزی که به من گفت اگه بتونی ۱۰۰ تا دریبل بزنی واست پاستیل میخرم و من زدم و اون هیچ وقت نخرید. اون روزهایی که تو کل فامیل فقط اون دوچرخه داشت و به هیچ کس هم نمیداد. اون روزی که فرصت مطالعاتی رفت آمریکا و یکی از هم کلاسی های دخترش خیلی دوست داشت باهاش بره ولی اون باج به کسی نمیداد و تنها رفت. اون روزی که زندایی با یه غرور خاص میگفت فلانی برای پسرش زن دکتر گرفته منم به امیر گفتم زن تو نباید کمتر از دکتر باشه . ازدواج کرد با یه متخصص ولی نمیدونم یک سال شد یانه ، طلاق گرفت.
قیافه و تیپ درست حسابی که نداشت ، اخلاق هم که من میدونم تعطیل …. ولی موفق بود. موفق علمی… h-index بالا ، نخبه علمی ، با کمتر از ۴۰ سال دانشیار یه دانشگاه مطرح دولتی، وضع مالی هم خوب ، ماشین خوب ، یه خونه تو منطقه بالای تهران…
صبح با همسرم و یارا رفتیم دانشگاه ، هر دوتا استادها بعد از چند دقیقه اومدن ، ماده امو ساختم . حین ساخت به چالش خوردم ولی برطرف شد .همسرم ساعت ۲ رفت ، باید میرفت دنبال والا. استادم فکر کرد من هم میرم بدون هیچ غرولندی گفت تا کی باید هم بخوره گفتم ۴ ساعت گفت باشه حله! گفتم خودم هستم . ساعت ۳/۵ استادم رفت و ساعت ۵ دوتا پسری که کارمون یکیه ولی باهم کار نمیکنیم . ماده اشون جواب نداد. و این اولین بار، در این یک سال بود که از جواب نگرفتن ماده اشون خوشحال شدم.
امتحان روز سه شنبه بد نشد. ولی بد نشدن در امتحانی که همه خوب دادن فاجعه است، اونم با استاد راهنمای خودت. کم تلاش کردم. از این بابت خیلی خودخوری میکنم.
چند روز پیش با ج (همین پسری که کارمون شبیه همه) حرف میزدم که وقتی قطع کردم همسرم عصبی شد. میگفت چرا اینقدر تحویلش میگیری و ازش سوال میپرسی مگه خودت ماده نزدی ؟ مگه نمیگی روشی که اینا میزنن همن روشیه که خودت گفتی. پس چرا اینقدر سوال میپرسی و به اطلاعات اون نیاز داری؟
حرفهای همسرم ، دیدن پسر دایی مغرورم… بچگی خودم ، آروم و بی حاشیه یه گوشه ی رینگ زندگی بودم … و چقدر از این بعد بدون اعتماد به نفسم ناراحتم …. نمیگم از من که گذشت درسته خیلی از پسر دایی ام عقبم ، چون هیچ وقت مثل اون تلاش نکردم . شب هایی که اون از ۴ صبح بیدار میشد درس میخوند برای تیزهوشانی که هیچ وقت قبول نشد من خواب بودم. زمانی که من عروسی کردم و درگیر چالش های زندگی مشترک بودم اون درس خوند و دانشجو ممتاز شد.وقتی من درگیر مسمومیت بارداری و زایمان بودم اون دکتری گرفت و هیئت علمی شد . ولی از این بعد وجودم که نمیتونم محکم وایسم و حرف بزنم ، از اون بعد وجودم که اصلا شبیه استادم که با جذبه و نافذه ، نیست خسته شدم.
دوست ندارم پسرها رو مثل خودم بزرگ کنم ، درسته که برگردم بازهم زندگی من همینه . چون من با همسرم و بچه ها عاشق شدم، بزرگ شدم و رشد کردم . درسته که یکسری از اخلاق هام خودم رو اذیت می کنه ولی مطمئنم کسی یاد من بیافته روی قلبش جای خراش حضور من توی کودکی اش نیست!
یکی از درس هام دانشکده عمران . یه پسری هست که دوسال از من بزرگتره. بسیار مودب و محترم. اون روز موقع ارائه اش به نام خدا گفت و بعد از استاد برای ارائه اش اجازه گرفت . فکر کردم ادب در محضر خدا بودن … در برابر استاد … چقدر زیباست . چیزی که فراموشم شده .
امروز همسرم و بچه ها برای ۱-۲ ساعت رفتن بیرون و من درس خوندم و چقذر راضی شدم از خودم. به همسرم گفتم کل این دو هفته رو صبح رود تا بعد از ظهر میخوام برم دانشگاه درس بخونم تو خونه نمیتونم. همسرم چیزی نگفت میدونم راضی نبود ولی چاره ایی نیست. اگه این کار رو نکنم حتما این درس که با عمران گرفتم رو میافتم.
یک شنبه میخوام برم پیش هر دوتا استادها، تمرین کردم قاطع و با اعتماد به نفس حرف بزنم.
هر شب با بچه ها کارتون جودی ابوت رو میبینیم، چقدر درس اخلاق داره !!! چقدر گم شدم. یک زمانی رفتار جولیا واسم رقعت انگیز و غیرقابل درک بود ، ولی توی این سالها چقدر ناخواسته شبیه جولیا شدم. تشریفات و لذت نبردن از اتفاقات کوچیک زندگی. نگاه فقط و فقط مادی به همه چیز …
+ والا با کلی ذوق کتابشو اورده و میگه با گوشی این رو بگیری قصه میخونه. QR Code رو اسکن میکنم و واسش میزارم. وقتی تموم شد با دلخوری گفت اییی همین بود ؟ گفتم آره گفت اینقدر بد خوند اصلا نفهمیدم چی گفت.
+ بعد از مدت ها لاک زدم و یارا اولین نفریه که متوجه میشه با ذوق و هیجان میگه مامان چقدر چنگال هات قشنگ و مرتب شدن.
+ به یارا میگم خوراکی بابا واست چی بخره ؟ چشمهاش برق میزنه و میگه: پفک. میگم پفک خوب نیست کیک میخوای ؟ میگه اگه کیک بخورم دلم درد میگیره بالا میارم میگم پس چی ؟ میگه پفک
+ میگم مامان من باید برم دانشگاه میگه اجازه نمیدم میگم ولی من باید برم استادم منتظرمه میگه برو تا استادت دعوات کنه چیزی نمیگم میگه منم میام استادت رو میزنم میگم چرا میگه آخه تو رو دعوا میکنه
+پشت فرمونم از جاده خسته شدم با سرعت دارم رانندگی میکنم میگه باید از ماشین بایایی مراقبت کنیم وگرنه لاستیکش میترکه
+چند شب پیش خوابی دیدم از بمباران، دیدن اون صحنه ها توی خوابی که اینقدر واقعی بود ترسناک بود. صبح اش گفتم صدقه بزارم کنار
+آچاره تخفیف داده بود بهم و اینطوری تونستم همسرم رو راضی کنم کمکی بگیرم.
+چند روز پیش شام ایرانی رو میدیدم خونه سپند امیرسلیمانی که شد از مبلمان و خونه اش خوشم اومد و به مبلمان خودمون که رنگ چوب ها یکی درمیان پریده بود و مبل سه نفره با چاقو توسط بچه ها پاره پاره بود و همه ی اینا در کنار لکه ها و رد خودکار واقعا حس بدی بهم میداد ، این چند روز هم اینجا نمایشگاه بود به همرم گفتم بریم مبل بینیم شاید مبل خوب با شرایط خوب تونستیم بخریم . گفت بریم ولی من نمیخرم ، تا وقتی بریم خونه خودمون و بچه ها بزرگ شده باشن، کاملا باهاش موافق بودم ولی تحمل مبل ها هم واسم سخت بود. بالاخره خودم رو قانع کردم و مبل پاره رو دوختم و فردا به خانم بگم مبل ها تمیز کنه و بعد خودم با رنگ قهوه ایی لکه گیری کنم شاید سال دیگه شد و عوض کردیم. از این بابت خوشحالم که با کسی رفت و آمد نداریم :)
+همسرم برای کارهاش باید می رفت تهران و من هم دیدم واقعا از لحاظ روحی نمی تونم چند روز بچه ها رو توی تنهایی نگه دارم این شد که تصمیم گرفتیم بریم پیش خانواده هامون . این دفعه بهم خیلی خوش گذشت چون خانواده همسر هم باهاش رفتن تهران و من اصلا دلهره و دغدغه نداشتم. بچه ها هم در نبود باباشون جایی آروم تر و حرف گوش کن تر میشن برای همین یک عالمه وقت برای حرف زدن با خواهرا اون هم بدون استرس و دلهره داشتم.
برادر همسر هم ماموریت اومده بود شهر ما ، این شد که تا رسیدیم رفتیم مهمانسرا دنبالش و با هم اومدیم خونه.
صبح بیدار شدم دیدم خانم همسایه یه طومار نوشته که این چند روز که نبودین دلم واستون تنگ شده بود ولی خیلی خوب بود که نبودین! چون دیگه همسرت نمیومد به همسرم بگه فلان کار رو بکنیم و همسرم تو خونه بود . این کارهایی که برای ساخت پارکینگ و اینها بود باعث اختلاف خانوادگی بینمون شده بود! اولش نوشتم بیشتر کارهای خودتون بود، ساختن لونه مرغ* برای خودتون بود ! ولی بعد خیلی محترمانه همین رو نوشتم و در نهایت هم تشکر کردم چون واقعا بی انصافی بود زحمت های همسرش رو ندیده بگیرم.
یه ویس بود از آقای فاطمی نیا که لپ کلام این بود که حاضر جواب نباشید! و چقدر به نظرم قشنگ بود. تراپی های امروز دقیقا برعکسه میگه حاضر جواب باشید. و همین میشه که الان خانم همسایه با حرف هاش سنگ رو ته دلم انداخت که رابطه ام رو تا حد ممکن باهاشون محدود کنم. تصمیم داشتم توی این یکی دوهفته دعوتشون کنم که با حرفهاش منصرف شدم و تو غار تنهایی خودم بیشتر بهم خوش میگذره.
* همسایه الا ماشالله مرغ داره و حیاط پشتی ما مشترک بود. مرغ هاش رو ول میکرد توی حیاط علاوه بر کثیف کاری تمام سبزی ها و باغچه من رو نابود کرد و یک بار هم به روی خودش نیورد و وقتی من بهش گفتم فنس بزنیم وسط حیاطمون سریع برگشت گفت خودت گفتی فنس نمیخواد. گفتم والا قبلش اصلا مرغ هاتون نمیومدن بیرون شما ولشون کردین پدر باغچه رو در اوردن.جالبه از وقتی هم که فنس کشیدیم اکثرا مرغ ها توی لونه ان! چند باری وسوسه شدم مثل خودش حاضر جواب باشم ولی میگم لابه لای این حاضر جوابی ها ممکنه دلی شکسته بشه ...