| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
20 بهمن :
پاییز یا زمستون بود دقیق یادم نیست. ولی هوا سرد بود شاید هم نه به سردی زمستان، چون برفی کنار خیابان ها نبود. پیاده از مدرسه به سمت خانه دایی راه افتادم. نیمه شعبان بود و همه جمع می شدند آنجا. ۱۱-۱۲ سالم بود . پسر دایی که به دنیا آمد اسمش را مهدی گذاشتند و از آن سال نذر دایی شد شیر کاکائو گرم به رهگذران. کم کم که ماه چرخید و نیمه شعبان به تابستان افتاد دیگر نذر دایی هم صفا نداشت. همه ی خیابان ها پر از بنر و چراغانی میشد و هر کسی دنبال بهترین نذری بود. کل خیابان ها میشد لیوان یک بار مصرف و تا نیمه های شب صدای آهنگ و آوازخوانی می آمد.
امسال نیمه شعبان به سرم زد کاری کنم، اما مردم دل و دماغ هیچ کاری نداشتتند . شاید بعضی ها هم منتظر بودند تا جشن و شادی ببینند تا از غم از دست دادن ها چند برابر بشه. برای همین به این فکر کردم که یه کاری کنم که حتی شده دل یک نفر رو توی وضعیت حتی برای یک لحظه شاد کنم و یادمون بیافته چقدر با همه ی تفاوت هایی که داریم برای همدیگه عزیز هستیم...
بعد از اینکه والا رو سوار کردم رفتم گل فروشی که توی مسیرم بود. هر چی نرگس داشت خریدم. نرگس ها تازه و پرطراوت بودند. کل ماشین پر از عطر نرگس شد. با هزینه ایی که داشتم یک گل فروشی دیگر هم سر زدم و همه ی نرگس هایش را خریدم. دم اذان مغرب که شد 5 بسته هم بسکوییت خریدم و با بچه ها راهی مسجد شدیم. باران می بارید و بچه ها کلاه کاپشن اشون رو ، روی سر کشیدن. توی مسیر هر کسی رو میدیدیم والا بهش گل میداد و از اینکه میتونستیم حال کسی رو بهتر کنیم خوشحال بودیم. خانمی که تمام حواسش به بچه ی نو پاش بود وقتی والا گل ها رو بهش داد گفت نه ممنون نمی خوام! با خودم فکر کردم شاید تصور کرده والا یه پسر گل فروشه! گل ها رو به سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید عیدتون مبارک! گفت عید چی؟ گفتم ولادت امام زمان. یکم فکر کرد و گل ها رو گرفت لبخند زد و به من که داشتم ازش دور میشدم گفت عید شما هم مبارک. خانمی که با چهره ی درهم که زیر کلاه قایم کرده بود و دست هاش رو توی جیب کرده بود، تند تند از کنار دیوار میرفت ، بارون شدید تر شده بود. بهش گفت عیدتون مبارک و گل ها رو بهش دادم . وقتی گل ها رو گرفت ایستاد و گل ها رو به سینه اش چسبود بعد غم نگاهش شد لبخندی به پهنای صورتش و گفت خیلی حالم رو خوب کردید یک دنیا ممنون.
گل ها رو بین رهگذر ها و بسکوییت رو توی مسجد پخش کردیم.وقتی برگشتم یک دسته گل رو برای همسایه گذاشتم روی جاکفشی اش. میدونستم در رو باز نمیکنه. زنگ زدم و از پشت در سلام کرد . گفتم چند تا گل گذاشتم روی جا کفشی اتون هر وقت خواستین بردارید. تشکر کرد.
چند روز پیش وقتی ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم خانم همسایه رو توی کوچه دیدم . وقتی سلام احوال پرسی کردیم بابت نرگس ها و بوی خوبشون تشکر کرد و عذر خواهی کرد که نمی تونه در رو باز کنه. من هم بابت سرو صدا و بدو بدو های بچه ها ازشون عذر خواهی کردم. گفتم تمام تلاشم رو میکنم که بچه ها سر و صدای کمتری داشته باشند ولی کنترل دوتا پسر در اوج شلوغی و هیجان خیلی سخته. گفت این صداها، صدای زندگیه ! هیچ اشکالی نداره. به خاطر من هم اصلا بهشون حرفی نزنید بذارید تا می تونن بدوان و بپرن و بازی کنن. از درک و شعورش تشکر کردم ....