یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

روزِ سوپ

امروز به خاطر گلو درد شدید بیشتر روز را استراحت کردم و نهار و شام فقط سوپ خوردم. تنوع هم دادم البته ، نهار سوپ مرغ و شام سوپ شیر که بسیار خوشمزه و پرکالری است و همان یک بشقاب باعث شد کالری  ام over شود. از صبح هم در حال خوردن شیر داغ و دمنوش آویشن و آب جوش هستم.

صبح طبق عادت هر روز از زیر پتو در رختخواب صفحات اینترنت را از تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک و امثالهم  دنبال میکردم و تیتر همه ی اخبار پلاسکو بود، من نمیدانستم سرمایه گذار پلاسکو یک یهودی بوده که بعد از انقلاب به دست خلخالی اعدام شده ، نمیدانستم ساختمان آلومینیوم هم که پارسال آتش گرفت سرمایه گذارش همان یهودی بوده ، برایم جالب شد و کمی در مورد بیشینه ی این انسان ها مطالعه کردم که خوب واقعاً گیج و متعجب شدم، من آدمی بودم که تاریخ برایم نفرت انگیز بود و علاقه ایی به دانستنش نداشتم، اما این روزها که هر کدام از آدم ها سیاسیونی شده اند که تاریخ بلدند و شکر خدا علامه ی دهر اند دانستن واقعیات تاریخ لازم است ، البته اگر واقعی باشد ...

بی ربط نوشت : هفته های اول ازدواجمان بود،یک شب که همسرم امتحان داشت و من هم خواب آلود روی جزوه های مشغول خمیازه کشیدن بودن، همسرم هوس چایی کرد و من زیر کتری را روشن کردم و نکات لازم را برای دم کردن چایی گفتم و خوابیدم، صبح که بیدار شدم  برای صبحانه چایی درست کنم، در کمال ناباوری دیدم آب کتری سیاه شده و یکسری چیزهای سیاه در کتری است، خواب به کلی از چشم هایم پرید، کمی فکر کردم و یاد دیشب افتادم، بله همسر کار کشته ی من در کتری چایی دم کرده بود، تازه میگفت  ساعت ٣ صبح درحالی که کاملاً خواب بودم و فقط  چشم هایم را به زور باز نگه داشته بودم کلی فکر کردم که اول باید آبجوش را بریزم  بعد چایی یا برعکس ، و من  با خنده گفتم مگر چاره ایی جز اضافه کردن چایی به آبجوش هم داشتی ؟

آتش نشان

چند روز پیش به خاطر کار همسرم مجبور شدیم صبح ساعت ٦ بزنیم به جاده، هوا خیلی سرد بود و شیشه ی جلو یخ زده بود، به سختی میشد جلو را دید، همسرم خیلی آرام و با احتیاط رانندگی میکرد، هنوز از شهر خارج نشده بودیم که یک چیزی وسط خیابان دیدیم، هر دو  فکر کردیم پلاستیک است تا اینکه به فاصله ١متری اش رسیدیم و آن جسم سرش را بلند کرد و ما تازه فهمیدیم یک سگ است ... برای ترمز کردن خیلی دیر بود ... از روی سگ رد شدیم ، البته از وسط ماشین و سگ زبان بسته نمرد و فقط آسیب دید، صدای ناله های سگ در سرم می پیچید ... همسرم کمی جلوتر  ایستاد، رنگش پریده بود و حالش خیلی بد بود، جایش را با من عوض کرد و من پشت  فرمان نشستم، هر دوی ما شدیداً از سگ می ترسیم، به قدری که تابستان سگ صاحب خانه یمان گاهی می آمد توی حیاط ، بعد از ظهر ها که همسرم به خانه می آمد من حواس سگ را پرت میکردم تا همسرم داخل خانه شود. همسرم ناراحت بود و صدای ناله های سگ درسرم بود و مدام از خدا میخواستم مارا به خاطر کاری که عمدی نبود ببخشد و به فکر راه چاره بودم، که به ذهنم رسید به آتش نشانی زنگ بزنیم  تا به سگ زبان بسته که داشت درد میکشید کمک کنند . همسرم تماس گرفت و آنها گفتند نیرو اعزام میکنند . کمی از عذاب وجدانمان کم شد و من فکر میکردم چقدر آتش نشانی شغل سخت و پر اجری است، یک شغلی مثل شکارچی جان حیوانات را میگیرد و یک شغلی مثل آتش نشانی حیات به حیوان و انسان میدهد ... و چقدر زندگی زیبا و پر وخیر بربرکتی دارند این بزرگواران .

دیروز حادثه ی پلاسکو تهران به قدری حالم را بد کرد که تا شب بغض گلویم را فشارمیداد و گه گاهی امانم را می برید و به گریه میرسید، اینکه این انسانها چقدر روح بزرگی دارند اصلاً برای من غیر قابل باور است ، من که میترسیدم به سگی که خودم مجروح اش کرده بودم نزدیک شوم ، حالا آدمهایی هستند که جانشان را کف دستشان میگذارند و فرزند و همسر را فراموش میکنند و فقط به نجات جان آدمها فکر میکنند... برای سلامتی همه یشان دعا کنیم ، دعا کنیم ٢٠ آتش نشان جامانده زیر آوار صحیح و سالم پیدا شوند ....الهی آمین

پراکنده گویی

این چند روز حسابی درگیر مهمان داشتن و مهمانی رفتن بودم.خدا را شکر روزهای خوب و انرژی بخشی بود. همیشه عاشق این هستم که مهمان خانه یمان بیاید و از مهمانی دادن لذت می برم  و آن دسته از مهمان هایی که بعد از رفتنشان خانه باز هم مرتب است لذت مهمانی را دو چندان می کند. اما آن دسته از مهمان هایی که بعد از رفتنشان انگار توپ در خانه ترکانده اندباعث میشود خستگی به تن آدم بماند ، عموماً این اتفاق وقتی می افتد که مهمان ها بچه ی کوچک داشته باشند و بچه ها به هم که می افتند فاجعه می شوند ، و بعد از مهمانی من تا عصر یه گوشه می نشینم و فکر میکنم از کجا شروع کنم. 

مهمانی اخیر از آن مهمانی های دوست داشتنی بود و روز بعدش دختر خواهر شوهرم به دلیل مسافرت پدر و مادرش و کنکور داشتن خودش خانه ی ما ، ماند تا درس بخواند و من بودن این دختر های نوجوان را در خانه یمان را دوست دارم. 

+ از وقتی کالری غذا ها را حساب میکنم به جز 1-2 روز همیشه مازاد غذا خورده ام و تازه می فهمم که چقدر پر خوری میکنم. اینطوری کمی لذت زندگی گرفته میشود چون مدام باید حواسم باشد و اگر یک چیز پر کالری بخورم آنقدر عذاب وجدان میگیرم که زهر مارم میشود . و من از این رویه هم لذت می برم .برنامه ی رژیم هم مدام دلداری ام میدهد که تحمل کن تو خیلی قوی هستی.:)) 

+با اینکه در خانه کلی کار برای انجام دارم از درست کردن سفارشاتی که میگیرم تا انگلیسی و فرانسه خواندن، ولی احساس میکنم هنوز به زمان روز هایم خیلی بدهکارم. تلگرام و اینستاگرام واقعاً قاتل زمان های ارزشمند ما هستند و من تمام تلاشم کاهش استفاده از این دو ابزار است.

و اما وب لاگ نویسی باید برایم پر رنگ تر شود.

+ دیشب خانه ی خواهر شوهرم برنامه ی استیج را میدیدیم. شاید خیلی ها با من موافق نباشند ولی من حالم بد میشود از دیدن این برنامه و جزو برنامه های دوست نداشتنی من است. هرچند ما اصلاً ماهواره نداریم ولی گذری گاهی یک جاهایی این برنامه به چشمم خورده . البته پارسال به دلیل شرایطی که داشتم به اجبار تقریباً قسمت های پایانی را کامل دیدم. احساس و افکار و رفتاری که پشت این برنامه هست را اصلاً دوست ندارم.

+ وقتی خبر مرگ رفسنجانی را شنیدم واقعاً بغض کردم. نمی گویم دوستش داشتم یا نداشتم . ولی فکر میکنم به قدر تمام سال هایی که بود و خدمت کرد همه ی ما یک احساسی ته وجودمان بود که از رفتنش دلگیر شدیم. البته که پاسخ همه ی خدمت هایش را در همین دنیا دید و رفت. شهرت ، قدرت و ثروت . 

ما آدم ها خیلی راحت همه را قضاوت میکنیم و اصلاً نمیدانیم حرفهایی که در مورد بقیه میزنیم چند درصد اش درست است. شنیده های درست و اشتباه شده معیار و ملاک ما برای حکم دادن در مورد آدم ها. و خود ما خوب میدانیم هیچ کس به جز خودمان و خدا از درون و اسرار هیچ کس خبر ندارد. پس چطور میشود که جای بقیه نشسته ایم و مدام قضاوتشان میکنیم و گاهی کمی تهمت و بردن آبرو هم چاشنی اش میکنم...!

+دیشب یکی از اعضای همان جلسه قرآن از همسرم راهنمایی میگرفت در زمینه ی خرید خودروهای داخلی، میخواهد یک خودروی داخلی بخرد ، با اینکه از لحاظ مالی توان خرید اسپرتیج و امثالهم را دارد اما میخواد تولیدات داخل را حمایت کند. از این دست آدم ها کم و بیش زیاد می بینم که کمی از کیفیت می گذرند و به جای جنس مرغوب خارجی ، ایرانی اش را میخرند . به همسرم میگفتم ایران خودرو  و یا هر سازمان تولیدات داخلی باید دست  این آدم ها را ببوسد و قدر بداند و تولیدات را با کیفیت تولید کند. چون همسرم در این زمینه فعالیت دارد میدانم که چقدر برخی از  مردم ما بزرگ تر از مسئولان صاحب قدرت و ثروت هستند. 

+عکس مربوط به دیروز صبح ، صبحانه توی پارک سرد و هوای بسیار آلوده!!

خونه ی مادر بزرگه

Image result for ‫دانلود آهنگ خونه مادر بزرگه‬‎

یکی دو شب پیش خواننده ی گروه پالت را در خندوانه دیدم. آهنگ های گروه پالت را عموماً دوست داشتم، اما آهنگی را که نشنیده بودم و درخندوانه شنیدم و حسابی سرشوقم آورد، آهنگ خونه ی مادربزرگه بود. نمیدانم چرا آن خاطرات دوران کودکی که آنقدر شیرین بود گذرشان اینقدر غمگین است که هر قطعه ی خاطره انگیزی بعد از یک لبخند شیرین کودکانه میشود یک بغض ... شاید دلم از گذر آن روزها میگیرد ....توصیه اکید به گوش دادن این آهنگ دارم. 

ولی با همه ی این ها دلیل نمیشود که من یادم برود از مادربزرگ مهربون همیشه می ترسیدم . شما از عروسک اش نمی ترسیدید؟ یک خوف عجیبی داشت با آن پشت صحنه ی مشکی 

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره

خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره

کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل اینجا همه اش بهاره


این روزها که همه اش هوا ابری یا نیمه ابری است . دلم برای خورشید خانم تنگ شده و زل میزنم به آسمانی که خورشید پشت ابرهایش قایم شده و می گویم آفرین کمتر باش تا بیشتر قدر ات را بدانیم. اینجاست که حال مردمانی که همیشه ابر و باران می بینند و از دیدن خورشید ذوق زده میشوند را درک میکنم. البته بیشتر دلم برای سبزی هایم میسوزد که آفتاب باید بخورند تا جان بگیرند. تره ، تربچه ، ریحان و گوجه سبزیجاتی هستند که حدود دوهفته پیش بذرشان را از عطاری خریدم و کاشتم حالا کم کم سر از خاک در آورده اند و من هر روز بادیدنشان کیفور میشوم. گل و گیاه در خانه واقعاً لازم است و خانه را بوی زندگی می بخشد. خیلی دلم میخواهد یک حیوان هم داشته باشم اما به خاطر مسائل زیادی به یک پرنده هم راضی میشوم که آن هم به خاطر یک سری دیگر مسائل هنوز خریدش مقدور نشده.

یکی از دلایل حال خوبم : به پیشنهاد خوب یکی از دوستانم الان به دنبال ثبت نام در دانشگاه پیام نور هستم تا مهندسی مکانیک بخوانم. علیرقم علاقه ی شدید ام به رشته ی زیبای خوبم از لحاظ کاری در ایران آن هم برای خانم ها مضخرفترین رشته است. برای همین تصمیم گرفتم واحد هایم را معادل کنم و 40-50 واحد در یک دانشگاه پیام نور بگذارنم (دلیل اصلی ام غیر حضوری بودنش و دلیل بعدی هزینه است) و مدرک مهندسی مکانیک بگیرم و حداقل برای استخدامی ها بتوانم عرض اندام کنم و در بدترین شرایط حداقل کارت نظام مهندسی بگیرم و یک درآمد کوچکی گیرم بیاید. که البته این کار من یک سرمایه گذاری فکری بلند مدت است و ممکن است به 4-5 سال دیگر برسد ممکن هم هست زودتر ولی نباید موقعیت های پیشرو را از دست داد. من به دلیل انصرافم از دانشگاه همدان امسال از کنکور ارشد محرومم پس چه بهتر که این یک سال را مفید باشم و یک لیسانس کار آمد تر بگیرم.

دلیل دوم حال خوبم : از خودم به خاطر روزهایم کمی راضی شده ام. ورزش را به 20 دقیقه رسانده ام .درد پا  به دلیل خامی عضلات کمی آزار دهنده است ولی تحمل می کنم و لذت میبرم. تا کنون 2 کیلو کاهش وزن داشتم که 1.5 کیلواش مربوط به هفته ی اول و 0.5 کیلو هفته ی دوم . کاملاً هم منطقی بود به دلیل اینکه مریض شده بودم ورزش اصلاً نکردم و یک مهمانی مفصل هم در خانه یمان برپا شد و من یک دل سیر ناپرهیزی کردم. همین که اضافه نشده است عالی است. خواندن انگلیسی هم کاملاً جدی شده و فرانسه هم انشالله از امروز شروع میکنم.

+ حتی اگر یک زن هستید و اگر یک روزی زن شدید از خواسته های دخترانه یتان نگذرید و گاهی غیرمنطقی باشید. این لذت های کوچک است که یک زن را سرپا نگه میدارد. گاهی لاک بزنید. همیشه به خودتان برسید و خوش بو باشید. هیچ وقت فکر نکنید خرید بدلیجات و خورده ریز هایی که به راحتی گم و گور می شوند پول حرام کردن است. این ها سرمایه های ارزشمند زندگی است که حال یک زن را فوق العاده می کند.