روزهایی بود که برایمان زمستان یعنی باریدن برف.تعطیلی مدرسه و راه بندان. صبح بیدار میشیدیم و همه جا یک دست سفید پوش بود.همه جا آرام بود سکوت برف حاکم بود.میرفتم دم در و دلم میخواست اولین رد پا مال من باشه.اما همیشه قبل از من یک جفت رد پا از جلوی خانه یمان رد شده بود .اگر حجم برف کم بود باید ماشین بابا را تا وسط های کوچه هل میدادیم تا روشن شود. تا ظهرش هم همه برف ها را پارو میکردند و جلوی هر خانه به خاطر برف های پارو شده یک کوه برف جمع میشد.ولی این روزها زمستان برفی ، شده یک آرزوی محال. حالا هم که همه جای ایران برف باریده آسمان شهر ما نیمه ابری شده و خبری از برف نیست.
این یک هفته میتوانم بگویم اصلاً خانه نبودم. شوهر خواهرم به خاطر حال خراب پدرش انتقالی دوماهه گرفته و رفت مشهد که پیش پدرش باشد تا بعدها افسوس نخورد.برای همین یا خانه ی خواهرم بودم یا خانه ی مادرم یا خانه ی پدر شوهرم به دلیل خانه نشین شدنش به خاطر عمل کمرش. خلاصه که هم اصلاً به زندگی ام نرسیدم هم از زبان خواندن عقب افتادیم.
+آذر ماه نوبت دندان پزشکی گرفتم برای بهمن .اوایل اعصابم خورد بود که با این دندان خراب تا بهمن چطور سر کنم. اما حالا که به تاریخ موعود رسیده ام استرس دارم و اصلاً حوصله ی تحمل درد دندانپزشکی را ندارم.بو و صدای دندانپزشکی برایم شدیداً استرس زاست. اما چاره ایی هم نیست. تا یادم هست از کودکی پایه ی ثابت دندانپزشکی بودم :)) خانوادگی یک دکتر بسیار قابل اعتماد و حرفه ایی داریم. خواهرم به دلیل مسایل مربوط به بیمه مجبور شده بود پیش دکتر دیگری دندان هایش را درست کند. که شدیداً ناراضی بود و میگفت 5 تا از دندان هامو پر کرد ولی من اینقدر پوسیدگی نداشتم. و وقتی از دکتر عکس دندان هایش را خواسته بود منشی عکس دندان هایی که دکتر پر کرده بود را قیچی کرد و مابقی را به خواهرم داده بود. خواهرم هم عکس را مجدداً چاپ کرده بود و پیش همین دکتر خودمان برده بود. ایشون هم گفته بود خب من بودم قطعاً این دندان ها را پر نمیکردم چون حتی به مینا هم نرسیده و با یکسری مراقبت هایی که بهتون میگفتم کنترلش میکردیم ولی خب بعضی از همکاران کمی وسواس بیشتری دارند و پر میکنند. خواهر من هم گفته بود نه آقای دکتر بعضی ها فقط دنبال پول هستند.واقعاً جای تاسف دارد که پزشک هم بیمارش را یک دسته اسکناس می بیند.
عکس نوشت : عکس مربوط به پارسال همین روزهاست . در همان شهر کوچک . این عکس را گذاشتم شاید اینجا هم برف ببارد.
ادامه مطلب ...مسابقه هوش برتر تموم شد . ولی اینبار برخلاف دفعات قبل از انرژی مثبت و حال خوب خبری نبود. دلیل اصلی اش هم پسرم بود. به خاطر اینکه شب قبل از مسابقه خانه معلم خوابیدیم و پسرکم خیلی اذیت شد و تا ساعت 1 نصفه شب گریه های بدی داشت. روز مسابقه هم هوا شدیداً آلوده بود ، به حد وحشتناکی . و من از اینکه در این هوا پسرم را با خودم آورده بودم و صبح تا بعد از ظهر توی ماشین بود شدیداً عذاب وجدان داشتم . و چون تمرین زیادی هم نداشتم عملکرد مطلوبی نداشتم و حتی در پایان مسابقه نفهمیدم نفر چندم شدم فقط فهمیدم که حذف شدم... و این آخرین باری بود که در این مسابقه ی پرهیجان و استرس شرکت کردم. فردایش همسرم هم حذف شد. ولی برخلاف من راضی بود چون نهایتاً همسر من 3-4 روز برای مسابقه تمرین کرده بود. بعد ازمسابقه ی همسرم من عزم برگشت داشتم و همسرم باید میرفت بیمارستان پیش پدرش. متاسفانه بلیط هواپیما گیرم نیامد و مجبور شدم با اتوبوس برگردم و بدون اغراق از بدترین و سخت ترین مسافرتهایی بود که تا به حال داشتم.
در جواب یکی از دوستان که پرسیده بود پخش مسابقه کی هست ؟ بگویم که نمیدانم :)) ولی مسابقه ی عید که از عملکرد خودم راضی هستم روز دوم یا سوم عید پخش خواهد شد.
چند روز پیش توی وب لاگ یکی از دوستانم در مورد مسمویت خاصی که با مواد غذایی اتفاق می افتد نوشته ایی خواندم که خاطره ی وحشتناکی از مصرف پنیر پگاه و راهی بیمارستان شدنشان بود. درست فردا همان روز که مطلب را خواندم برای صبحانه سراغ پنیر پروبیوتیک پگاه رفتم که در کمال ناباوری دیدم پر از کپک شده .مثبت نگاه کردم و پیش خودم گفتم لابد چاقویی که دفعه قبل استفاده کردم کثیف بوده و پنیر را ریختم دور و پنیر تازه ایی را باز کردم که دیدم آن هم کپک زده ، این شد که رفتم سراغ پنیر فله ایی که همسرم حدود یک ماه پیش خریده بود... خلاصه اش که برای من محصولات پگاه به کلی رفت توی بلک لیست . و کلاً فکر میکنم محصولات لبنی آنها که مهر بهداشت ندارند قابل اطمینان ترند.
+این روزها کمی بی حوصله شده ام ولی خیلی تلاش می کنم که حالم را خوب نگه دارم ، از بیرون رفتن گرفته تا رسیدگی با عشق به کارهای خانه.ببخشید که کمتر هستم.
پریشب روی مبل نشسته بودم و طبق عادت هر شب هوش برتر میدیدم ، پسرم بغلم بود و خمار خواب بود ، که یک دفعه همونجور که نشسته بودم ٥-٦ ثانیه تکون خوردم، خیلی ترسیدم، روی مبل خشکم زده بود و فقط امیر و سفت تر بغل کردم، که همسرم از توی اتاق صدام کرد، دویدم سمت اتاق ، گفتم توام فهمیدی ؟ گفت آره تخت داشت تکون میخورد . به مامانم زنگ زدم گفتم شما هم زمین لرزه رو فهمیدید؟ مامانم تعجب کرد و گفت زمین لرزه کجا بود ؟! که شب توی اخبار ساعت ١٠ فهمیدیم کرمانشاه زلزله اومده ... از پریشب مدام گوشه ی ذهنم درگیر زلزله است ، از اینکه چه مرگ وحشتناکیه وقتی ببینی همه چی داره آوار میشه روی سرت و بفهمی داری میمیری و کاری ازت بر نمیاد... اعتراف میکنم که همون پس لرزه کوچک به قدری من رو ترسوند که هر لحظه اعمال و رفتارم جلوی چشمم میان و از مرگ شدیداً میترسم .دیشب با یک عکس توی تلویزیون که یه پدر سرش رو سرش بچه اش گذاشته بود، شدیداً بهم ریختم و امروز میخوام پوشک و شیر خشک بخرم و ببرم هلال احمر ... خدایا خودت پشت و پناه همشون باش ...
پ.ن1: وقتی ساختمان های نوساز مسکن مهر رو میبینم که اینطور آوار شدند روی سر مردم فقط میگم چه طور میتونید اینقدر راحت جون مردم رو بازیچه قرار بدید ؟
به ویترین ظروف گرون قیمتم نگاه میکنم و با خودم میگم بودنشون چه فایده وقتی قراره یه روز آوار بشن روی سرم؟! این همه جمع میکنیم و حرص میزنیم... به حال آدم هایی مثل آیدا پوریانسب قبطه میخورم که چطور اینقدر خوب هستن. الآن هم راهی کرمانشاه هستن...خدا حافظشون باشه.
پ.ن 2: ای کاش به درجه ایی برسم که نه از ترس بلکه برای رضای خدا بخوام آدم خوبی باشم.اسکرین شات از صفحه ی امروز تبلتمه و چقدر خوب جواب حال بد منه.
برداشت اول: امروز بعد از دو روز که به خانه برگشتم بی حوصله و خسته و کمی دلگیر بودم. خانه حسابی سرد بود. بخاری را روشن کردم و زیر پتو خزیدم. اما نه یخ من نه یخ خانه باز نمیشد. به مردمی فکر کردم که حیاط خانه یشان پر برف است و شاید آب و برقشان قطع شده و افت فشار گاز هم دارند. بخاری را زیاد نکردم و در عوضش با سر رفتم زیر پتو تا از حٌرم نفس های خودم گرمم شود.با اینکه تلاش زیادی می کنم برای بی توجهی به رفتار دیگران اما خب انسان هستم و پر از احساس و عاطفه. دلگیر میشوم و میرنجم هر چند مثل سابق خودم را نمی خورم و فقط عبور میکنم. خیلی وقت بود نه وقتش را داشتم نه حوصله اش را ، اینترنت را میگویم. این انسانهای مجازی که خودم هم یکی از آن ها هستم. اما امروز آنقدر بی حوصله بودم که به هیچ کدام از کارهایم فکر نکردم و یک ساعتی مشغول بالا پایین کردن اینستاگرام بودم.
برداشت دوم : بعضی آدم ها خیلی خوب هستند آنقدر خوب که حتی مجازی بودنشان هم حالم را دگرگون می کند. پیچ و مهره هم از آن دست آدم هاست . با همه ی بی حوصلگی ام وقتی نوشته ی امروزش را خواندم قبراق شدم . آهنگ های آرام و روح دار گذاشتم و آشپزخانه را تمیز کردم و خورشت آلو اسفناج بار گذاشتم (فکر کنم دراین یک ماه اخیر این چهارمین باراست که این خورشت را می پزم) . چایی دم کردم و مشغول ترجمه ی متن جدید برای مجله ی نجومی فضای بیکران شدم و بعد از 20 دقیقه یک خبر کوتاه را ترجمه کردم و برایشان فرستادم.
برداشت سوم: چند روز پیش به بیمارستان رفته بودم. بعد از چند ساعت نوبتم شد . خانم دکتر و دستیارش به شدت در حال تلاش برای ثبت ویزیت بیمار و دارو و امثالهم در کامپیوتر بودند. گویاً اخیراً سیستم درمانشان کلاً کامپیوتری شده بود و دارو ، دستور عمل ، آزمایش و همه ی این ها را حتماً باید ثبت سیستم میکردند. دستیار که به گمانم اینترن بود آموزش های لازم را با خانم دکتر متخصص داد و بلند شد که برود که خانم دکتر کلافه پرسید راستی گفتی با چی فارسی می شد ؟
-ALT و SHIFT
خانم دکتر حیرت زده به صفحه ی کیبود نگاه میکرد .که اینترن با انگشت اشاره کرد: این و این را بگیرین فارسی میشود.
و من دست زیر چانه به پت و مت بازی کردن خانم دکتر نگاه میکردم که دغدغه اش فقط شده بود ویزیت هایش را وارد سیستم کردن و حال و حوصله شنیدن بیماری مراجعه کننده اش را نداشت....بهتر نبود یک نفر را کنار دست خانم دکتر میگذاشتند که کارهای سیستمی را انجام بدهد و خانم دکتر تمام دغدغه اش مریض اش باشد؟ یا اینکه اول کامل آموزش میدادند بعدتغییرات را اعمال میکردند؟ ای داد که قربانی اش مردمانی هستند که برای هزینه ی پایین مجبورند به بیمارستان های دولتی بروند و از صبح تا ظهر توی نوبت بشینند و بعد از کلی خستگی جواب درستی هم از دکتر نگیرند و بروند با دردشان بسازند. مقصر خانم دکتر و خانم دکترها نیستند مقصر کل سیستم است که برای200 نفر بیمار فقط دو پزشک قرار میدهد. از دکتری که فقط نصف روز باید 100 نفر را ویزیت کند چه انتظاری میشود داشت ؟!
برداشت چهارم: هربار که میخواهم عکسی از آسمان فوق العاده ی اینجا بندازم یکسری خطوط بدریخت برق عکسم را خراب میکند.