
دیروز ظهرخونه ی برادرشوهر دعوت بودیم.امیروالا مشغول بازی بود و از خواب ظهر خبری نبود.برای همین تا بعد از اذان مغرب موندیم خونشون.چون به محض اینکه راه میافتادیم انقدر خوابش میومد که قطعا توی راه میخوابید،در نهایت هم من مشغول جمع کردن وسایل بودم و امیروالا رو نشوندم روی تخت که دیدم خودش خوابید.ماهم تند تند کارهامونو کردیم و راه افتادیم.ساعت ٩/٥-١٠ بود که گریه افتاد ویک بند گریه میکرد.خیلی طول کشید تا آروم شد،به لیوان شیر بهش دادم و خودمم کنارش خوابیدم تا بالاخره خوابید.صبح ساعت ٤بود که از صدای بارون بیدار شدم،حیاط و باغچه پر ازاب بود،چایی که دیشب دم کرده بودم و نشد بخورم رو گرم کردم و مشغول زبان خوندن شدم،نزدیک اذان که شد برق رفت ... و من ِبی خواب و تاریکی و هیچ کاری که نمیشه انجام داد.
عاشق پاییز و بارونم و حسابی سر ذوق میام ، اگه امروزبارون بندبیاد با پسرم میریم عکاسی .فعلا که ٣روزه داره بارون میاد شکرخدا،زیتون های درختمون هم تقریبا رسیده،دیروز کلی زیتون چیدیم ودست به کار زیتون شورشدم.بوته هندوانه هم که بابام کاشت دوتا هندونه داده و هر روز با عشق میرم سراغشون و منتظرم بزرگ بشن.
فعلا در راستای عملی کردن اهدافم تصمیم دارم مقاله نویسی رو هم شروع کنم.
دیروزداستان لاکپشت وخرگوش رو واسه امیروالا میخوندم ،آخر داستان نتیجه گیری کرده بود که اگر برای هدفتون پیوسته تلاش کنیدبهش میرسید هر چقد کند مثل لاک پشت ، ومن احساس میکنم سرعت زبان خوندنم دقیقا عین همون لاک پشت اس ،ولی خب امیددارم که به هدف برسم.
امیروالا نوشت:گوشی رو برداشته و داره صحبت میکنه
-الوووو -سلام گبه (گربه)خبی؟ - داغههه؟ -نه خووبه -کاری نداری؟
عکس نوشت :عاشق کتاب oxford picture dictionary من ِ ! چون توی کتاب پر از ماشین و اتوبوس و شباب ِ (هواپیما) و اصلاً هر وقت این کتاب رو میخواد میگه: مامان! اتوبوس ، پییییسسس

از کافی نت دانشگاه میام بیرون.کیف ام رو روی دوش ام میندازم.هدفون رو توی گوشم فرو میکنم.پاییزه اونم غروب پاییز.نسیم خنک پاییز با صورتم بازی میکنه.عینک دودی دیور ام رو میزنم و محکم قدم برمیدارم.انگاری که هیچ کس نمی تونه مقابلم بیاسته... یه آهنگ رو چند بار پلی میکنم. از کافی نت دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس .. (نوشته شده در ۱۶ مهر به یاد حال و هوای ۱۰ سال پیش)
برداشت اول:جمع صبح بود، ساعت حدود ٩بود و واسه من و امیروالایی که از ٦ صبح بیدار بودیم حکم لنگ ظهر رو داشت، تنها توی خونه حوصله امون سر رفته بود، شال و کلاه کردیم و رفتیم خانه بازی سر کوچه امون اما بسته بود، برگشتیم خونه، امیروالا میگفت تو کوچه باشیم، منم جلوی در خونمون نشستم و اون برای خودش بازی میکرد، یه خانم مسن که یه نون سنگک دستش بود از کنارم رد شد و زنگ همسایه امون رو زد، نمی شناختمش ولی باهم سلام احوال پرسی کردیم، شهین خانم در رو باز کرد و رفت داخل.همیشه یکی از آرزوهام این بود صبح چایی بزارم و خواهر، یه دوست و ... با یه نون سنگک بیاد خونمون و کلی از روزمرگی هامون حرف بزنیم .
از پنج شنبه شونه ی سمت راستم عجیب درد گرفته بود طوری که دست راستم کلا از کار افتاده بود.شنبه رفتیم دکتر و دارو داد.گفت واسه تشخیص دادن خیلی زوده و بدون عکس نمیشه حرفی زد یک ماه دیگه بیا ببینم چطوری میشه.و با اصرار ما گفت ممکنه دیسک گردن باشه.از اون روز فقط به این فکر میکنم که بالاترین چیزی که داریم همین سلامتیه.خیلی از خواسته هام و آرزوهام با همین دست راستم محقق میشه پس من نباید دیسک گردن داشته باشم.دارو ها رو گرفتم ۳۵۰ هزار تومن!!! ولی ۲-۳ روز اول مسکن ها خوردم و بقیه اش فقط تقویتی ها روخوردم.البته از درد زیاد و اینکه همسرم قرار بود چند روزی نباشه همون روز مجبور شدم کورتن زدم.
از تفریحات ما :روی تخت نشستیم و پسرم جعبه ی دستمال رو اورده و دونه دونه دستمال در میاره و چنان ملچ و ملوچ میکنه حین خوردنشون که انگار داره چلو گوشت میخوره. و اینقدر پسرم مهربونه که مایده ی بهشتی اش رو چند ثانیه یک بار به من هم تعارف میکنه و در راستای تعارفی بودن ذاتی ما ایرانی ها فکر میکنه دارم تعارف میکنم و به زور چندتایی هول میده توی دهنم و اصرار که بخورررر
برداشت دوم:امروز توی فرودگاه منتظر بودیم.کنار یک بوته ی گل بودیم.که چندتا کارگر از پشت حفاظ ها با ماشین مخصوص مشغول آبیاری بودن.پسرم گل می چید و می دوید بهشون از پشت حفاظ گل میداد.یکم که دور شدن پسرم گل به دست دنبالشون میدوید و داد میزد آقا وایسااا
پ.ن:از ۱۶ مهر این نوشته توی چکنویس بود تا سر فرصت کامل و پست بشه ولی اینقدر این پروسه طولانی بود که اصلا نمی دونم چی به چی شد.
٧شهریور :همسایه امون صدام میکنه میرم دم در،میگه واییی چقدر رنگ موهات قشنگ شده و من خوشحال میشم و تشکر میکنم ولی ذوق زده نمیشم.یکم حرف میزنیم.میگه یه خونه دیدم خیلی شیک و تمیز بود و با چنان ذوقی تعریف میکنه ،میگه روشویی اش از این کمدها داشت ،میدونی از اینا که زیر روشویی کمد میخوره. و من با یه لبخند تصنعی میگم میدونم ...
چایی میریزم وبا پسرم میربم توی حیاط.شروع میکنم به نوشتن خاطرات امروزم به انگلیسی. پسرم مدام غر میزنه و من یه کلمه مینویسم و باید برم دوچرخه به گل نشسته اش رو نجات بدم.میبینه مشغول نوشتن شدم میاد کنارم و پشت میز میشینه.خودکارم رو میگیره و میگه ماشین. و من باید بی خیال نوشتن اونقدر واسش ماشین بکشم تا یکی از ماشین ها به دلش بشینه.
با همسایه امون میریم دیدن دسته و هیت . بچه که بودم ده روز اول محرم رو همیشه سیاه می پوشیدم ولی حالا با روسری گل گلی سبز بین همه ی سیاه پوش ها ایستادم.ناخودآگاه نگاهم روی موهای بلوند. خال کوبی ها و تیپ های عجیب غریب که فقط سیاه پوش هستن می مونه. دختر و پسر های کم سنی که ساعت ۱۲ شب توی خلوتی کوچه ها میبینم که سیاه پوش هستن. دلم خیلی میگیره.
توی کوچه نشستم و امیروالا مشغول بدو بدوه. یه برگ درخت توت که زرد شده رو به سمتم میگیره و میگه مامان بیا.میخندم و ازش میگیرم.میگم این چیه مامان؟ میگه ال (گل) و من پر از عشق میشم که پسرم واسم گل چیده
تمام تلاشم رو میکنم مثل خانم همسایه همه چیز واسم اونقدر جذاب باشه که کلی از داشتنشون ذوق کنم.تمام تلاشم رو میکنم زندگی رو اونقدر قشنگ ببینم که دوباره مثل قدیما خوردن چایی واسم یه عشق باشه نه عادت
امروز نوشت: دلم اول مهر رو میخواد، یه برنامه منظم، هر روز صبح بیدار بشم برم مدرسه ظهر بیام درس بخونم شب سریال ببینم و ساعت ١٠/٥ خواب باشم و دوباره، از این همه مهمانی رفتن و مهمان داری کردن خسته شدم، و این روال تا آخر این هفته ادامه داره، برای همین امیدوارم زندگی من هم از اول مهر روی روال بیافته.
یک عالمه کار و کلی فکر که سر درد گرفتم از اینکه نمیدانم چه کنم، کلی زبان عقب افتاده و یک مهمانی بزرگ آخر هفته و کلی کار نکرده. بعد از کلی کلنجار با امیروالا بالاخره در بدترین موقع روز میخوابه! به خودم میگم زبان میخوانمم، ولی همون طوری که بی وقفه پفک هندی میخورم بی هدف صفحه های اینترنت را بالا و پایین میکنم و به الارم تبلت که میگه موقع یوگاست توجهی نمی کنم و لُپ هام رو پر از پفک هندی میکنم.چند روز پیش توی پادکست زبانم یک سوال مطرح شد با مفهوم اینکه وقتی خیلی کار داشته باشه باشی و ندونی چی کار کنی چطوری وقتتو حروم میکنی؟ و تقریبا همه ی جواب ها به کامپیوتر و اینترنت ختم میشد، حس خوبی بود از اینکه فکر میکردم فقط من این طور هستم ولی کلی شریک جرم پیدا کردم.
همیشه عاشق خونه های مینیمال با رنگ سفید بودم، خونه های شلوغ بهم استرس میدادن و وقتی یک جا نظر خانمی رو خوندم که میگفت تو خونه های مینیمال افسردگی میگیریم اصلا درک نکردم، ولی این روزها واقعا احساس میکنم به رنگ های تند و کلی وسیله ی اضافه توی خونه نیاز دارم و ازاین همه خلوتی خونه دلم داره میگیره.باید باور کنم شاید این تغییرات به خاطر نزدیک شدن به دهه سوم زندگی ام باشه.
دیروز امیروالا رو بردم یک خانه بازی توی شهرک غرب ، اینهمه گرونی اون هم در ازای هیچی رو نمی تونم درک کنم، با خانمی هم کلام شدم که با وجود تفاوت های خیلی زیادمون کلی بهم انرژی مثبت داد، صداش شبیه دوستم (نگین )بود و همین در وهله ی اول من رو جذبش کرد، استاد دانشگاه بود ، و من دیروز با خودم باز تکرار کردم اگه از ایران نرم تا ابد از خودم ناراضی خواهم ماند، مگر یک جور خیلی خاصی این خلا پربشه!

روزهایی بود که اصلا واژه چشم و هم چشمی برایم مفهومی نداشت و اصلا نمی تونستم آدم هایی که برای قضاوت دیگران ، پز دادن و فخر فروشی لباس های آنچنانی میخرند، مدام لوازم خانه عوض میکنن و امثالهم را درک کنم و چقدر برایم این واژه مضحک و عجیب و غریب بود. ولی این روزها که به درون خودم با دقت نگاه میکنم کشف میکنم که یک چیزی در پس ذهنم دارد ریشه میگیرد که شاخ و برگش چشم و هم چشمی خواهد شد.
انکار نمی کنم که از نوجوانی برای خاص بودنم تلاش کردم، چه از سبک لباس پوشیدنم چه از سبک موسیقی گوش دادنم، نظر اطرافیان را نمیدانم اما از نظر خودم خیلی خاص بودم وقتی mp3 ام را برمیداشتم و عینک آبی رنگم را میزدم و با مانتو سبزیشمی و کفش های نوک تیز سفید بندی و موهای ژل زده پیاده روی میکردم. قطعا از توجه دیگران لذت میبردم ولی قاطعانه بی توجهی دیگران هم اصلا برایم اهمیت نداشت .
وقتی چندسال پیش آرایشگرم با حرص از جاری اش تعریف میکرد که پول ندارند خانه کرایه کنن و وسایلاش چند هفته است توی کامیونه و اونوقت خانم باید حتما لباس زیرش مارک باشد ، آن هم نه این مارک های معمولی، مارک sir های انگلیس ، اصلا باور نکردم و فقط باخودم گفتم بلف میزنه.
ولی این روزها با لطف instagram احساس میکنم همه ی ما یکجوری درگیر این چشم و هم چشمی شدیم.چند سال پیش که ipad خریدم به هیچی توجه نکردم نه برای جلب توجه، نه برای پز دادن فقط برای کیفیت و خاص بودن صرفا از نظر خودم ipad خریدم ولی حالا گوشه ی ذهنم خرید آخرین مدل iphone جا خوش کرده اما نه برای خاص بودن از نظر خودم، چون اونقدر همه iphone باز هستن که iphone داشتن خاص نیست، و حتی نه برای کیفیت فقط برای پز دادن به اطرافیان ... و من خیلی از این تغییر حتی اون پستو های ذهنم می ترسم.البته که فعلا شرایط اقتصادی به قدری وحشتناک هست که بهش فکر نمیکنم و فقط گاهی از ذهنم عبور میکنه .
چند روز پیش از گاندی برای امیروالا یک عالمه لباس خریدم چون واقعا از پاییز دیگه امیروالا لباسی نداشت برای همین من همه رو برای فصل سرما برداشتم ، نزدیک ١میلیون خرید کردم و صادقانه از اون روز عذاب وجدان شدیدی دارم .میدونم که کیفیت کارها عالی بود و لخرجی نکردم ولی از اینکه ته ذهنم فخر فروشی بود در غالب خاص کردن پسرم ناراحتم، از اینکه من یک ملیون لباس خریدم و شاید کسی نیازمند ٥٠ هزار تومن باشه... از اسراف میترسم.
شاید خروجی یکی باشه ولی واقعا فکر پشت اتفاقات برای من اهمیت داره، اینکه پرده برای اتاق امیروالا بدوزم تا کیفور دیدنش بشوم یا اینکه پرده بدوزم که وقتی جاری ام آمد تو کف بماند .... از نظر من خیلی فرق دارد و منتفرم که آدم دومی باشم و میترسم که این درخت بخواهد در ذهنم پا بگیرد.
من عاشق خود دوران نوجوانی ام هستم، میجنگم تا همان دختر teenage سرزنده ایی باشم که با آهنگ رپ میرقصید و گریه میکرد،کلاه کپ میگذاشت و صبح زود با پدرش میرفت دوچرخه سواری و هیچ چیزی برایش مهم نبود.
عکس نوشت : وقتی شب عید غدیر بدون فکر به هیچ چیزی برای پسرم که به قمری تولدش بود کیک درست کردم و خیلی ساده بدون تزیین خاصی دو نفری با جای خالی همسرم جشن گرفتیم حسابی لبریز عشق شدم ، عکس گرفتم فقط برای ثبت روزهایم نه گذاشتن توی instagram و بالطبع منتظر ماندن واکنش دیگران ،وب لاگم را خیلی دوست دارم چون هر چه نوشتم عاشقانه بود و برای دل خودم بود، نه برای جلب توجه و تلاش برای خاص بودن از نظر دیگران ، حتی عکس ها هم غالبا عکس های یکهویی و فقط برای تثبیت اتفاقات روزهایم بود.
عکس نوشت ٢: فقط هرچی فکر میکنم که اونشب برای تولد دوسالگی پسرم چرا فقط یه دونه شمع گذاشتم نمی فهمم چرا :))
دیگه تا دوباره عاشق شم تا برای کسی بریزه دلم
بغلم کن ولی مراقب باش غم من مسریه عزیز دلم
-رستاک حلاج-