نزدیک به یک هفته است که خانوادگی درگیر یک ویروس از نوع کوفتی شدیم. با سرفه های تک و توک پسرم شروع شد و با تب و لرز به اوج رسید و الان هم با حوصلگی و از دست دادن حس بویایی و شنوایی انشالله داره به آخرهاش میرسه. همسرم ماموریت بود و من و والا شدیداً مریض شدیم و همسرم هم کیلومترها دورتر از ما کمی کمتر از ما مریض شد! دو روز اول خونه ی مامانم بودم ولی اینقدر بی حوصله و کلافه بودم که با وجود اصرار های مادرم و همسرم حاضر نبودم بمونم و فقط میخواستم زود تر برگردم خونه ی خودمون. مریضی خیلی سختی بود و نیاز به استراحت شدید داشتم ولی از جایی که من میونه ی خوبی با استراحت ندارم خیلی این کار واسم سخت بود.خودم را با کتابی که نصفه مونده بود مجبور به استراحت کردم. پسرم رو میخوابوندم و نیم ساعت یکی ساعتی هم خودم کنارش دراز میکشیدم و کتاب میخوندم و بعد بلند میشدم و به کارهای خونه هم رسیدگی میکردم.متاسفانه احساس میکنم یک وسواس فکری در مورد تمیز کردن خونه پیدا کردم. توی اوج مریضی از دیدن خونه اگه بهم ریخته بود حالم بد میشد. هرشب ظرفها رو میشستم و با هر حال خرابی داشتم خونه رو کامل مرتب نگه میداشتم. و چقدر خودم رو مهار کردم تا امروز که برای مرتب کردن سراغ قفسه های اتاق پسرم نرفتم.
امروز یکی از شاگردهای قدیمی ام زنگ زد و برای برادرش میخواست پروژه طراحی اجزاش رو انجام بدم. گفتم من نمیتونم همسرم هم نمیرسه. گفت اگر کسی رو سراغ دارید لطفاً بگید خیلی فورس هست و هزینه اش ام هرچی بشه مسئله ایی نداره. این شد که وسوسه شدم یه فکرهایی برای حلش بکنم.
1-2 روز پیش یه شماره با من تماس گرفت و یه پسری بود که میگفت میتونید واسم سوال حل کنید و هزینه اش رو دریافت کنید؟ گفتم بفرست ببینم وقت میکنم. گفت سوال امتحان نهاییه دیفرانسیله. گفتم باشه. ولی نفرستاد واسم. شب توی اخبار شنیدم که باز هم سوال های امتحان نهایی لو رفته!!
مادرانه نوشت: خیلی سخته که روی رفتارهای پسرم ریز نشم و سعی کنم خیلی توجه نکنم و به این فکر کنم همه ی این رفتارها عادیه! ولی با سابقه ایی که پسر من داره خیلی من رو دچار وسواس فکری میکنه. همیشه میترسم که کار اشتباهی کرده باشم. غذا کم داده باشم یا زیاد. خودم غذای اشتباهی خورده باشم. دارو بهش دیر نداده باشم.زیادی بهش دارو ندم !خلاصه که خیلی سخته و نیاز به تجربه و ایمان شدید دارم. مثلاً چند شب پیش که مدام تب میکرد حتی وقتی تبش بین 36.5 تا 37 بود مامانم مدام میگفت تب توی دلشه ، سرش داغه ، لباش قرمزه بهش استامنوفن بده (از ترس تشنج) ولی من کمی احتیاط میکردم از اینکه بخوام مدام بهش استامنوفن بدم نگران بودم. تا این که خونه خودمون یکدفعه دیدم تب کرد.38 درجه و خیلی هم خوابش میومد. و توی بغل شوهرم چشماش یک دفعه رفت. من از ترس فقط گریه میکردم. سریع بغلش کردم و پاشویه اش کردم و بهش استامنوفن دادم ولی بچه ی بیچاره فقط خوابش برده بود...
پ.ن: این مدت خیلی درگیر زندگی شدیم .پول ، کار ، ماشین ، خونه. و به نظرم بدترین اتفاق برای یک زندگی همینه.این پارگراف توی کتاب "دختری که رهایش کردی" خیلی به دلم نشست و جواب حال این همه درگیر زندگی شدن این روزهای ما بود.
"برو تو بالکن و ده دقیقه به آسمان نگاه کن و به خودت یاد آوری کن که آخر سر همه ما هیچی نیستیم، وجود بیهوده ، و این سیاره کوچک ما شاید به وسیله یک سیاه چاله خورده شود و هیچ کدام از این ها دیگر هیچ اهمیتی ندارد. "
البته که وجود ما بیهوده نیست !ولی واقعاً هیچ کدام از این اتفاقات و دارایی ها هیچ اهمیتی ندارد.
شدیداً نیاز به یک سفر ساده و کم خرج دارم. مثل ماه عسلمون که با پراید رفتیم فومن و شب ها توی چادر خوابیدیم و چه کیفی هم کردیم. چرا دیگه نتونستیم اونطوری ساده و لذت بخش سفر کنیم.؟!
عکس نوشت : میبینید که اینقدر دارو برای خوردن داریم که واقعاً ساعت هایش فراموشم میشود.
امروز که توی تاکسی تو را در آغوش گرفته بودم، با خودم گفتم ای کاش میشد همیشه کوچک میماندی تا هرکجا که میرفتم تو همراهم بود ، در آغوشم بودی ، همسفر و همراهم بودی ، کل راه تو از پنجره بیرون را نگاه میکردی و من غرق تماشای تو ، صورتت را آرام بوس میکردم و دست های کوچولو و تپل ات را در دستم میگرفتم و سکسه های تو سکوت ماشین را میشکست.
چه حسی ، چه عشقی بالاتر از این احساس مادرانه است وقتی تو میخندی و من با تمام وجود میخواهم دنیا همان جا تمام شود.چه حسی ناب تر از تمام روزهایی که مینشینم و نگاه میکنم که تو رشد میکنی و هر روز پر از تلاش و خلاقیتی .
+ دو روزی هست که پسرم نیم خیز میشود که بشیند ، و حتی وقتی میخوابانمش شدیداً مقاومت میکند . و این روزها شدیداً با در آوردن زبانش و آب دهانی که سرازیر میشود تلاش میکند حرف بزند.
حال پسرم به جای بهبودی بد تر میشد برای همین شنبه بردمش پیش دکتر خودش. شوهرم رفته بود فرودگاه دنبال مامان بابا و خواهرم. برای همین خودم تنها رفتم دکتر. بدو بدو شام که قرمه سبزی بود رو خونه ی مامانم بار گذاشتم و برنج رو دم کردم و رفتم دکتر. دکتر با دقت معاینه کرد و گفت برونشیت شده و دارو و اسپری داد. و علایم خطر رو بهم گفت و گفت هرکدوم از این علایم رو داشت باید ببرین بیمارستان بستری بشه. کمی ترسیدم. اما با خودم گفتم همیشه نفس دکترش خوب بوده و دکتر همیشه حجت را تمام میکنه و ته داستان رو هم میگه که نترسی. متاسفانه تمام داروهایی که دکتر کلینیک تجویز کرده بود رو گفت مصرف نکنه دیگه ، حتی گفت سیتریزین بدتر تحریک اش میکنه. خدا رو شکر که والا از همون اول سیتریزین رو هر کاری کردم نخورد.شب هم بعد از شام خواهرم میخواست برگرده خونه اشون. شوهرم اصرار کرد که می رسونیمش. وقتی رسیدیم خونه اشون حالا نوبت خواهرم بود که اصرار کنید بریم داخل و شب بمونیم :)) و از جایی که شوهر من همیشه پایه است شب موندیم. ساعت 12 بود که امیر بیدار شد. و من و خواهرم که 1-2 هفته بود همدیگرو ندیده بودیم کلی حرف نگفته داشتیم برای همین ساعت 2 همگی خوابیدیم. کم کم داشت خوابم میبرد که امیر به سرفه و گریه افتاد. هرکاری میکردم آروم نمیشد. شیر نمیخورد. 20 دقیقه بعداز صدای جیغ و سرفه های امیر خواهرم بیدار شد. سشوار روشن کردیم. راه بردیمش. صدای دریا واسش گذاشتیم تا کمی آروم شد.از شدت سرفه و گریه رنگش هم بریده بود و ساعت 4 بود که خوابش برد. بعدش هم کمی ناآروم بود ... صبح هم ساعت 8 بیدار شد. حالش کمی بهتر بود. اما سرفه های خلطی خیلی اذیتش میکرد. ساعت 11 نوبت دندان پزشکی داشتم . خواهرم من رو رسوند مطب و خودش با امیر رفتن خونمون.اونقدر گیج و خسته بودم و از فکر مریضی امیر بهم ریخته بودم که پول همراهم نبود.حتی کرایه ی تاکسی برگشت رو هم از خانم منشی قرض کردم چه برسه به پول دندان پزشکی :)) بالاخره خیالم از بابت دندان هام راحت شد ، عصب کشی چهار کاناله بود.فقط جراحی دندان عقلم میمونه که کلاً پرونده دندان هام بسته بشه
+خدا رو شکر دیشب هم بردمش دکتر برای چک. دکتر معاینه کرد و گفت خیلی حالش بهتره و اصلاً علایم قبل رو نداره و 5 روز دیگه دوباره برای چک بیارش. خیلی سخته وقتی ماسک رو میذارم روی صورت کوچولوش و اسپری میزنم .هربار بغض میکنم از دیدن این صحنه ولی هربار میگم خدا رو شکر که پسرم مشکل خاصی نداره و یک مریضی ، ویروس ، آلرژی یا هرچیز دیگه ایی که قابلیت درمان داره گرفته.
پ.ن: چقدر تاسف باره وضعیت کشورمون این روزها . سقوط هواپیمای مسافربری توی ارتفاعات و کشته شدن نزدیک 70 نفر انسان درد سنگینیه و چقدر قصی القلب شدن که اینقدر راحت درمورد این فاجعه ها حرف میزند و چقدر بد که مردم رو اینقدر احمق فرض میکنند و دلایل احمقانه برای سقوط هواپیما می آورند. نیازی نیست حتی اطلاعات علوم هوایی داشته باشیم اینقدر که این ها نامربوط حرف میزنن هرکسی میفهمه که همه ی این اتفاقات فقط یک دلیل داره. عدم مدیریت ، عدم برنامه ریزی و درنهایت بی فکری و بی اهمیت بودن جان و مال مردم ....