یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

خاطره ی یک روز

حرفهای زیادی در سرم هست اما تکراری و کمی منفی ... سکوت می کنم و به جایش عکسی که با خرید محتویتاش حالم خوب شد را می گذارم 

* هوا گرگ و میش بود و گه گاهی نسیم خنکی می آمد. فروشنده عطاری سر صحبت را باز کرد و از اینکه می ترسد شکر بیاورد حرف زد ، گفت قیمت شکر 1400 تومان گران شده ، دست خودشان افتاده و پدر همه چیز را در می آورند من هم از ترس تعزیرات تا قیمت شکر ثابت نشود نمی آوردم. مغازه ام را می بندند، خانم! 

دخترک چاقی آن طرفتر ایستاده بود و سفارش تخم کتان و داروهای گیاهی برای لاغری میداد وقتی رفت ، مرد عطار باز هم گفت بنده ی خدا 19 سال بیشتر ندارد اما وزنش 100 کیلو است نمی تواند غذا نخورد من دکتری را بهش معرفی کردم که کارش خیلی خوب است حالا آمده داروهایش را بگیرد.

لوبیا و لپه هایم را ازش گرفتم و از مغازه اش بیرون آمدم چراغ های خیابان کم کم  روشن میشدند و ماشین ها مدام جلوی هم می پیچیدند و راننده ها دست و سر از پنجره بیرون می آوردند و گاهی هم چیزهای آبدار نثار هم میکردند . از پله های مغازه ی نساجی بالا رفتم  به فروشنده گفتم میخواهم کار کنم، پارچه برای فروش می خواهم فروشنده بسیار مرد محترم و ادب دانی بود از هر متر پارچه ایی که خریدم 5 هزار تومنش را انداخت و گفت اگر کارتان گرفت مشتری خودم بمانید. پسرکی دم در ایستاد دف میزد و آواز می خواند . خانم مسنی که با دخترش برای خرید پارچه ی روتختی آمده بودند 500 تومان به پسرک داد. پسرک گفت اجرتون با آقا امام رضا . گنبد طلا جلوی چشمان نقش بست و دلم هوایی شد . به مرد فروشنده گفتم انشالله هم دست من برای شما برکت داشته باشد هم دست شما برای من. 

پله ها را پایین آمدم نفس عمیقی کشیدم. حالم خوب بود ... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

** مثلاً نمی خواستم حرف بزنم 

روزهای بدی که خوب میشوند

غروب_چایی.JPG (400×266)


روزهایی از زندگی آدم سر در می آورند که آنقدر زشت و کسل کننده و غم انگیز هستند که همه ی آن چیزهایی که میشدند لبخند ِ لبت حالا خیلی راحت می شوند اشک ِ چشمت. همه ی ما این روزها را بارها تجربه کرده ایم  که با خودمان فکر کنیم یعنی جهنم تر از این جا هم هست؟! اما خب آن چیزی که خیلی مهم است گذر از این روزها بدون خراب کردن و شکستن است  و لذت گذر از این روزها به شرطی چند برابر می شود که چیزهایی که چند سالی بود از دستش داده بودی را دوباره به دست بیاوری ، و مهم ترینش برای من توجه وعشق و  اعتماد به نفس بود . صبر ... صبر ... صبر ، همان چیزی است که همه ی آن چه که رفته است را بر می گرداند . 

سفرکوتاهی را همراه همسرم داشتم و وقتی به خانه برگشتم دلم برای چایی خوردن در خلوت خانه ام خیلی تنگ شده بود. سفر کوتاه اما خیلی سختی بود از همان روزهایی بود که آدم فکر میکند مگر از این بدتر هم میشود و در راهی که قدم برداشته بودم اولین شکستم را خوردم. اما برای من سفر خیلی خوبی شد و همه ی بدی هایش و خستگی اش با همین یک لیوان چایی از ذهن و تنم بیرون رفت .

+ بعد از اولین شکست مرحله ی جدیدی از تلاش من شروع می شود.

بودن تو کنار من عزیزم،  امنیت رو به زندگیم میاره

خیال من راحته وقتی هستی، غصه دیگه کاری با من نداره 

لیلای عزیزم

(دوست دارم دوستش داشته باشم... شاید حتی مدیونش باشم ، خیلی از خاطرات خوب کودکی ، نوجوانی و جوانی ام با صدایش برایم تازه می شود )

روزهای هنری من

این چند روز آنقدر درگیر کارهای هنری و مطالعه برای مسابقه شده ام که اصلاً فراموشم میشود که امروز از خواهر باردارم یا مادرم یا خواهر بزرگم خبری نگرفته ام. روزها تا آمدن همسرم آن قدر کار دارم که حتی نمی رسم نهار بخورم و بعد از آمدنش هم شام میخوریم و زبان می خوانیم و من خانه را مرتب میکنم ، قرآنم را میخوانم و میخوابیم.

اما خوب روزهای لذت بخشی است. کار هنری که در حال انجامش هستم پتینه کاری است . که تقریباً یک سالی بود میخواستم این کار را انجام دهم ولی دغدغه ی بزرگم این بود که نمی دانستم موادش را از کجا بخرم. حتی یک باری خواهرم به یکی از آموزشگاهای هنری رفته  بود و در مورد کلاسهایشان سوال کرده بود و در انتها پرسیده بود موادش را از کجا می توانم تهیه کنم و آن ها گفته بودند : "اول ثبت نام کنید بعد به شما خواهیم گفت !" تا بالاخره سر کلاس دکوراسیون داخلی که بودم مربی دوست داشتنی ام پیشنهاد کلاس پتینه داد و موادش را برای همه حتی آنهایی که کلاس را نمیخواستند ثبت نام کنند گفت و آدرس چند فروشگاه را داد و حتی گفت کدامشان کامل تر و کدامشان ارزان تر است.و از همان روز کار من هم شروع شد.

وسایل و رنگ هایی که خریدم کل صندوق عقب ماشینم را گرفت و البته خوب هزینه ی خیلی زیادی هم برداشت که بی نهایت عذاب وجدان داشتم ولی مدام با خودم تکرار میکردم حالا که قدم در این راه  برداشته ام باید به نتیجه برسم و مثل خیلی از کارها نباید وسط کار نا امید شوم. تا حالا از عملکرد خودم برای شروع به نسبت راضی بودم ولی هنوز به درجه ایی نرسیدم که از خودم رضایت کامل داشته باشم و شب ها مدام به فکر و طرح های مختلف برای بهتر شدن کارم فکر میکنم و خیلی فکرها برای فروش کارهایم دارم .

هربار که عذاب وجدان می گیرم برای هزینه ایی که کردم به همسرم میگویم یعنی من اندازه ی یک گوشی آیفون از این زندگی حق ندارم؟ و او هم می خندد و میگوید کشتی من را دختر. چرا حق داری . هر چی خریدی حق داری از این به بعدش هم هر چه لازم داری بخر اصلاً هر چیزی که تو را خوشحال و امیدوار کند ارزش دارد. و من آرام میگیرم .

دیروز با خودم فکر میکردم چرا الان که باید فقط به فکر لذت از زندگی  ، مسافرت و تجربه  شب های پر خاطره با هم باشیم . شب ها هر رودیمان آش و لاش فقط منتظریم که بخوابیم و کل لذت از زندگیمان همان یک ساعت شامی است که شاید توی حیاط و شاید پای تلویزیون با هم بخوریم و حرف بزنیم. البته اصلاً از این وضعیت ناراضی نیستم و خدا رو هزار بار شکر میکنم چون جایی هستیم که شاید خیلی ها آرزویش را داشته باشند و من بی نهایت از زندگی ام راضی هستم اما خوب با وجود قسط و وام هایی که داریم نمی توانیم انکار کنم که شام خوردن توی یک رستوران آن هم شاید 4-5 ماه یک بار مثل آن روزها به دلم نمی چسبد چون مدام ته ذهنم دغدغه ی کم آمدنم دخلمان را دارم .

+وقتی خانه دار شدیم هر کجا با هر اندازه باید راضی باشم و نباید به خاطر به دست آوردن یک خانه ی بزرگتر یک جای بهتر خوشی ها ریز و درشت زندگی را از خودمان بگیریم.باید قانع بود و لذت برد .

+ تیر ... ماه روزهای خوب و به یاد ماندنی ام دارد تمام می شود. یادم هست 13-14 ساله که بودم در کلاس زبان یک بار موضوع لکچر این بود که کدام ماه را بیشتر دوست دارید و من نوشتم تیر چرا که ماه تولدم است . و ماه زیبای تیر با تولد من شروع شد و سالروز تولد همسرم و ازدوجمان هم توی همین ماه جا خوش کرد تا دیگر رقیبی نداشته باشد.

+ عکس فوق از اولین کار من با کاغذ ترانسفر هست که بسیار کار ساده و راحتیه و چون برای اتاق خوابم بود خیلی تلاش کردم شبیه سرویس خوابم شود.ایراد زیاد دارم  و بهتر هم خواهم شد. مطمئنم 

کمی تغییر

صبح وقتی برای نماز صبح بیدار شدم با وجود اینکه دیشب دیر هم خوابیده بودم اما خوابم نبرد و این شد که ساعت 6 لباس هایی که تازه کار شستوشویشان تمام شده بود را پهن کردم ( به خاطر  کم باری مصرف برق لباسشویی را قبل از خواب روی تایمر می گذارم تا صبح روشن شود و قبل از ساعت 6 یا 7 کارش تمام شده باشد.) حیاط را جارو کردم و به گل ها آب دادم و فرش پهن کردم و همسرم نان سنگک تازه خرید. صبحانه را با همسرم با صدای گنجشک ها و نسیم سحری خوردیم .آنقدر در آن هوای خنک و بوی سبزه صبحانه می چسبید که اگر چاییمان تمام نشده بود حتماً یک نان سنگک کامل را تمام می کردیم. 

بعد از کارهای خانه و مطالعه نوبت به یوگای هر روزه ام رسید و درست مثل همان روزهایی که کلاس می رفتم موقع ریلکسیشن آخرش خوابم برد و چقدر هم آن خواب 5-10 دقیقه ایی می چسبد و انرژی می دهد . بعد از چرت اختتامیه ی یوگا بر خلاف میل درونی ام که مرا به سمت چایی قهوه ایی سوق میداد چایی سبز دم کردم و لذت یک روز متفاوت را برای خودم به انتها رساندم .

+مشغول کار جدیدی آن هم از نوع هنری شده ام. شب ها از ذوق رویاهایم خوابم نمی برد.