یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

روزهای زیبا



بعضی وقت ها حالم آن قدر خوب هست که دیدن منظره ی غروب از پشت شیشه ی چرک اتوبوس که رنگ های آکسان و نایاب طبیعت را به یک باره به طیف رنگ های خاکستری فام ببرد ، بازم هم حس خوب و لبخند همه ی آن چیزی است که طلوع ماه در وجودم می کارد.

این روزها حال خیلی خوبی دارم (خدا را هزار بار شکر ) شاید یکی از دلایلش شهریور است . ماه آخر تابستان که بوی پاییز می دهد و من عاشقانه هر سال از بهارش منتظر پاییزش هستم و این می شود که شهریور برایم ماه قبل از بهار است . خنکای پاییز و حس عاشقانه و عجیب غریب روزهایش ، رنگ های بی نظیرش ، باران های گاه و بی گاهش و حتی باز شدن مدرسه ، دانشگاه ... و از همه مهم تر چسبیدن چایی در این فصل ، پاییز را برایم بهترین فصل سال کرده است.

صبح در حالی که چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام  صبحانه و نهار همسرم را برایش گذاشتم و همسرم مثل عادت خیلی از روزهایش بین در ایستاده بود و صدایم می کرد بیا دیرم شد . همسرم که رفت تلاش برای دوباره خوابیدن کردم اما از جایی که کلاً میانه ی خوبی با خواب ندارم ، به عکس عروسی مان  زیر پنجره خیره شدم و لبخند زدم و همان شد حس نشاط امروز صبحم . ماشین لباس شویی خاموش شد. لباسهارا که در می آوردم با تعجب به تاپ صورتی که از ماشین بیرون کشیده بودم نگاه کردم و با خودم فکر می کردم که من این رنگ لباس را نداشتم . خیلی نیاز به فکر نداشتن ، زیر پوش سفید همسرم بود که در همجواری با شال گلبهی من چنان رنگ خوشکل و دخترانه ایی به خودش گرفته بود که خنده هایم تمامی نداشت .

دفتر دوست داشتنی برنامه ریزی ام را با خودم به حیاط آوردم تا در هوای خنک و بکر صبح برای امروزم برنامه ریزی کنم و شب راضی از خودم بخوابم.(انشالله)

+ نتایج نهایی دانشگاه شنبه آمد . رشته ی مهندسی خودم را قبول نشدم چون انتخاب های من محدود به چند دانشگاه تاپ بود اما رشته ایی که از سال دوم راهنمایی برای خواندنش تلاش کردم و دوم دبیرستان همراه مادرم 120 کیلومتر راه می آمدم تا در کلاس های نجوم شرکت کنم را قبول شدم و این برای من منتهای آرزوهای جوانی و نوجوانی ام بود . با این که  3-4 دانشگاه نزدیک و شاید حتی بهتر هم قبول شدم اما رشته آن رشته ی عاشقی هایم نیست . برای همین با همراهی همسرم عزمم برای رفتن به رشته ی مورد علاقه ام در شهری کمی دور، با وجود همه ی حرفهای آشنایان ،  جزم شد . " مگر نمی خواهید بچه دار شوید؟" "رفت آمدش سخت میشود " " هزینه های رفت و آمد ، خورد و خوراک ، خوابگاه و ... را چه می کنید ؟" "همسر جان تنها می ماند فکر همه جایش را کردی؟ " "فوق لیسانسی که باید قاب کنی بذاری کنج طاقچه به چه کار آید ؟" " زن همان لیسانس را بس است ." " برای این رشته که کار نیست ..." و خیلی از این دست حرفها که حتی یک درصد هم هیچ کس نتوان دل من و همسرم را برای ادامه ی راه خالی کند و فقط به حرفهایشان خندیدیم.اما در کنارش حرفهای پدرم باز هم یادم انداخت که پدر مهربانم همیشه کنار من و زندگی ام ایستاده تا من بالا روم. ." خانم دکتر ، تا آخرش برو هر کجا که خواستی چه از لحاظ مادی و چه از هر لحاظ که بخواهی هوایت را دارم ، حالا که شروع کردی تا انتها برو و موفق باشی دختر عزیزم ."

+ مگر می شود خوشبخت نبود؟

پ.ن : چه قابلیت خوبی داره بلاگ اسکای که با هر فونت که بخواهی می توانی تایپ کنی . با این فونت فقط باید شعر نوشت . 

شهریورهای زیبا

روز اول شهریور از خدا خواستم که ماه خوبی را برایم رغم بزند و خودم با کلی امید و انگیزه تصمیم گرفتم یکی از بهترین ماه های سال را برای خودم بسازم. شهریور برای من ماه خوبی بوده و هست . 4 سال پیش اواخر همین ماه بود که با همسرم پیوند پایداری بستیم که همیشه کنار هم بمانیم. 

همان روز ِ اول شهریور برای کارهای هنری ام مشتری پیدا شد و نیمه ی شهریور نیمی از کارهایم فروخته شد. همان روز اول شهریور برای یک مصاحبه ی کاری دعوت شدم ( هر چند شرایط کاری اش خیلی غیر منطقی بود و 6 ماه کار به عنوان کارشناس بازرگانی در شرکتی  70 کیلومتری خانه ام بدون سرویس ایاب ذهاب و  حقوق 400 هزار تومانی اصلاً یک جورایی نقض حقوق بشر به حساب می آید.  ) چند روز پیش هم که نتایج ارشد اعلام شد در رشته ی مورد علاقه ام  قبول شدم. هر چند انتخاب آن دانشگاه در 470 کیلومتری شهر محل سکونتم سختی های زیادی دارد اما کمی رسیدن به خواسته های سالیان دورم آنقدر ارزش دارد که هر دویمان (من و همسرم) سختی هایش را تحمل کنیم و به آنچه می خواهم برسم.

*عکس مربوط به حیاط پر از ریحان خانه یمان است که خانم صاحب خانه طبقه ی بالا می کارد و من عصر ها باغچه را آب می دهم و عشق رویش ِ  سبز را بین خودمان نصف می کنیم.

+ این نوشته را قبل از ظهر شروع به نوشتن کردن اما به خاطر کارهای خانه نصفه ماند و الآن آمدم که ته اش را به سرش ببندم و فقط منتشرش کنم  چون 2 ساعتی هست که سرگیجه ی بدی به سراغم آمده و حال خوبم را سنگین کرده و گیج و کسل اصلاً نمی توانم حال خوب روزهای شهریوری ام را بیان کنم.

+ برای خوب شدن حال جسمم دعا کنید ... ممنون :)

باز آمدم

اولین روز شهریور را برای خودم با عنوان یکی از بهترین روزهای ماه آخر تابستان شروع می کنم. track های  آخر آلبوم حافظ ناظری با صدای استاد شهرام ناظری (یک اثر فاخر هنری ) هم کمک بزرگی برای بهتر شدن حالم می کند. برای امروزم برنامه ریزی میکنم  و همین باعث می شود افکار نامنظمم  مرتب شود و میدانم که امروز چه کارهایی را باید انجام بدهم . اینطور میشود که به همه ی کارهایم میرسم و هجوم کارهای نکرده آخر شب حالم را بد نمی کند در عوضش تیک های خورده کنار کارهای امروزم انگیزه ام را برای فردا بهتر دو چندان میکند.

پیش به سوی یک روز عالی 

+ توصیه اکید به خرید آلبوم حافظ ناظری (البته اگر کلاسیک پسند هستید. آوازهایش حال من را خیلی خیلی روحانی می کند و همسرم را عصبی )- قیمت حدود 25 هزار تومان .

ریشه یابی

این روزها  در حال تجربه ی سبک جدیدی از زندگی را تجربه هستم.من ذاتاً دختر آرام و شاید مهربانی باشم و از ناراحت شدن دیگران  به شدت رنجیده خاطر میشدم و مدام فکرم درگیر بود که چرا نارحتشان کردم و این بود که خودم را میخوردم و شاید ساعت ها گریه می کردم که چرا باید کسی از من ناراحت باشد. اما این روزها رویه ی همسرم کم کم برایم دارد جا می افتد که کسی که حق ندارد دلیلی ندارد ناراحت بشود و من باید کار خودم را انجام دهم نباید همیشه به دلخواه دیگران زندگی کنم و باید کار درست را انجام دهم و نگران ناراحتی های بعدش هم نباشم. 

راستش این مسئله را هم که ریشه یابی کردم دلیلش را پیدا کردم. من از بچگی اگر روی حرف مادرم و پدرم حرفی میزدم مادرم همیشه میگفت پدرت از تو ناراحت شد ، آنقدر حرص خورد که ...!  من از تو ناراحت شدم و آنقدر حرص خوردم که ... ! و من همیشه نمی خواستم کسی از دستم ناراحت شود و آنقدر حرص بخورد که ....!!  چند روز پیش هم طبق خواسته ی درستی که از مادرم داشتم بحث کوچکی بین ما شد و مادرم از جایگاه همیشگی اش استفاده کرد و گفت حرف های تو من را خیلی ناراحت کرد آنقدر که تمام بدنم از عرق  خیس شد و به لرزه افتاد و ... ولی من برخلاف همیشه که  شب از ناراحتی خوابم نمی برد از خستگی این بگو مگو ها آنقدر زود خوابیدم و همانجا سر به سر مادرم گذاشتم که هم به خودم و هم به مادرم ثابت کنم که حرفهای من آنقدر ها هم ناراحت کننده نبود و البته مادرم هم خندید... با خودم می گویم من نباید بین خودم و فرزندم این فاصله ایجاد کنم که یک روزی از ترس ناراحت کردن من حرفهای دلش را نگوید .

با وجود اینکه اصلاً اهل دنبال کردن مسابقات ورزشی نیستم اما این روزها آنقدر همسرم طبع المپیک دارد که من را هم درگیر کرده و آن شب با اشک های حمید سوریان من هم بغض کردم و  فقط  در دلم میگفتم ای کاش انسانهای بزرگی مثل شما در کشورمان زیاد بودند. از باختش بی نهایت ناراحت شدم نه به خاطر دست خالی برگشتنش به خاطر اینکه آرزوهایش شکست. دیشب کنار همسرم تا 4 صبح بیدار بودم و وزنه برداری را دیدم. هر چند ما بینش هردویمان خوابمان می برد و صحنه های مهم همدیگر را بیدار می کردیم و صحنه ی آخر وزنه برداری بهداد سلیمی از خواب بیدار شدم. همسرم خواب بود بیدارش کردم و خوب... هردویمان دلمان خیلی شکست ... همسرم با ناراحتی میگفت :" دیگر هیچ مسابقه ایی را نگاه نمی کنم. حقش این نبود. " این بار هم نه به خاطر دست خالی برگشتن بهداد سلیمی ، به خاطر همه ی تلاش هایی که بدن آسیب دیده اش کرد و نشد ... دیشب فقط به دل همسرش که حتماً چقدر لرزیده و در دلش فریاد زده تمامش کن بهداد سلامتی ات مهم تر است فکر کردم.

+این روزها خیلی اتفاقات ناخوشایندی می افتد از شناسنایی گروه تروریستی داعش در کشورم تا بازداشت همسر مهناز افشار به خاطر شیر خشک های آلوده ...

+ رژیم غذایی را دوباره شروع کردم  خوب خودتان را جای من بگذارید وقتی همسرم فلافل بندری میخرد و بویش یک جوری توی کل ماشین می پیچید که دست و پای آدم شل می شود مگر می شود نخورد ؟ وقتی همسرم با پفک و بستنی می آید خانه مگر میشود نخورد ؟ وقتی همسرم برای مسابقه ی والیبال چیپس و پفک و تخمه و بستنی می خرد میشود آخر ؟ 

 

ادامه مطلب ...