این روزها حس خیلی خوبی دارم.با اینکه برای معرفی به استادم مشکل پیش آمده و ذهنم شدیداً درگیر است با اینکه برای مسابقه ایی که تاریخ اش مشخص شد و مهر ماه است کلی دغدغه دارم با اینکه از خانواده ی شوهرم شدیداً دلگیرم. اما حال عجیب خوبی دارم. شاید دلیل اصلی اش چیدمان جدید خانه ام باشد و دوختن رومیزی سفید که پارچه اش را خودم خریدم و دوختم . شاید هم از اینکه می بینم کلاس دکوراسیون داخلی با همین چند جلسه اش هم چقدر برای من کاربرد داشت. شاید هم امید به برنده شدن در این مسابقه ، شاید هم امید به ساختن خانه ی پدرم با علم و ذوق خودم.شاید هم پیاده روی های عصرانه و عکاسی غروبانه همراه همسرم. نمیدانم هر چه هست انرزی مثبتم آنقدر زیاد هست که حالم عالی است.
+ برای ساختن خانه ی پدرم خیلی فکر میکنم و حتی نمای خارجی اش را هم انتخاب کردم و فهمیدم با چه طرفندهایی میشود متراژ ساخت را بیشتر از 60% کرد اما چیزی که این روزها شدیداً فکرم را درگیر کرده انتخاب یک معماری ایرانی است. به قطع تمام سبکی که از ذهن من میگذرد سبک های کلاسیک غربی یا مدرن غربی است . دوست دارم بتوانم سبک ایرانی را برای خانه انتخاب کنم که همه بپسنند و این کار خیلی سختی است چون متاسفانه اکثر معماری های ایرانی یا منسوخ و دِ مده شده یا هزینه اش آنقدر بالا است که نمی توان هر کاری میخواهم انجام بدهم .
زندگی به سبک ایرانی ، یعنی فرش دست بافت ایرانی.
بعضی روزها سخت و کشدار می گذرند و گاهی وقت ها حالی دارم شبیه آدمی که هیچ حسی ندارد و دست و دلش به هیچ چیز نمی رود. از صبح پنجره ی وب لاگم را باز کردم تا بنویسم . بنویسم تا شاید افکار درهم و برهمم که به هیچ ختم میشود منظم شود. اما هر بار به هر بهانه ایی از نوشتن شانه خالی می کنم تا با دیدن عکس خواننده ایی که آهنگ جدید خوانده بی اختیار لبخند کمرنگی میزنم ویاد روزهای نوجوانی ام می افتم. خواننده نوستالژیکی (برای من ) که یاد آور روزهای همیشه خوب است. با شنیدن صدایش یاد شیطنت های دبیرستان ، رانندگی با سرعت و رقص می افتم.
دیروز صبح وقتی همسری را رساندم محل کارش و برگشتم خانه برخلاف این روزهایم جارو را برداشتم و حیاط را جارو کردم و ( با عذاب وجدان شدید ) با آب همه ی خاک و گل ها را شستم و باغچه را آب دادم. لباس هایم را روی بند پهن کردم و وقتی بوی خوب تمیزی کل حیاط را گرفت ، درست مانند روزهای اول عروسیمان ذوق زده لبخند زدم و سعی کردم از لذت های زندگی لذت ببرم. بعد از ظهر هم به همسری زنگ زدم که سر راهش کیک شکلاتی بخرد تا با چایی عصرانه ی خوبی را در این هوای فوق العاده تجربه کنیم. همسری هم علاوه بر کیک ، بستنی و پفک هم خریده بود. و من سعی کردم مثل آدم بزرگ ها نباشم و از دیدن پفک و بستنی شعف کل وجودم را بردارد و به مضرات فراوان پفک فکر نکنم و مثل آدم بزرگ ها همسرم را برای خرید پفک مواخذه نکنم.
چون معمولاً ظهر ها نهار نمیخورم ساعت 4 که همسری می آید بساط شام من به راه است. اما از جایی که همسری سر کار نهار خورده و سیر است من خودم را به هزار ترفند تا ساعت 6 نگه میدارم و اگر آن موقع هم همسری سیر بود دیگر از گشنگی کل خانه را می خورم و این میشود که خود همسری برای کار به آنجاها نکشد خودش تا ساعت 6 گشنه اش میشود. میز و صندلی حیاط را پاک کردم و بساط شام را روی میز توی حیاط چیدم. البته شام که چه عرض کنم ، عصرانه ! بعد از خوردن عصرانه هم به پیشنهاد من با همسری لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون برای پیاده روی.
وقتی ایده ی پیاده روی به ذهنم رسید یک چیزی در ناخوآگاهم گفت :"پس زود باش این همه کار داری ، زود برگرد. "با خودم فکری کردم :" حالا یک ساعتش به جایی بر نمیخورد کارهای من هم که force نیستن برای همین امشب ؛ پس هر وقت دلم خواست بر می گردم" " پس زودتر بروید تا شب نشده " "خوب بشود " " خوب اگر شب بشود نمی توانید از طبیعت لذت ببرید و عکس بگیرید " " نشود عکس بگیریم ، یک روز دیگر " خلاصه ی این بگو مگو های درونی خودم آرامشی بود که نه عجله ایی برای رفتن داشتم و نه برگشتن و فقط خندیدم و حرصی نشدم. ( همیشه همینطور بودم و این میشد که خیلی لذت ها را از خودم میگرفتم و خوب خدا روشکر این روزها دارم با خیلی از رفتارهای اشتباهم مبارزه می کنم )
همسری کیف پولش را برداشت و من را برد مغازه ی لباس فروشی و گفت آن روز که از دکتر برمیگشتیم و حال نزار تو را میدیدم چشمم به این لباس افتاد و گفتم حالت که خوب شد اگر دوستش داشتی برایت میخرم. روزهایی بود که دیدن این رفتار از همسرم برایم فوق العاده بود و سراسر وجودم را عشق میکرد و در آن لحظه همین حس و حالش من را به عرش میبرد و تمام دنیا برایم عطر محبت می گرفت . اما دیروز همه ی این حس و حال در یک بخش کوچک خلاصه شد و بیشترش شد اینکه فعلاً وضعیت مالی مناسبی نداریم و بخش عمده ترش شد : "آخه این لباس به سن من میخورد ؟؟" بین همه ی این کش مکش ها فقط لبخند زدم و تشکر کردم و گفتم برای سن من یه خورده سنگین نیست؟ فقط به خاطر دل همسری حاضر شدم لباس را پرو کنم و خدا رو شکر خودش تن خور لباس را دوست نداشت و از خریدش منصرف شدیم. باید تمام تلاشم را بکنم تا از این همه ی علاقه ی همسرم بی نهایت مسرور شوم . نباید علاقه اش برایم عادی شود.
در راه برگشت که بودیم چشمم به مانتویی بلند و slim fit افتاد ولی گذر کردم و با خودم گفتم باید روی دلم پا بگذارم. اما همسری اصرار کرد اگر دوست داری پرو کن. من هم منتظر یک تعارف کوچولو بودم ،برای همین برگشتم . از آن مانتو فقط یک سایز مانده بود آن هم 38 ! که من در حالتی که فقط استخوان باشم هم این مانتو اندازه ام نخواهد شد. اما اصرار داشتم که پرو کنم. شکر خدا تنم رفت اما دکمه هایش بسته نمی شد. از اینکه مانتو اندازه ام نبود اصلاً ناراحت نشدم ولی وقتی به خودم در آینه قدی نگاه کردم احساس خطر کردم. 5 کیلو اضافه کردن وزنم در این چند ماه اخیر به بدترین وضعیت ممکن داشت خودش را نشان میداد. و همین انگیزه ام شد برای ورش صبحگاهی هر چند در حد 20 دقیقه که البته به خاطر خام بودن بدنم پاهایم به شدت درد گرفته و این خیلی اوضاع را وخیم تر میکند.
+ عکس از خودم :)
اپیزود اول:
همسرم توی یک کارخانه ی تولید قطعات خودرو سر پرست بخش بازرسی است. تقریباً هر روز از نحوه ی کار کردن مهندس های بازرس به شدت عصبانی و ناراحت است. میگوید : مدام توی خط می چرخند بدون اینکه بار را بازرسی کنند تایید میکنند. فقط سیگار میکشند و با بقیه بگو بخند راه می اندازند. من هم که نباشم توی دفتر فقط میخوابند . عادت کردند به پول مفت گرفتن وقتی هم به نحوه ی کار کردنشان ایراد میگیرم میگویند بی خیال مهندس اینجا ایران است!
آن وقت موقع خرید خودرو که میشود همین آدمها اول از همه فریادشان به آسمان است که مثلاً در کشور های اروپایی نصف هزینه ی خرید خودرو را میدهی و صاحب ماشین میشوی و در کشوری مثل آلمان بقیه هزینه را خود دولت میدهد و سایر کشور ها هر وقت دلت خواست و یه چیزی توی همین مایه ها . اینجا باید 2 برابر ارزش واقعی خودرو هزینه بدهیم و یه خودرو بی کیفیت سوار شویم.
بله دیگر وقتی بازرس قطعات خودرو شما باشید آخرش همین میشود دیگر. آن کسی هم که آن بالا انبار پول جمع میکند هر بار 10 میلیونی میگذارد روی قیمت و میگوید بی خیال اینجا ایران است، مردم مجبورند ، میخرند.
خیلی خوشحالم از اینکه همسرم هم با من هم عقیده است در مورد اینکه ما و امثال ما می توانیم یک کشور را درست بسازیم . وقتی از من نسلی باقی بماند که به اصول انسانی پایبند باشد وقتی تو هم نسلی این چنین تربیت کنی و الی آخر خودش می شود یک شهر و یک کشور.
اپیزود دوم:
دیروز یک ساعت و نیم با عشق از هوای پاک و فوق العاده این روزها عکاسی کردم و عشق کردم. وقتی از پل پایین می آمدم یک دسته توریست آلمانی ایستاده بودند. خانمی خیره به من لبخند زد و با لحجه ی کج و معوجی گفت سلام. خندیدم و گفتم سلام. در حد چند ثانیه با هم خوش و بش کردیم و بهشان خوش آمد گفتم. بی اختیار لبخندی زدم و خدا رو شکر کردم از اینکه اوضاع کشورم دارد در این زمینه بهتر میشود. چند سالی بود که جز افغان و عرب توریست دیگری در شهرم نمیدیدم. خوشحالم که حداقل می آیند و اوضاع امن و آرام کشورم را می بینند و خدا کند کسی جیبشان را نزند و گشت ارشاد ، ارشادشان نکند و ... با خاطره ی خوش از ایران برگردند و برای بقیه از تمدن دیرینمان و حتی امروزمان بگویند.
اپیزود سوم :
از دیروز مدام دارم به این فکر میکنم که چه بر سر تمدن های کهن آمد. یک زمانی ابر قدرت جهان ایران و مصر و یونان بود زمانی بود که در اروپا سالی یک بار حمام میرفتند ، ایران سیستم فاضلاب داشت و در هر محله ایی یک گرما با سونا و جکوزی از نوع خودش بود. اما چه شد که ایران به اینجا رسید و مصر با خاک یکسان شد و ...
* برای دوست خوبم (دل آرام) : برای وصل شدن وای فای دوربین حتماً یک پست کامل قرار خواهم داد.