صبح وقتی برای نماز صبح بیدار شدم با وجود اینکه دیشب دیر هم خوابیده بودم اما خوابم نبرد و این شد که ساعت 6 لباس هایی که تازه کار شستوشویشان تمام شده بود را پهن کردم ( به خاطر کم باری مصرف برق لباسشویی را قبل از خواب روی تایمر می گذارم تا صبح روشن شود و قبل از ساعت 6 یا 7 کارش تمام شده باشد.) حیاط را جارو کردم و به گل ها آب دادم و فرش پهن کردم و همسرم نان سنگک تازه خرید. صبحانه را با همسرم با صدای گنجشک ها و نسیم سحری خوردیم .آنقدر در آن هوای خنک و بوی سبزه صبحانه می چسبید که اگر چاییمان تمام نشده بود حتماً یک نان سنگک کامل را تمام می کردیم.
بعد از کارهای خانه و مطالعه نوبت به یوگای هر روزه ام رسید و درست مثل همان روزهایی که کلاس می رفتم موقع ریلکسیشن آخرش خوابم برد و چقدر هم آن خواب 5-10 دقیقه ایی می چسبد و انرژی می دهد . بعد از چرت اختتامیه ی یوگا بر خلاف میل درونی ام که مرا به سمت چایی قهوه ایی سوق میداد چایی سبز دم کردم و لذت یک روز متفاوت را برای خودم به انتها رساندم .
+مشغول کار جدیدی آن هم از نوع هنری شده ام. شب ها از ذوق رویاهایم خوابم نمی برد.
کارهای خوب این روزهای من :
1- شروع دوباره تمرین برای مسابقه ی دو ماه آینده. با خودم مدام و هر روز زمزمه می کنم اینبار فقط باید با اول شدنم از خودم راضی شوم.
2- شروع ورزش + یوگا . در کنار ورزش غذایم را هم کنترل می کنم. با اینکه هیچ گونه اضافه وزنی ندارم اما باید سلامت تر غذا بخورم.خوردن سالاد سبزیجات را از دیروز شروع کردم.
3- شروع زبان خواندن . دیشب فیلم Extera را که 5-6 سال پیش خریده بودم را همراه همسرم دیدیم. حدود 1/3 قسمت اولش را گوش کردیم و نوشتیم و بعد متن های یکدیگر را صحیح کردیم که نتیجه برای شروع قابل قبول بود.
پ.ن 1: یکی از هدیه های تولدم آلبوم ماه و ماهی حجت اشرف زاده بود. هر چند به اجبار. چون همسرم به هیچ عنوان راضی به پول دادن برای آلبوم موسیقی نبود و چون کادوی تولدم بود مجبور به رضایت در نهایت نارضایتی شد. قیمت آلبوم 15 هزار تومان بود. وقتی کل آلبوم را گوش کردیم همسرم اعتقاد داشت فقط track اول آلبوم قشنگ بود و همان 15 هزار تومان می ارزد. هر چند من کل آلبوم را دوست داشتم اما از اینکه تعداد track ها اینقدر کم بود و دو tarck هم یک جورایی تکراری بود کمی دلگیر شدم و مدام یاد حرف نگین می افتادم و در ذهنم با خودم میگفتم به هیچ عنوان آلبوم بعدی اش را نمی خرم.
پ.ن2: همین روزها یک روزی بود تحت عنوان مبارزه با کیسه های پلاستیکی (فکر کنم البته ) درست همان روز وقتی با همسرم برای خرید میوه جات رفتیم یک پاکت پلاستیکی پر از پاکت های پلاستیکی با خودم به مغازه بردم که همان های قبلی را دوباره استفاده کنم. راستش استفاده ازیک پاکت پارچه ایی برای چند قلم میوه ریز و درشت اصلاً معقول نیست. برای همین بهترین کاری که دیدم استفاده ی چند باره از پاکت های پلاستیکی قبلی ام است و برای خرید هایی که واقعاً می شود دست گرفت به فروشنده میگویم پلاستیک نمی خواهم.احساس فرهیختگی عجیبی دارم.
پ.ن 3: در حال حاضر در حال تمرین فوکوس به صورت دستی دوربین هستم آن هم از ویزور دوربین نه از LCD اش پس عکس های مات و موت ام را تحمل کنید تا عکاس شوم.
یکی از لذت های زندگی ام آب دادن به شمعدانی هایی است که همیشه یکسری غنچه ی پنهان برای باز شدن دارند . گل ساناز ام که خیلی تلاش برای گل دادن می کند را دیروز هرس کردم و امروز دیدم که برگ هایش دارد کم کم جان میگیرد. گل رز را هم هرس کردم اما فکر نمیکنم فایده ایی داشته باشد.
بعد از گذشت بیشتر از یک ماه زندگی ام روال عادی اش را کم کم دارد پیدا می کند. دیروز از صبح مشغول تمیز کردن و گرد گیری خانه شدم و تا زمان آمدن همسرم تمام شد.شاممان را طبق روال همیشه زود خوردیم (حدود ساعت 6 ) و این شد که تا ساعت 12 شب مدام گرسنه یمان میشد و چیزی هم برای خوردن نبود . و به همین خاطر من دست به کار پخت یکسری چیزهای شیرین شدم. حلوا و کیک درست کردم و همسرم بسیار زیاد حلوایم را دوست داشت و صبح که بیدار شدم و رفتم سر یخچال دیدم نصف حلوا را برای خودش برده سر کار و این حس رضایت بخش بسیار خوبی است که آدم را سر ذوق می آورد.
امروز درس خواندن برای مسابقه ام را شروع می کنم. باید یک قدم به آرزوهایم نزدیک شوم.
عادت خوبی که پیدا کرده ام شب ها قبل از خواب کتاب میخوانم حتی در حد چند خط ... هبوط دکتر شریعتی را برای بار دوم شروع کردم.
+ گام بعدی خرید خانه
هفته ی پیش مادرم تماس گرفت که به مدیر دبیرستان دخترانه ی سر کوچه ایشان من را معرفی کرده و آن ها هم گفته بودند خودش بیاید. باورم نمیشد مادرم ، من را معرفی کند چون حدود 1 ماه پیش وقتی از مادرم خواستم بین مدارسی که می رود من را معرفی کند زیر بار نرفت و میگفت من نباید از موقعیتم سوء استفاده کنم. هرچه هم گفتم شما فقط دارید کسی که مستعد تدریس است را معرفی میکنید همین و بس قبول نکرد . برای همین وقتی مادرم گفت از بین همه ی مدارس من را به یکیشان معرفی کرده باورم نمیشد.
هفته ی پیش صبح همراه مادرم به مدرسه رفتم. خودم را توی آینه نگاه کردم و ناخواسته از تیپ کاملاً اسپرتم تبدیل شده بودم به یک خانم معلم . مدیر و معاون مدرسه برخورد خیلی خوبی داشتند و معاون جلوی اسمم تدریس ریاضی و فیزیک را نوشت. خداحافظی که کردیم مدیر صدایم کرد که آیا می توانم کارهای پروشی انجام دهم ؟ من هم گفتم تا حالا انجام نداده ام. وقتی از دفتر بیرون آمدیم مادرم میگفت چرا این طور گفتی مدیر میخواست به هر طرفندی شده دست تو را در مدرسه اش بند کند. من هم غریدم که واقعاً برایم سنگین است با مدرک مهندسی بیایم و دبیر پروشی بشوم.
عاشقانه معلمی را دوست دارم مخصوصاً دخترهای دبیرستانی و خصوصاً این بالا شهری های مغرورِ درس نخوان که به هیچ صراطی مستقیم نیستند و مهار کردنشان کار هر کسی نیست. از کارهای سخت خوشم می آید حتی اگر تدریس باشد سخت هایش را دوست دارم. برای همین خیلی دوست دارم این مدرسه امسال نیرو کم بیاورد و برای ریاضی یا فیزیک اش یا هر دو با من تماس بگیرد. هر چند بٌعد مسافت کار را سخت می کند اما شدنی است :)
از خودم بابت اخلاق این روزهایم به شدت راضی هستم. از اینکه آنقدر خودم را برای خودم مهم کرده ام که متوجه باشم هر حرف و رفتاری ارزش ناراحتی من را ندارد و خیلی ساده از کنار خیلی رفتارها میگذرم و این طور خیلی هم آرام تر هستم. در برابر خواسته هایم مقاومت و صبوری میکنم و همه چیز با آرامش به دست می آید.همسرم دیروز خیلی حرفها که مدتها روی دل هر دویمان بود را به مادرش گفت اول مادرش خیلی تلاش کرد که زیر بار نرود و 100 % مقصر شوهرم باقی بماند اما بعد از 1 ساعتی بحث کمی هم قبول کرد که مقصر است . من تمام مدت را در اتاق بودم تا راحت حرفهایشان را بزنند اما دیدم کم کم دارد بحث به من و خانواده ام میرسد و شوهرم معمولاً این جا دیگر قافیه را می بازد برای همین از اتاق بیرون آمدم و با لبخند زٌل زدم به چشم های مادر شوهر و خواهر شوهرم و در دلم گفتم هر چه می خواهید حالا بگویید من به این زودی ها قافیه را نمی بازم ، اهل مشاعره ام . اما آن ها زرنگ تر از این حرفها بودند و خواهر شوهرم اصلاً بحث را به خودش کشاند و تمامش کرد. :))
هفته ی پیش دومین سالگرد عروسیمان بود و من که ماهگردهایمان را هنوز جشن می گیرم سالگرد ازدواج را فراموش کردم. خودم را بازخواست نکردم چون آن روزها ، روزهایی بود که به خاطر روزه سر درد میگرنی ام به اوج رسید و با قوی ترین مسکن ها هم آرام نمی گرفت و راه رفتن و نشتن برایم سخت و غیر ممکن شده بود. اما خوب ناراحتی ام را نمی توان انکار کنم. البته که باز هم خودم یادم نیامد و مادرم تماس گرفت و تبریک گفت و عذر خواهی بابت یک روز تاخیرش! آن روز خانه ی برادر شوهرم بودم ، همسرم برای کارش کلاس بود و ما تا شب که دو برادر بیایند با هم درد دل کردیم. شب همسرم در کمال نا باوری با دو هدیه و یک دسته گل آمد و من اصلاً نمی دانستم در آن لحظه جز دوام این خوشبختی چیزی دیگری هم مگر میشود از خدا خواست.
پ.ن : امروز با دیدن خانمی که بیش از حد چاق بوده و این روزهای اندام باریکش شاید آرزوی خیلی ها باشد به فکر رفتم که بیشتر مراقب سلامتی ام باشم. درست است که الان کاملاً نرمال هستم و هیچ گونه اضافه وزنی ندارم اما اگر 5-6 کیلو کمتر شوم فوق العاده احساس رضایت بخش تری خواهم داشت . هر چند در طی این چند روز با کنترل میزان غذایم 2 کیلو کم کرده ام . اما باید هم غذایم را کمتر کنم هم آرام تر و جویده تر غذایم را بخورم. دیشب خانه ی دختر خاله ام با این که دلم خیلی از غذاهای خوشمزه اش میخواست و دوست داشتم مثل همیشه آنقدر بخورم که سیر شوم ، خودم را کنترل کردم و حتی نصف برنج ام را برای همسرم ریختم . مدام حدیث حضرت علی یادم می آید که می فرمودند قبل از سیر شدن از سفر بلند شوید.و همین شده که این روزها تصمیم جدی برای کنترل غذا خوردن ام گرفته ام و به دنبال کلاسی هستم که ساعت و روزهایش به من بخورد تا ورزش را شروع کنم. اصلاً کلاس ورزش را در شهر محل سکونتم را دوست ندارم. و این کارم را سخت کرده.