صبح حدود ساعت 8 همسرم را سر راهم می رسانم کارخانه و خودم را برای یک روز پر کار و پر از رانندگی آماده میکنم. 100 کیلومتر که میروم به خانه ی خواهرم میرسم. برایم چایی گذاشته خودش روزه است . من یک بند از آرایشگاه و رستوران و امامزاده صالح تعریف میکنم. از اینکه کیفیت رستوران خاقان خیلی پایین تر از حد ممکن بود و کبابش در حد کباب های کنار جاده بود و از پروتز و تتو ی آرایشگرم میگوییم و از اینکه به دلم ماند مژه هایم را هم فر کنم ، از حس خوب آن شب امامزاده صالح . حرفهایم نصفه می ماند چون باید بروم. میروم خانه ی مادرم حرفهای نصفه ام را آنجا تمام میکنم و به مادر مهلت حرف زدن نمی دهم و حین حرف زدن مدام دهنم را پر از سالاد ماکارانی میکنم و چقدر سالاد مادرم به دهنم خوشمزه آمد و فکر میکردم که چرا از غذاهای خودم لذت نمی برم و غذاهای بقیه به مذاقم خوشتر می آید مخصوصاً مادرم. از آنجا هم میروم. مقصد بعدی سیتی سنتر است. آنجا خواهر بزرگم با دختر کوچولو اش انتظارم را می کشند وقتی دخترش را می بینم انگار که دیگر کسی آنجا نیست بی مهبا بوسه بارانش می کنم و پا به پایش برای برفی اش خرید میکنیم و بعدش هم برای خود کوچولواش آب و کیک می خریم و به پیشنهادش دسر توت فرنگی هم خریدم که انتظار داشت همانجا بساط راه بندازم و دسر را آماده ی خوردن کنم.ماندنم آنجا هم طولی نکشید.برای تولد خواهر هم پلیور خریدم و به سمت دانشگاه رفتم. مسیر دانشگاه اصلاً که انگار آدم را برای تند رانندگی کردن و لایی کشیدن صدا کند و بخواهد با سرعت حال آدم را خوب کند. هوا بر خلاف هر روز به شدت تمیز بود و به جای غبار آلودگی ابرهای یکپارچه کل آسمان را گرفته بودند. اما حیف که آب رودخانه هنوز خشک بود. ای کاش بشر به اکوسیستم طبیعت دست نمیزد. بیش از دو ساعت برای 3 میلیون بدهی همسرم و معرفی به استاد خودم بدو بدو میکنم و بی رمق و بی جان به زور پاهایم را به دنبال خودم می کشم تا به ماشین برسم و کروز را فعال می کنم تا خودش 100 کیلومتر باقی مانده را برود. ساعت نزدیک 6 است که با 3-4 پاکت بزرگ در را با پایم باز می کنم و وارد خانه می شوم.
از یکی از شرکت هایی که رزومه ی کاری فرستاده ام تماس می گیرند و برای مصاحبه ی فردا قرار می گذارند بعد از بالا و پایین کردن میفهمم برای کارشناس فروش است یا به زبان خودمان بازاریاب و من زنگ میزنم و قرارمان را کنسل میکنم. از این شغل متنفرم چون یک بار در حد یک روز تجربه اش را داشته ام و اصلاً این شغل با روحیه و شخصیت من سازگار نیست.انکار نمی کنم که چقدر حالم گرفته میشود وقتی می فهم شغلی که دلم را برایش کلی صابون زده بودم بازاریابی است.
+ تمام تلاشم راضی کردن استادم برای شرکت در مسابقات هواپیمایی است.
گاهی وقت ها که فکر میکنم به واژه ی تولد .. زاده شدن .. شکفتن .... خلق .... لرزه بر کل اندامم می افتد و با خودم می اندیشم که تولد عجب واقعه ی بزرگ قریب الوقوعی است که با همه ی پیشرفت علم این روزها باز هم نمی شود قاطعانه در مورد زمانش حرف زد و من بیش از حد مستاصل میشوم وقتی فکر می کنم که من خالق موجودی نازنین باشم. وقتی هنوز در آستانه ی 25 سالگی آنقدر بزرگ نشده ام تا حرفها و انتظارات بی جای اطرافیان را نادیده بگیرم و به حرف دل و قلبم گوش دهم چطور می توانم همراه موجود پاکی باشم که روح نازنینش آزرده خاطر نشود.اما از پیشرف خودم راضی هستم. وقتی یک شب را با همسرم تصمیم میگیریم یک شام خوب کنار هم باشیم حتی در برابر اس ام اس ایی که نوشته کاشکی شام بیایید از رفتن به یک رستوران منصرف نمیشوم و حتی از آن شب کنار هم بودنما هم لذت می برم و مدام چهره ی دختر دایی ام آن شبی که در برابر اصرار های بی جای من یک پا وایساد و خواسته ی خودش را عملی کرد در ذهنم مجسم میشود و سعی میکنم که بعضی رفتار های خوب دیگران را یاد بگیرم هر چند هنوز نتوانسته ام آنقدر محکم بیاستم که باکی از این دلخوری ها نداشته باشم اما خودم را به آن راهی میزنم که من این طورهستم تا بشوم. شب که میرویم خانه یشان نمیدانم از خستگی است یا حالش خوش نیست اما استقبال گرمی نمیکند و من به دودسته میشوم ؛ یک دسته از وجودم که می گوید ای کاش نرفته بودید و دلگیرشان نمی کردید ویک دسته از وجودم که می گوید ای بابا آدم نمی تواند برای خودش هم تصمیم بگیرد گور بابای هر کس بخواهد بیخود ناراحت شود و این میشود که من هنوز از دیشب تا به حال مدام با خودم کلنجار میروم که کافی است تو اشتباهی نکردی او بود که رسم مهمان نوازی را بلد نبود و گاهی به خودم نهیب میزنم که ای کاش میشد من هم مثل آریشگرم قید همه چیز را بزنم و به دنیای خودم برگردم و وقتی در این گیر و دار فکری فکر خلق یک انسان در سرم می آید می ترسم که مبادا او هم مثل من شود و اینقدر خود خوری کند . مرضی که تمام شدنی نیست و من می جنگم و آنقدر آشفته هستم که مدام پشت سر هم لیوان چایی ام را پر می کنم و سر میکشم و چقدر دلم میخواهد که میشد یک پکی هم به سیگار داخل کشوی ام بزنم.
برای چند شرکت که از شرایط استخدامیشان فقط شرط خانم بودنش را دارم رزومه فرستادم بیکاری آدم را مریض حرفهای صد تا یک غاز می کند.از شب هایی که همسرم 7 شب به خانه می آید واهمه دارم و می دانم این خیلی بد است و من یک گام به جلو برداشتم و کلاس عکاسی ثبت نام کرده ام و در سرم مدیریت یک آرایشگاه افتاده است و من از هجوم افکار سر سام میگیرم و بعضی حرفها آرامم می کند.


عکس از سایت هتل توریست
یکی از صحنه های زیبای زندگی من بر میگردد به 10 سال پیش ، یک روز پاییزی که با خواهر بزرگم برای اولین بار در خیابان های جلفا قدم میزدیم و همه ی ساختمان های قدیمی برایم عطر تازگی داشت و هوای سرد و کوچه و خیابان های باریک با ساختمان های کوتاه که منتهی می شد به ساختمان یک کلیسا که بعد ها فهمیدم اسم کلیسا حضرت مریم است بوی دلچسب قهوه هر از گاهی مشام آدم را قلقک میداد و آدم را وسوسه می کرد تا سری به کافه های آن جا بزند.از آن روز آرزویم دوباره رفتن به آن محله و تجربه ی آن حس ناب بود و هرگز فکرش را نمی کردم یک روزی برسد که ساکن همان حوالی بشوم و وقتی آنجا برای سکونت شد منزل ما باز هم فکرش را نکردم که یک روزی به خیلی دورها باید بروم.بارها و بارها به آن محله سر زدم و حتی ناخواسته بارها به آنجا دعوت شدم کافی شاپ هتل جلفا ، کافی شاپ مهتاب ،کافی شاپ آس ، خانه برگر و ... و هربار هم هوای پاییز و زمستان داشت و هر بار هم خاطره ایی شد خاطر انگیز.
وقتی برای خرید عید با همسرم به پاساژ مارتین رفتیم و من کیف و کفش زرشکی ام را از آنجا خرید حس خوب آن محله با خریدم برای خودم به ارمغان بردم.

عکس از سایت همگردی
و باز هم دیروز به دعوت خواهرم به یک فست فود دنج توی یکی از کوچه های تنگ و پر پیچ و تاب و سنگ فرش شده ی این محله ، حس خوبم دوباره تازه شد و انرژی های تحلیل رفته ام از این روزهای سخت دوباره تازه شد.
+ باید کلاس عکاسی ثبت نام کنم و به جای رفرنس دهی به عکس های وب لاگم پایین اش بنویسم عکس از خانم مهندس ....یک قدم به جلو . تلفن را بر میدارم.
تاخیر یک هفته ای ام برای نوشتن بابت تنبلی و فراموشی نبود فقط قطع شدن خط تلفن و پیگیری از طریق همسر دل بزرگم باعث شد یک هفته ایی تلفن نداشته باشم و بالطبع اینترنت هم .
این روزها با احساس بدی دارم دست و پنجه نرم میکنم ... عدم رضایت از زندگی ... احساس می کنم روزهای بی ثمر را دارم سر میکنم که مدام درگیر حرف ها و دلگیری های دیگران شده ام . درست است که اینطور نیست و اگر هر زن خانه داری مثل من فکر کند که اصلاً زندگی معنایش را از دست می دهد . هر چند من هنوز به طور کامل خانه دار نشده ام و هنوز 5 واحد درس برایم مانده تا با معرفی به استاد غائله ی مهندس شدن تمام شود و فاز بعدی پروژه که فوق لیسانس است شروع شود اما به خودم که راستش را بگویم درس بدون کار مثل گذشته ها حالم را خوب نمی کند. یکی از اهدافم که رفتن به کارخانه ایی است که همسرم آنجا کار می کند. تجربه ی یک کار مهندسی در یک محیط مردانه که سروکله زدن با یک مرد خیلی سخت تر از زنهاست .توی اوضاع افتضاح مالی این روزها و تقسیم نابرابری حقوق ما مانده ایم و قسط هایی که از دم ردیف می شوند و لذت خوشی کردن در لحظه را ازمان گرفته اند. روزهایی که منتظر آخر برجش بودیم و حقوق که می آمد میرفتیم برای خانه حرید میکردیم و حالمان خوب میشد دلهره ی ته ماه را هم نداشتیم که دخلمان به خرجمان میرسد یا نه .اما حالا مدام دلهره ی این را داریم که اردیبهشت که بیاید4 میلیون قسط وام را داریم بدهیم یا نه ؟ ترم که شروع شود2 میلیون شهریه دانشگاهش را داریم بدهیم یا نه . ماه که تمام شود 400 تومن کرایه خانه را داریم بدهیم یا نه 300 هزار تومن قسط قرض الحسنه را داریم بدهیم یا نه پول آب و برق و گاز بنزین.... پول هوا را هم باید بدهیم یعنی ؟؟!یعنی آخر این ماه حقوق 2 ماه پیش را میدهند یا نه ؟ این استرس ها که روی هم جمع میشوند نمی گدارند از تفریح های کوچکمان لذت ببریم .
دارم بی وقفه گله و شکایت می کنم از اوضاع افتضاح این روزها که یک دفعه می بینم اصلاً من چیزی ننوشتم و با خودم می گویم شاید قرار نیست خیلی هم بد بنویسم اما یک حرف مثل یک بغض گنده گلویم را فشار میدهد و سرم از درد چشم هایم را تار می کند. چرا کشور ثروت مندی مثل ایران باید اینقدر در فقر و استرس باشد باید باور کنیم ما عقب افتاده ایم ما در این قرن ها متمدن گرایانه ی جهانی در فقیر هستیم درست است که نیاز های ما با مادارانمان قابل مقایسه نیست و آنها با یک پلو خوشحال میشدند اما باید باور کنیم آن موقع کل دنیا در فقر بود جنگ جهانی بود و ... اما حالا چی ؟ باید قبول کنیم که یک عده ایی هستند که شکمشان هیچ وقت سیر نمیشود. اما باید باور کنیم که ما باید ریشه ی ظلم را بخشکانیم .... باور... اراده....
+ میدانی مهندس تو کارت را خیلی خوب بلدی از وقتی آمدی اینجا همه چیز نظم پیدا کرده پدر همه را هم در آوردی از جمله خود من اما تو به درد این کارخانه و ایران نمی خوری. با این سیستم نمیشود مثل شما کار کرد. می بینی اینجا چقدر دشمن داری تو باید از ایران بروی.
+ آمده بودم از چیزهای دیگر بنویسم اما نشد، نوشتن که شروع میشود افکار درهم یک دفعه منظم از پی هم ردیف میشوند تا بنویسی.