| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

دوره ی زبانی که شرکت کرده بودم، همایش برگزار کرده بود و من جزو مهمانان آنلاین بودم. یه مسابقه برگزار شد که جایزه نفر اول یک سکه طلا بود . میگفت ببینیم نابغه ی این دوره چه کسی است ؟ و من باور داشتم که من نیستم ! چقدر به اون سکه احتیاج داشتم. سوالات پرسیده شد و من همه ی سوالات رو پاسخ درست دادم فقط از شدت اضطراب یک گزینه رو اشتباه دیدم و اشتباه زدم. اسمم توی لیست برندگان نبود. حالم گرفته شد. وارد گروه کلاس شدم و دیدم بین افرادی که ستاره گرفتن من 3 ستاره دارم. اعتراض کردم که من به 4 تمرین پاسخ دادم چرا 3 ستاره ؟
با خودم فکر کردم همیشه از بس باور کردم من در حد اینجا نیستم هیچ وقت هم نشد. درسته همیشه هم کم تلاش کردم نه به اندازه اول بودن.
همیشه سایه ی خواهری که از من خیلی بهتر بود بالای سرم بود و من همیشه نباید اول میشدم. کلاس سوم دبستان بودم. خواهرم برای مسابقات انتخاب شد رفت اردو . بدون هیچ تمرین و تلاشی. سال بعد تلاش کردم مدت ها در خانه تمرین کردم ولی انتخاب نشدم... اولین باری بود که شکست خوردم.
مسابقات نویسندگی و روزنامه دیواری بود. برای گفت و گو تمدن ها . نوشتم خواهرم گرفت و از نو نوشت. باور کردم که نمیتوانم و او همیشه بهتر است. و حالا حتما برنده میشم. ولی نشدم.
روزنامه دیواری که خودم درست کرده بودم مقام اورد.
یه داستان نوشتم ، یادم نیست برای کجا ولی فرستادم. برگشت خورد. نفهمیدم آدرس اشتباه بود یا داستانم خوب نبود.
توی مجله ی هوافضا مقاله علمی نوشتم در مورد ستاره های دوتایی. نوشتند دانشجوی کارشناسی فیزیک . ولی من دانش آموز سوم دبیرستان فیزیک بودم.
توی مسابقات وب لاگ نویسی علمی ایران اول شدم ولی به نظرم ارزشی نداشت.
من سی و پنج ساله پرم از دویدن ها و نرسیدن ها ، شاید بدتر از اون ندیدن ها...
سریال آبان رو دیدم. سناریو برای نوجوانان تا نهایتا 22-23 سال مناسب بود . ولی همیشه آرزو داشتم شخصیت محکم و با اعتماد به نفس مثل آبان داشته باشم. روزهایی که سینه سپر میکردم برم دانشگاه و محکم و با اعتماد به نفس در برابر استادم حرف بزنم صدام از ته چاه در می اومد و تهش میرسیدم به اینکه نمیدونم... میرم بیشتر مطالعه میکنم....
چقدر گیج و گنگ شده این سی سالگی... دلم میخواست الان دوتا مقاله Q1 چاپ کرده بودم و می نشستم می نوشتم. اولین داستانم رو ....
25 آبان 1404
در زمینه ایی که کار میکنم هفته چندتا مثاله میخونم و مجازی با استادم جلسه دارم و ارایه میدم. از هر 5 مقاله ایی که میخونم حداقل یکی اش نویسنده اش ایرانیه و قسمت تاریک ماجرا اونجاست که خیلی از این نویسنده های ایرانی از دانشگاه های غیر ایرانی هستن. بهشون حق میدم که مهاجرت کردن برای زندگی بهتر. ولی قلبم درد میگیره از این حجم استعداد هایی که نداریم. ته تهش هرکاری کنم یه ریشه های ناسیونالیستی دارم که دلم میخواد کشورم از همه بالاتر باشه.شاید هم به خاطر همون بعد کمال گرایی باشه.
10 آذر 1404
لپ تاپ رو باز میکنم. یکی از مقاله هایی که خوندم رو باز میکنم. میرم از لابه لای دفتر و کتاب های والا دفتر 40 برگ پاره پوره ایی که خلاصه مقالاتی که خونده ام رو میارم. به مقاله نگاه میکنم. احساس میکنم مغزم داره باد میکنه. هوا ابریه. بلند میشم. نگاهی به سیتی سنتر انتهای ساختمون های مسکونی می اندازم. لابه لای دود غرق شده. میگم خدا میشه بارون بیاد ؟ با خودم میگم فقط با دعای توی یه نفر ؟ سریال هزار و یک شب رو پخش میکنم ببینم. یارا توی حال خوابیده. از دیروز تب داره. روی دور تند میبنم سریال رو . حس و حال پاییزه فیلمش.صدای بارون... باورم نمیشه. میرم پشت پنجره چه صدای قشنگی . بوی رطوبت از خود بی خودم میکنه. ساختمون بد قواره ی جلوم پر از رد بارون شده. چشم هام رو میبندم به دیوار تکیه میدم. صدا و بوی بارون رو نفس میکشم. ظهره پاییزه. داره بارون میاد. شیشه های آشپرخونه بخار گرفته. بوی گوشت توی آشپرخونه پر شده. بابا باگت خریده.البته اون روزها اسمش نون ساندویچی بود ! ساندویچ زبون داریم. هنوز عین همون سی سال پیش طعم اش زیر زبونمه.
عکس نوشت : دوتایی دارن دیکته می نویسن:)
اتفاقا شما خیلییی پرتلاش و موفقی و این واقعا ارزشمنده... مهاجرت به یه شهر دیگه با دوتا بچه کوچیک دکتری خوندن...خیلی سخته خدایی
یکم از کمالگرایی کم کن دخترجان
اگر هرکدوممون بخواایم بنویسیم از نشدن هامون واقعا طومار میشه، زندگی شاید همین باشه
چشم
دقیقا همینطوره...ولی بیشتر به خاطر این نوشتم که مغزم شاید از این فکرها خالی بشه
سلام چقدر مشترک بود حس هامون
۷۶۱۹۲
فقط اون عدد آخر رو نفهمیدم
من هم حس میکنم کمال گراییه وگرنه طوری که درباره زندگیتون مینویسید و میخونم خیلی پرتلاش هستید. نگهداری از دو فرزند اون هم در سنین کم به اندازه کافی زمان بر و سخت هست و شما دارید این جاده سر بالا رو همراه وزنه ی سنگین تری که درس و دانشگاهه جلو میبرید.
ممنون عزیزم

احتمالا همین طوره... و متاسفانه همین حس رو ناخواسته دارم به بچه ها هم منتقل میکنم....
سلام
ممنون بابت اشتراک تجربه هاتون
ممکنه بگید چه دوره ایی و موسسه ایی برای زبان می رید؟ و آیا راضی هستید ازشون؟؟
سلام
من به تازگی دوره رو خریدم و نمیتونم در موردش نظر منصفانه ایی بدم
اجازه بدین اگر رویه مورد قبول بود به شما هم معرفی کنم
البته دوره آفلاین هست نمیدونم برای شما چقدر مطلوب باشه