یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

پسر نانوا

میگه : اگه بگی روی تخت نمی خوابم منم روی زمین میخوابم. 

میگم: بخواب روی تختت من واست داستان بخونم. چی بخونم ؟

میگه: نه تق نه توق و فرانکلین.

نه تق نه توق رو میخونم به وسط هاش که میرسم حس میکنم نفسش سنگین شده. صدای همسرم خیلی برای سکوت خونمون بلنده. داره به والا علوم توضیح میده. میدونم به هیچ کدوم از توضیحاتش گوش نمیکنه و حواسش جای دیگه است. الدوز و کلاغ ها رو بر میدارم برای دل خودم بخونم. کتاب رو باز میکنم اولین خونه ایی که توش زندگی کردم واسم مسجم میشه. 30 سال پیش. یه خونه ی قدیمی با دیوار های کاه گلی کلفت که تا وسط دیوار رنگ آبی شده بود و بعد با یه خط مشکی از رنگ سفید بالای دیوار جدا میشد.تمام اتاق در چوبی بود با پنجره ها کوچیک و بزرگ. یه ایوان بزرگ و بلند که ستون فلزی استوانه ایی وسطش بود و یکی از تفریحات ما چرخیدن دور این ستون بود. یه حوض بزرگ و آبی که به نظر من خیلی عمیق بود. یک سال پاییزکه طبق روال دور حوض راه میرفتم پام لیز میخوره و میافتم توی حوض که به خاطر بارون پر از آب و برگ درخت ها بود، و کم مونده بود خفه بشم.خط به خط کتاب اشک و لبخند رو باهم روی صورتم جا میده. اون جایی که الدوز به خانم کلاغه میگه چغلی نکنی ها. یاد اولین روزی  که والا از کلاس اول اومد خونه و به نظرش چغلی یه حرف بد بود رو یادم میافته. براش توضیح دادم که این کلمه یعنی چی و حس خوبی به این کلمه داشتم. برای همین توی روزمرگی هام ازش استفاده کردم. شد یه یادگاری از تبریز.

سر سفره شام یارا میگه تبریز خیلی بهتر بود. اونجا همسایه پایینی نداشتیم. هرکار دوست داشتیم میکردیم. والا میگه آره اینجا همه اش هیسسسس هیسسسس. یارا میگه تازه گربه هم داشتیم. والا میگه آره اگه تبریز بودیم الان واسه گربه ها ماکارونی میبردیم.

با خودم فکر میکنم چقدر زود دل کندم از اون شهر و خاطراتم.

16 مهر 1404:

یارا میگه : مامان چرا به درخت میگن درخت ؟

- پس چی بگن ؟

-کوکولاندو

- چرا به چشم میگن چشم ؟

پس چی بگن ؟

- بگن دم

- بعد به دم چی بگن ؟

-تیل(Tail)

21 مهر 1404

پیاده رفتیم خمیربازی بخریم. با اینکه ساعت 10:30 بود ولی دوتا لوارم التحریر نزدیک خونمون بسته بودن. پشت مسجد یه محوطه ایی هست که پر از درخته و هرکسی توی گلدون رویروی مغازه اش چیزی کاشته. گل یخ ، لاله عباسی ... یارا گفت : چقدر اینجا قشنگه . کاشکی چایی میوردیم اینجا می نشستیم و باهم میخوردیم.

22 مهر 1404: 

آماده ام که برم دنبال والا. یارا نشسته کارتون می بینه.بعد از هر کارتون دو دقیقه ایی، میگه این دیگه آخریش. بالاخره باهم به توافق میرسیم و بلند میشه. اصرار داره جوراب و کفشش رو بدون کمک و حتی راهنمای زبانی من ببپوشه. برای همین تا راه بیافتیم دیر میشه. وقتی میرسیم به جز چندتا از بچه ها کسی نمونده.بالاخره لباس های مدرسه رو بهش تحویل دادن. خسته بود ، گرسنه بود. میگفت پول نداری خوراکی بخرم؟دو روز پیش کل پول هاشو که 100 هزار تومن بود،  برده بود مدرسه و هر زنگ بستنی و بادوم زمینی خریده بود.در نتیجه کل پولش تموم شده بود. واسش از مدیریت مالی صحبت کردم و اون فقط گوش کرد و تهش گفت ولی من اینجوری بهم خوش گذشت، خیلی حال داد. امروز که گرسنگی کشیده بود بهش یادآوری کردم که اگه اون روز مدیریت کرده بود امروز اینطور نمیشد. سکوت کرد و به حرفهام فکر کرد.

گفت امروز دفتر نقاشی ام رو به دانیال نشون دادم. صفحه ی پرچم ها رو دید خیلی ناراحت شد. والا یه مدت علاقه ی عجیبی داشت به کشیدن پرچم کشورهای مختلف شاید 40-50 تا پرچم توی یک صفحه میکشید با اسم کشورهاشون. پرسیدم چرا؟ گفت چون برای روسیه نوشته بودم مرگ بر روسیه. پرسیدم دانیال چی گفت؟ گفت سریع پاکش کن. وقتی دید من پاک نمیکنم خودش پاک کن اورد پاک کنه من نذاشتم. خیلی ناراحت شد. 

عصبی شدم. سعی کردم خونسرد باشم. ولی حرفم رو قاطع بزنم. بهش گفتم خیلی کارش اشتباه بوده که دوستش رو ناراحت کرده. گفتم اصلا ما حق نداریم بگیم مرگ بر کسی... شاید مردم اون کشور خیلی بهتر از ما باشن. خیلی باهم حرف زدیم. خودش هم ناراحت بود. گفتم باید جبران کنی.فردا یه هدیه واسش ببر و ازش عذرخواهی کن.با وجود گرسنگی از راه هنوز لباس هاشو درنیورده مرگ بر... هایی که نوشته بود رو پاک کرد و ی نقاشی کشید که ایران و روسیه باهم دوست هستند تا فردا واسش ببره.

+ خیلی عجیبه واسم با وجود اینکه من اصلا این افکار رو ندارم ، درحدی که والا یه مدت میگفت مگه اسرا... ی...یل  بد نیست. پس چرا تو نمیگی مرگ بر... و من باید کلی فلسفه می بافتم که طلب مرگ برای مردمی که نمی شناسیم کار درستی نیست.... و اون بالا پرچم یکسری کشورها به صورت خودجوش مرگ بر ... گذاشته بود. درحالی که ما تلویزیون هم نمی بینیم . یعنی نه اینکه نخوایم ،  اصلا آنتن نداریم:))

27 مهر 1404:

سه روزه وقتی میخوام برم دنبال والا پیاده میرم. از خونه تا مدرسه ۳کیلومتر و ۳۰۰ متر پیاده راهه. یعنی رفت و برگشت نزدیک هفت کیلومتر پیاده روی میکنم. یارا رو سوار کالسکه میکنم و والا پیاده برمیگرده‌ . هر روز هم بی وقفه غر میزنه و من بهش حق میدم. ولی احساس میکنم هر روز میزان غر هاش داره کمتر میشه .

بچه ها خوابیدن. الارم گذاشتم ساعت 2 بیدار بشم. اما از وقتی اومدیم اینجا شبهایی که همسرم نیست آرامش ندارم. صدای بوق پراید میاد. پدر خانم همسایه طبقه پایین پراید داره. میرم پشت پنجره کسی نیست. فکر میکردم شاید همسرش اومده و باید برم ماشین رو که توی پارکینگ بد پارک کردم درست کنم. دارم مقاله ایی که هیچی ازش نمی فهمم رو میخونم. صدای گریه بچه و جبغ های مادر. در پله ها رو باز میکنم. نکن آرتان .میگم نکن . و جیغ عصبی مادر. دودلم. لباس می پوشم و زنگشون رو میزنم. هردوتا دوقلو ها دارن گریه میکنن. مامان جان بشین. صدای آب و مادری که  داره تلاش میکنه پسرش رو بشوره. این همه جیغ و گریه فقط سر یه دست به آب لعنتیه! دوبار زنگ میزنم. لابه لای اون همه سروصدا نمی شنونه. میام بالا. بی اراده گریه میکنم. خیلی دلم برای خانم هایی که تنهایی بچه ها رو بزرگ میکنن می سوزه. 

همین چند دقیقه پیش بود، یارا عصبانی بود و من رو مدام میزد. و من دلیلش رو نمی دونستم. بغلش کردم ، حرف زدم. هیچ جوره آروم نمیشد و من نمیدونستم مشکلش چیه. شاید 20 دقیقه ایی تحمل کردم و بالاخره با تهدید آروم گرفت. موقع خواب که اوضاع خوب شد بود. گفت من اگه گربه بخرم هیچ وقت نمیذارم اون لب که بیافته. چرا خانمه این کار رو کرد؟ و من تازه فهمیدم اون همه عصبانیت به خاطر کلیپی که از یه گربه بود و با هم دیدیم و اون وسطش پاشد رفت. فکر میکردم از دست والا عصبانیه که میگفت حقش بود ولی از دست اون خانم عصبانی بود که گربه ی شیطونش لای نرده ها گیر کرده بود و وقتی خانم اومد درش بیاره گربه از پله ها پرت شد.

28 مهر 1404: 

روتین هر روزمون شده ساعت ۱۲:۲۰ از خونه بزنیم بیرون . یارا سوار کالسکه بشه و به سختی مسیرهایی که پله و ناهمواری نداشته باشه رو پیدا کنیم‌.

دیشب به جاری ام زنگ زدم که اگه دوست داری صبح ها باهم پیاده بریم. گفت باشه. ولی بعد زنگ زد و گفت خیلی زود میری من نمیام. قرار شد موقع برگشتن باهم بریم پارک. که صبح پیام داد کمرم درد میکنه نمیام. 

خیلی راغب نبودم باهم بریم ولی محض احترام گفتم تعارف زده باشم. برای همین از نیومدنش ناراحت نشدم. بیشتر دوست دارم صبح ها با مامان دانیال پیاده برگردیم. ولی چون شب ها هنوز بچه ها اونقدر زود نمیخوابن که ۶ صبح بیدار بشن نشده.

خورشت رو پختم و راه افتادم. زنگ همسایه طبقه پایین رو زدم تا باهم آشنا بشیم. در رو باز نکرد و از پشت در گفت من بچه کوچیک دارم نمیتونم در رو باز کنم. 

داشت با بچه هاش حروف فارسی رو کار میکرد. یاد فیلم اتاق افتادم. هر وقت بود تنها بود با بچه ها. از خونه بیرون نمیومد . همسرش هم خیلی دیر دیر بهشون سر میزد.

30 مهر ماه 1404:

ساعت 6:45 در خونه رو میبندیم و راهی مدرسه میشیم. یک دستم کیسه ی زباله است و با یک دستم یه سختی کالسکه رو هل میدم. به والا میگم تو کیسه زباله رو بگیر. میگه من کالسکه رو هل میدم. تا سر کوچه که شاید 200 متر باشه سربالاییه. والا به هن هن میافته . وقتی سر کوچه میرسیم والا متعجب میگه حتی جانبو و کوروش هم بسته ان. فقط نانوایی بازه. یاد تکلیف اجتماعی اشون می افتم که پرسیده بود خودتون رو در آینده چطور تصور میکنید و والا نوشته بود نانوا . میبینم فرصت خوبه و توضیح میدم که یه نانوا باید صبح خیلی زود بیاد و خمیر آماده کنه ، چونه بگیره ، پهن کنه ، بپزه... والا بی خیال میگه همه ی این کارها رو که دستگاه میکنه. نانوا فقط نون رو از روی دستگاه برمیداره میده به مردم و پولش رو میگیره. و من فکر میکنم که حتما به همین دلیل میخواد نانوا بشه. بهش میگم میتونی بری شاگرد نانوا بشی تا ببینی کارش چطوریه. میگه پول هم بهم میدن ؟ میگم آره میگه مثلا 100 هزار تومن. میگم 100 هزار تومن که خیلی کمه شاید مثلا برای یک ماه 5 میلیون بهت بدن. میگه خیلی زیاده. یعنی 5 تا ماشین لاله پارک؟ از وقتی  دو سال پیش واسشون گرونترین ماشین تاریخ زندگی اشون رو خریدیم معیارسنجش ارزش هر چیزی شد اون ماشین ها. 

یه موش بزرگ وسط خیابون مرده. والا با ذوق میخواد ازش عکس بگیره و من چندشم میشه. آیه الکرسی رو میزارم و از خدا میخوام محافظمون باشه. خیابون ها از ماشین هایی که همه دارن میرن سر کار شلوغه . هر از گاهی هم یک رهگذر از کنارمون میگذره. وسط های راه یه سگ سفید از اون طرف خیابون میاد و کنار ما راه میاد. من که میترسم از سگ ها و والا که ذوق زده شده از دیدنش. شاید یک کیلومتری رو پابه پای ما میاد. حتی چند باری می ایستم که بره ولی اون هم می ایستاد. بالاخره از یک جایی به بعد بی خیال شد و رفت. منم نفس راحتی میکشم.

نقاشی نوشت: این نقاشی رو یارا برای مسابقه اداره به مناسبت روز دانش آموز کشید. با این که مسابقه برای رده سنی بالای 7 سال بود ولی وقتی دید والا نقاشی میکشه گفت منم میکشم ببر. آقای مسئول هم وقتی نقاشی رو دیده بود خیلی خوشش اومد و نقاشی رو گرفت. توی نقاشی اش من و خودش و دادشش داریم میریم مدرسه. اونی که موهای فرفری داره هم خودشه . و من کفش بنفش پوشیدم چون رنگ دخترونه است.

نظرات 2 + ارسال نظر
پری شنبه 8 آذر 1404 ساعت 10:02

چه نوشته ی طولانی و قشنگی بود، بعد از مدتها چایی به‌دست نشستم پای خوندن داستان های قشنگت

ممنون عزیزم.
نوش جان

لیمو پنج‌شنبه 6 آذر 1404 ساعت 12:01 https://lemonn.blogsky.com

در مورد داستان اتاق واژه همسر رو خیلی مهربانانه به اون بی همه چیز نسبت دادید اما موقعیت خانم درست توصیف شده متاسفانه :(
+ اولدوز و کلاغها هنوز هم برای من غمگینه.
++ چه خوب که با صبر و حوصله برای بچه ها توضیح میدید. خیلی ناراحت کنندست که از بچگی عادتمون میدن به این همه نفرت و مرگ خواستن. خیلی خیلی بده.

بعد از 30 و اندی سال وقتی میخوندمش برای دفعه ی نمیدونم چندم اشک توی چشم هاش جمع می شد...
+یک سری هیجانات برای بچه ها جالبه مخصوصا پسر و این حس و حال ها جزو این دسته میشن و دعوت به دوستی و مهربونی با همه یکم سخته

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.