| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

سرم رو از توی گوشی بیرون کشیدم . با خودم فکر کردم بطالت توی اینستاگرام کافیه. لپ تاپ رو باز کردم تا مقاله ایی که هفته ی پیش استادم فرستاده بود دانلود کنم و دوباره به کارهای دانشگاه برگردم. صفحه وب لاگم باز بود. مثل یک کار نیمه تمام باید می نوشتم. از همه ی این روزهای سخت اسباب کشی. از اون شب که ساعت 10 شب بالاخره در خونه رو برای آخرین بار بستیم. همسایه ها رو دیدم. تک تک بغل کردیم و گریه کردیم. سمیه خانم یک عالمه میوه و کیک و آبمیوه داد. سهیلا خانم ترشی آلبالو و لواشک داد. آقای خوش یک سبد انگور داد . مامان مهدیار میگفت این مدت افتخار کردیم که تو همسایه امون بودی. مثل هر شب همه ی بچه ها مشغول بازی بودند و چندتا مامان روی جدول نشسته بودند. مامان نازنین دیشب اومد دم درگفت واقعا دارین میرین ؟ چقدر خانم بودی. دلم تنگ میشه واست. سمیه خانم میگفت دارین میرین و من خیلی دلم گرفته. میدونم بعدش عذاب وجدان میگیرم که غریب بودی و من اینجا هواتو نداشتم. ... از کنار پارک برای آخرین بار رد شدیم و من اشک هامو پاک کردم.
اولین بار دلم برای همسایه ها ، برای شهر و خیابون هاش ، برای شیرینی فروشی و فروشگاه هاش ، برای خونه و محله و .... دلم تنگ میشد و دلم نمیخواست برم.
امروز بالاخره کارهامون تموم شد و خونه سر و شکل زندگی به خودش گرفت. دلسردی و ناراحتی هام این روزها زیاد بود. خیلی وقت ها توی اینترنت دنبال مشاور گشتم تا سر فرصت بریم.
به همسرم گفتم برگشتی اگه کارت درست شده بود از شیرین منش شیرینی بگیر بیار. ظهر با اسنپ رفتم دنبال والا . زندگی به جریان افتاده بود. راننده وانت خرمالو میفروخت. صداش خیلی آشنا بود. شاید مجیک بود. (همون فروشنده ی میوه ایی با وانت توی کوچه ها می چرخید و اسمش مجید بود. که والا وقتی 4 سالش بود و هر صدایی از بیرون می شنید میگفت مامان بدو مجیک اومده) 4 سال پیش از این شهر رفتم. دوتا کوچه بالاتر خونه ی برادر شوهرم بودیم. امسال اما توی خونه ی خودمون ، صاحب خونه ایم.نوبت تکلیف نوشتن میشه. عصبی میشم ، داد میزنم. خودم رو آروم میکنم ، سعی میکنم تکرار نکنم. ولی وقتی وسط درس میدوه میره تفنگ بازی و در جواب ملایم صدا زدن من حتی جواب هم نمیده ، باز عصبی جیغ و فریاد میکنم. وسط دوتا سوال ریاضی یک دنیا خمیازه میکشه و در و دیوار رو نگاه میکنه و تا میتونه پرت و پلا جواب میده. یارا جلوی تلویزیون خوابش میره. کارهای خونه رو میکنم تا بتونم امشب به مقاله خوندن و نوشتن بگذرونم. همسرم میرسه با دو تا جعبه شیرینی. ولی این شیرینی کجا و شیرینی های قنادی پاک و رکس و باقلوای یارات کجا ... اصلا تبریز و شیرینی هاش ذائقه امون رو عوض کرده. نمیشه هیچ جایی شیرینی خورد انگار.
+ یارا با باباش رفتن بادکنک بخرن. والا سر کلاس زبانه. در اتاقش رو میبیندم و تا صدای مربی زبانش رو که با دهن پر داره با بچه ها حرف میزنه نشنوم.
+آخرین عکس از آسمون حیاطمون
بسلامتی عزیزم
این نوشته از جمله معدود نوشته هات بود که بوی غم میداد، ولی من مطمئنم هر جا باشی با حضورت و تلاش هات اونجا رو زیبا میکنی
ممنون عزیزدلم
ما خرداد ماه اومدیم تبریز … نمیتونم بگم چقدر لذت بردیم ، ساختمان های یکدست و مرتب ، هوا عالی و بله، دیگه هیچ شیرینی ای به مزاج ما خوش نیومد بعد تبریز . اتفاقا هتل ما نزدیک تک درخت بود. یعنی مسیر کوتاه بود. ی پست بنویسید از تبریز ، راهنمای خوبی میشه برای کسی که میخواد بره مسافرت
چقدر خوب
دقیقا نمیدونم چی بنویسم ، همیشه وقتی هم کشی میومد معضل این رو داشتم که راهنمای گردشگریشون قراره من باشم
به سلامتی. مبارک باشه جابجاییتون
وای تکلیف نوشتن و درس کار کردن با بچه جزو سخت ترین کارهاست. خداقوت.
+ شیریتی های تبریز خیلی خوشمزست خصوصا قرابیه.
ممنون عزیزم
واقعا معلم های دبستان فرشته ان
+باقلوا ، سوتلاوا ، قرابیه.... همه اش