| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

دیروز اولین روز دانشگاهم بود. ساعت ۶ صبح بیدار شدم و برای قیمه ایی که آخر شب بار گذاشته بودم برنج دم کنم. میوه و شیر و خوراکی والا رو آماده کردم. لباسهای پسرها رو هم آماده گذاشتم روی میز. ساعت ۷/۵ بود که همسرم رسید . همه کارها رو کرده بودم . قرار شد یک ساعت دیگه همسرم والا رو ببره پیش دبستانی. راه افتادم. اتوبان ترافیک بود. ۸/۵ رسیدم دانشگاه تا از این و اون بپرسم ساعت ۹ بود که کلاس رو پیدا کردم. دانشگاه خیلی شلوغ بود به خاطر ثبت نام دانشجو های جدید الورد. داخل کلاس به جز من دوتا پسر دیگه نشسته بودن. یکی دیگه هم اومد و ترکی باهم صبحت کردن و رفت. یکی از پسرها شماره ی اونیکی رو گرفت و ترکی باهاش صبحت کرد و متوجه شدم اونم میخواد بره. پرسیدم شما استادها رو میشناسین ؟ یکی از اونها که به شدت هم لاغر بود گفت که دانشجوی دکتری است این استاد خیلی به کلاس ها متعهده و عجیبه نیومده ولی تا حالا نیومده احتمالا هم نمیاد. یکم از استادها حرف زدن و گفتن که خیلی سخت گیرن. از این که باید حتما ۲ تا مقاله ISI بدی تا بزارن دفاع کنی و از اینکه استادها به شدت بچه ها رو پاس نمیکنن و دنبال بهانه ان و ...اینکه خودشم مامانش نذاشته بره ولی دیگه عزمم جزم رفتن از ایرانه و خلاصه کلی داستان برای ناامید کردن یه دانشجوی جدید.
رفتم کارنامه دانشگاه ام رو تحویل آموزش دادم و برگشتم سر کلاس. چون از رشته های بیومکانیک و مهندسی پزشکی هم بودن کلاس شلوغ بود. استاد به نظر خوب و سخت گیر بود و من از کلاس لذت بردم. بعد از کلاس با دوتا دختر کلاس رفتیم سمت سلف. یکی از اردبیل بود و اون یکی از شهر خودمون. خوشحال بودن که هر دوشون ترک هستن و نیازی به فارسی حرف زدن نیست و این برای من سخت بود. کلی چرخیدم از این طرف به اون طرف تا بالاخره تونستم برای نهار ژتون بگیرم. زنگ زدم به همسرم . اوضاع حسابی بهم ریخته بود. والا پیش دبستانی نمونده بود. همسرم خسته و عصبی بود و میگفت برگرد کلاس بعدازظهرت رو نرو. اینجوری نمیشه.یکی از درسها رو حذف کن. سعی کردم بهش حق بدم و آرومش کنم ولی فایده نداشت.گفتم امروز همه ی کلاس ها رو برم بعد تصمیم میگیریم کدوم رو حذف کنم. نشستم رو جدول روبرو مسجد گریه کردم... به خودم قول دادم تا آخر راه قوی باشم. کلاس بعد از ظهر رو هم رفتم و برگشتم.
تو راه برگشت برای همسرم گل خریدم. برای والا چیپس و برای یارا بسکوییت.
رسیدم خونه قیافه ی همسرم درهم بود . خونه بهم ریخته و اوضاع اصلا خوب نبود...
عکس نوشت : وقتی دانشگاه قبول شدم این travel mug رو به پاس قدردانی از تلاش هام واسه خودم خریدم.
25 شهریور
مثل عادت همیشگی بر میگردم سراغ خاطرات این ماه از سال، شهریور ٦ سال پیش عزم رفتن به دانشگاه و خرید یک گوشی داشتم . و چه عجیب که قصه با کمی تغییرات ٦ سال بعد در همان ماه و روزها تکرارمیشود. درست بعد از ٦ سال دوباره به همدان میروم اما اینبار نه برای تحصیل برای انصراف و گرفتن مدراک برای ثبت نام در دانشگاهی که به خاطر بعد مسافت هیچ وقت توی گزینه هام نبود . ٦ سال پیش با ٢ میلیون و ٥٠٠ هزار توم یک آیپد به جای گوشی خریدم و کلی کیفور از داشتنش بودم ، و الان با نزدیک (کمتر از) ٢٠ برابر همان پول میخواهم یک گوشی بخرم .
۸ مهر
بالاخره تحقیقات انجام شد و دو شب پیش گوشی خریدم، دوست داشتم آیفون بخرم (به خاطر سخت افزار خوبش ) ولی چون هم همسرم آیفون داشت و هم خودم آیپد توی خیلی از اپلیکیشن ها به مشکل میخوردیم. بعد از ۱۱ سال گوشی خریدن میخواستم یه چیز درست و درمون بخرم یعنی s22 . کلی بالا پایین کردم ، دیدم نمیتونم ۴۵ میلیون بدم یه گوشی ، اونم سامسونگ که خاطره ی خوبی ندارم ازش، البته که پولمون هم به طور کامل جور نبود و توی مضیقه قرار میگرفتیم. از طرفی من دوست دارم گوشی فقط برای گوشی باشه ، یعنی برای عکاسی دوربین دارم برای کارهای دیگه هم تبلت. شاید هم به قول خواهرم باید به روز بشم ... خلاصه که یه گوشی میان رده سامسونگ یعنی A73 خریدم. هر چند هنوز همه چیز قطعه و کارایی خاصی نداره ولی همون اول کار دوربینش توی ذوقم زده. ۴ تا دوربین داره ولی عکس ها به شدت بی کیفته. البته شاید من هنوز تنظیماتش رو درست بلد نباشم.ولی واسم جالب بود که بعد از ۱۰ سال که دوباره سامسونگ خریدم چقدر پیشرفت کرده و خیلی اندروید شبیه IOS شده، این پیشرفت اصلا توی سیستم IOS دیده نمیشه. بیشتر الان شبیه اصحاب کهف ام نسبت به اندروید.
به امیروالا میگم گوشیمو ندیدی؟ میگه بهش زنگ بزن خب. میگم با چی زنگ بزنم ؟ میگه با همون گوشی داغونه ات.