یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

اولین روز زمستان

دیروز آنقدر حس و حال نوشتن داشتم که خدا می داند، برف می آمد و بوی کیک  درخانه ام پیچیده بود و بساط آماده سازی کادو وسط خانه پخش بود از آن طرف هم حین شکستن گردو یا دون کردن انار مشغول دیدن برنامه آبان (آزاده نامداری) بودم، حدود سه قسمت اش را دیدم ، برنامه ی خوب اما خامی است ، مهمان ها خیلی خوب انتخاب میشوند اما سوالات سطح پایین کمی آزارم میداد.اما در کل دیدن اش را به خانم ها توصیه میکنم.

برف که بارید آنقدر ذوق زده بودم که نمی دانستم چه کار باید بکنم ، ٥دقیقه یک بار پشت پنجره بودم و هجوم کارهایم نمی گذاشت لباس بپوشم کمی در برف قدم بزنم. یاد خاطرات ٧-٨ سال پیش ام افتادم که همیشه زمستان و شب یلدا برایمان رنگ سفید برف داشت.

همسرم که آمد باهم یک پیاده روی طولانی کردیم و کمی آجیل خریدیم و یک شاخه گل رز. 

به پیشنهاد من دوتایی به پارکی که سفید پوش شد بود رفتیم و چایی خوردیم و چقدر آن چایی در هوای برفی چسبید.دوربین ام خانه ی مادرم بود و حسابی نبودش در شب یلدا حس میشد و وقتی عادت کردی با دوربین عکس بگیری عکاسی با موبایل و اینها اصلاً به نظر مسخره می آید . (البته باید عادت کنم با حداقل داشته هایم از زندگی لذت ببرم و همین هم شد . عکس فوق مربوط به همان لذت بردن است :)) ) با این حال برای هر دویمان یک شب خاطر انگیز پر از ژله و دسر و کیک ساختم.(قرار بود پدر و مادرم مهمانمان باشند که به دلیل برف نشد...) 

* جزو آرزوهایم این است پیر که شدم یک مادر بزرگ مهربان باشم و شب یلدا همه را به خانه ام دعوت کنم .

*من واقعاً نمیدانم چطور میشود بدون ماشین ظرف شویی زندگی کرد من که نمی توانم !

* امروز حسابی برای خودم کدبانویی شده بودم ، کلی نعناع پاک کردم و شستم ، لوبیا سبز و اسفناج هم اضافه کنید ، یک شام خفن غیر رژیمی هم پختم که هم اکنون عذاب وجدان عجیبی دارم و هم چنین خانه را مرتب و تمیز کردم و فردا هم با اسفناج هایم برای اولین بار میخواهم خورشت آلو اسفناج درست کنم.


انرژی مثبت

از نوشته ی صبحم کاملاً حال نا خوشم مشخص بود و از این نوشته حال و احوال نیکویم. :))

از صبح که وسایل را جا گیر میکردم و نهار می پختم و خانه را مرتب می کردم ته ذهنم درگیر بود که چرا حالم خوب نیست . چرا از این روزهایم آن طور که می خواهم لذت نمی برم و آرامش ندارم. با اینکه شرایط زندگی ام نسبت به همیشه بهتر است. صبح تا بعد از ظهر ذهنم آنقدر می چرخد و می گردد تا جوابم را پیدا میکند. بله ،روزمرگی... البته ذهن آشفته ی من به تنهایی نمی توانست به این زودی به این نتیجه برسد وقتی توی صفحه ی اینستاگرام rahaay اتفاقات کوچک اما لذت بخش را می بینم تلنگر میخورم. یاد آن روزهای اولی که به اینجا آمده بودیم می افتم. یاد گلدان هایی که خریدم و گل کاشتم ، یاد پارچه ی سفید رنگی که دوختمش و تبدیل شد به یک رومیزی دلبر برای میز نهار خوری ام و همسرم که اصلاً دوستش نداشت و من عاشقانه دوستش داشتم. توی صفحه ی pichomohre هم عکس ها و ذوق زدگی هایش را می بینم یادم می افتد که من خیلی پر انرژی تر از آن ها هم بودم حتی ، نگاهی به وب لاگ قبلی ام می اندازم و از سرحال و پر از امید بودنم در آن روزهای سخت اول ازدواج سر ذوق می آِیم. اما حالا چه شده ؟! اصلاً مهم نیست. مهم اش این است که پیدا کردم آن چیزی را که از دست دادم. یک عالمه فکر و برنامه برای فردایم دارم. 

+ عکس فوق مربوط به هدیه ی اجباری است که همسرم به اجبار خودم برای عذر خواهی خرید. راستش از دیروز به خاطر رفتار همسرم دلگیر بودم و خودش هم فهمید و عذر خواهی کرد اما اینبار با اینکه اتفاق مهمی هم نیافته بود نمی خواستم خشک و خالی آشتی کنم. به همسرم گفتم باید برایم چیزی بخری تا آشتی کنم. (البته اصلاً باهم قهر نبودیم و فقط گاهی من یادش می انداختم که مثلاً قهر هستم)  همسرم که از کار آمد دستش خالی بود. من هم کماکان به قهر سوری ام ادامه دادم و همسرم در اوج خستگی رفت که برایم هدیه بخرد :)). اصلاً انتظار هدیه ی گران قیمت یا حتی قشنگ را در این شهر کوچک با چهارتا مغازه اش نداشتم. این سنجاب شد هدیه ی همسرم و یادگار یک روز خوب که همیشه یادم بماند که امروز برایم از لحاظ معنوی هم روز و شب خوبی بود. برای همین این سنجاب را خیلی خیلی دوست دارم و از دیدنش پر از انرژی های مثبت می شوم.راستش انگیزه ایی برای ساختن یک شب یلدای فوق العاده نیاز داشتم و همین برایم کافی بود.

+ ورزش کردن  ادامه دارد ولی هنوز بدنم شدیداً خام است و 15-20 دقیقه بیشتر نمی توانم ورزش کنم و بعدش مثل الآن عضله هایم درد می گیرد. ورزش من با دمبل است و روی تقویت عضلات کار میکند ولی من برای شروع دمبل را بیخیال شده ام و با همان دست خالی هم از نفس می افتم.

+ خانم مهندس به روز های خوب و پر انرژی اش بر میگردد.

باید بتوانم

پارسال وقتی از شهر بزرگ محل زندگی ام که عاشقانه محله و خانه ام را دوست داشتم دل کندم و به شهر خیلی کوچک و خانه و محلی ایی که هیچ تعلق خاطری نداشتم برای زندگی سفر کردیم خیلی دلگیر بودم و یک جور هایی هم تا یک ماه با افسردگی مقابله کردم بدون اینکه حتی کسی به جز همسرم بفهمد. قرص هایی که آن اوایل میخوردم گواه حال بدم بود. حالا که یک سال و خورده ایی از آن روزها می گذرد و گه گاهی برای سر زدن به خانواده ها به آن شهر بزرگ و آلوده و پر ترافیک برمیگردیم احساس میکنم که هیچ وقت دوست ندارم به آنجا برگردم.البته بخشی اش ترافیک و آلودگی است ، بخش عمده اش به کنایه های درشت و گنده ایی است که به  دلم حواله می شود، برمیگردد.  برگشتن به آن شهر و تحمل استرس و ناراحتی که بعضی آدمها به من می دهند واقعاً برایم غیر قابل تحمل است. وقتی در خانه ی خودم با آرامش هرکار که دوست دارم میکنم و به خاطر دوری راه خیلی توقع ها حذف شده احساس لذت دارم. اما خب خیلی از توقعات هم هنوز مانده و گه گاهی آرامشم را از بین می برد.

این شهر را با همه ی معایبش دوست دارم ولی نمیتوانم بمانم. به جز آرامشش هیچ چیز قانع کننده ایی برای ماندن ندارد. البته که ترجیح میدم با همه ی حداقل هایش اینجا بمانم به آن شهر بزرگ که پر از آدمهایی است که رنجورم میکند برنگردم. شرکت اصلی همسرم برای دفتر تهران استخدام میکند  و ممکن است بعد از چند سال اعزام شوند به آلمان ، ایتالیا ، چین ... همسرم هم فرم استخدام را پر کرده ، نمیدانم چه شود. اما راستش به کلیت قضیه که نگاه میکنم خیلی دوست دارم که قبول شود با اینکه حقوق اش مثل حقوقی است که همین جا میگیرد ولی حُسن های زیادی دارد اول اینکه از خانواده ها باز هم دور تر میشویم. دوم اینکه جای پیشرفت برای هردویمان زیاد است. سوم اینکه از بی امکاناتی اینجا راحت میشوم. هزینه هایمان هم فکر نمی کنم خیلی فرقی داشته باشد. اینجا به قدری گران است که آدم زورش می آید این همه هزینه می کند و آخرش هم هیچ امکاناتی ندارد. خیلی دوست دارم که بشود برویم ولی واقعاً از خدا می خواهم هر چه صلاح است همان شود. 

+عکس از آرشیوم وقتی برای قبولی در کنکور ارشد درس می خواندم.

ادامه مطلب ...

فرهنگ درست بسازیم

امروز صبح برنامه ی آقای رشید پور را حین دانلود کردن براش های فتوشاپ نگاه می کردم. بعد از فاجعه ی ناراحت کننده ی برخورد قطار سمنان و تبریز (که هنوز هم به خاطرش بغض دارم) به خبر دیگری که برایم تاسف بار بود رسید. اینکه ایران در طول یک روز به اندازه ی کل اتحادیه ی اروپا گاز مصرف میکند. خوب این واقعاً فاجعه است و نشان دهنده ی فرهنگ بسیار پایین ما ایرانی ها در مصرف این انرژی است. یادم هست چند سال پیش ویولت در وبلاگش خاطرات سفرش به فرانسه را نوشته بود :" در هتل من که هتل نسبت خوبی است اتاقم شدیداً سرد است ولی در عوضش پتوهایش حسابی گرم است." و یادم می آید وقتی یک بار با همسرم در مورد همین معقوله صحبت میکردیم همسرم گفت یک جمله ایی بر همین مضموم در کتاب علوممان داشتیم و دقیقاً در ذهنم مانده که معلوم علوم مان این جمله را که خواند گفت :" این مضخرف ترین جمله ایی است که من در طول عمرم شنیدم ، یعنی بخاری روشن نکنی و به جایش لباس های گرم بپوشی ." خب این معلم برخلاف خیلی از معلم های زحمت کش یک معلم بی فکر است که فرهنگ یک کشور را با تربیت اشتباه دانش آموزان به باد میدهد.

+به نظر من خانه هایی که پکیج  هستند یکی از لذت های زندگی را از دست میدهند آن هم روشن کردن بخاری است. اصلاً بخاری که نباشد پاییز و زمستان معنی ندارد. باید بچسبی به بخاری و بسوزی تا پاییز زمستان شود.

+ خانه ی 200 متریمان را با یک بخاری گرم میکنیم . درِ اتاق کارمان را بسته ایم و تبدیل شده به یخچال و پشت پنجره ی اتاق خوابمان را هم با کیسه فریز هایی که دور نینداختیم ، بستیم .در خانه هم هر دویمان بافتنی گرم میپوشیم با جوراب حوله ایی . شب ها هم پتویمان به قدری گرم است که اگر سرمان ازش بیرون بماند قندیل می بندیم 

+من باز آمدم یک چیزی بنویسم کلاً چیز دیگری نوشتم بفرمایید چایی داغ

+شمعدانی و گل کاغذیم از سرما سوختند . آوردیمشان داخل خانه . دعا کنید دوباره جان بگیرند. خیلی ناراحتشان هستم.

+عکس مربوط به شمعدانی ام وقتی سالم بود