بعد از یک دوره نقاحت طولانی (بیشتر روانی) ، این روزها حال خیلی خوبی دارم. تمام تلاشم لذت بردن از تمام زندگی ام است. و برعکس قبل که از روح بخشیدن به ظرف های خام اصلاً لذت نمی بردم و فقط به هزینه ایی که کردم و برنگشت فکر میکردم این روزها حسابی کیف میکنم و شب ها مدام هفت سین های آماده شده ام را نگاه میکنم و به ذوق می آیم.درست است که به فروششان خیلی فکر میکنم اما نه فکری که آرامش را از روزهایم بگیرد.
نمیدانم چرا دست به قلم که می گیرم نوشتن یادم می رود. شاید باید اتفاق هر روز را همان روز بنویسم .
عکس فوق مربوط به گلدان هایم است که به خاطر سرما به داخل خانه منتقل شده اند و گوجه هایم آنقدر بزرگ شده اند که منتظر میوه دادنشان هستم:)
+امروز صبح برنامه ی حالا خورشید را حین کارهای خانه نگاه میکردم . که یک دفعه آقای رشید پور از حال رفت و افتاد و برنامه قطع شد. خیلی ناراحت شدم و مدام دعا میکردم انشالله مشکل خاصی نداشته باشند. ولی باز هم خدا یادم انداخت که انقدر برای آینده نقشه نکش همه چیز دست من است. تلاش کن و آینده ات را بسپار به من، تو از یک لحظه بعدت هم خبر نداری.یادم هست سال کنکور بزرگترین ناراحتی ام پشت کنکور ماندن بود ، اینکه یک سال ازبچه ها عقب بیافتم. ولی حالا به جایی رسیده ام که گذر عمرم را می بینم و از همه ی آن بچه ها نمیدانم عقب ترم یا جلوتر . اما از زندگی ام لذت می برم. دوست هم کلاسی ام در تکاپوی دفاع پایان نامه ی ارشدش است ، دختر دایی یک سال از من کوچیک تر یه دختر 2 ساله دارد و من دنبال هیچ کدام از این ها نیستم. من رویاهای خودم را دارم.دلم برای یک سفر حسابی لَک زده . از آن سفرهای بی مقدمه و بی برنامه که شب در دل طبیعت توی چادر بخوابی.
+یک زمانی بود که از قرمه سبزی منتفر بودم . کلاً از خورشت سبزیجات دار و پلویش و این ها اصلاً خوشم نمی آمد. حالا کار به جایی میرسد که قرمه سبزی که سهل است وقتی به خورشت آلو اسفناج فکر میکنم آب دهانم راه می افتد :))
گاهی وقت ها دلم خیلی عجیب دلم برای خوشی های کودکی تنگ میشود، برای فامیل بازی ها که محال بود یک عمو ایی ، یک دایی و ... از قلم بیافتد.
اما حالا نمیدانم چند سال است که عموهایم را ندیده ام ، دخترهایشان را که روزی همبازی یکدیگر بودیم ، پشت جیپ عمویم توی حیاط خانه ی آقاجونم چقدر بازی میکردیم و از خنده خسته میشدیم.
حالا نمیدانم بعد از این همه سال حتی چه شکلی شده اند ، عکس عمویم را در تلگرام که می بینم ، بغض میکنم، یاد صورت زبرش می افتم که سربه سرمان میگذاشت و مدام بوسمان میکرد و ما با خنده تلاش میکردیم از دستش فرار کنیم، یاد عکاسی ایش که همیشه عکس های ٣*٤ امان را پیشش میگرفتیم و چقدر هم همیشه بد عکس میگرفت ، عکس شناسنامه و کارت ملی که معروف هست به دست عموجان هنرمند من هم گرفته شده بود و دیگر محشر بود ... یاد عیدهایی که خانه ی شما به ما بی نهایت خوش میگذشت و چقدر زن عمو دوستمان داشت بخیر ....
شاید بعداً پست کامل شود
یک عالمه فکر و کار و روزهایی که کوتاه اند.چند آهنگ از حامد همایون میگذارم و جوگیر میشوم و بیشتر از همیشه ورزش میکنم البته نهایتاً همان ٢٠ دقیقه ولی کامل. به هن هن می افتم و روی تخت درحالی که عرق های صورتم را پاک میکنم ولو میشوم.
به آرزوهایم فکر میکنم، میخواهم تجسم کنم و از خدا بخواهم تا بشود .
چند روز پیش درحالی که سرم شدیداً درد میکرد مشغول انجام سفارش یکی از مشتری هایم بودم ، که در نهایت آنقدر از کارم ناراضی بودم که یکی ایشان را حتی منهدم کردم، شب که همسرم آمد نشانش دادم، خیلی با من موافق نبود و اعتقاد داشت خیلی هم بد نشده، شب با کلی ترس برای خانم عکس ها را فرستادم و شدیداً ابراز کردم که کار شما خیلی بهتر خواهد شد و اینها نمونه است که اگر دوست داشتید با کیفیت بهتر از این برایتان ارسال کنم ، که خانم در کمال ناباوری گفت من از این ها خیلی خوشم آمد، همین ها را لطفاً برایم بزنید ، و من انگار که در کنکور قبول شده باشم بالا و پایین می پریدم و خوشحال بودم.
*اگر میگرن، سینوزیت و سر درد ها ی مضخرف ندارید شبانه روز خدا رو شکر کنید، من که عادت کرده ام به این سردرد ها که چند روز درمیان از زندگی ساقط میشوم و دوباره ریز ریز جان میگیرم، واقعاً نعمت بزرگی است وقتی درس میخوانید، وقتی آشپزی میکنید، وقتی روی کاری تمرکز میکنید، وقتی ورزش میکنید ، وقتی میخوابید ، وقتی زیر باران و برف راه میروید ... بعدش سر درد نمیگیرید.
*یک سوالی اخیراً ذهنم را درگیر کرده است. آن دسته از ایرانی هایی که در کشورهای خارجی هستند و حق کپی رایت رعایت میشود چطور آهنگ های اینور آبی ها را دارند ؟ میخرند ؟ یا کپی رایت ندارد و راحت میشود دانلود کرد ؟اگر اینطور است برای نرم افزار هایی که میگویند آنجا چند صد دلار است بروند توی این سایت ها فارسی آخرین نسخه ی کرک شده اش را دانلود کنند!!
امروز خدا را شکر روز مفیدی برایم بود و از آن روزهایی بود که پایانش برایم لذت بخش بود ,و در اوج خستگی یک لبخند گوشه ی لبم جا خوش می کند. از کارهای خانه شستن گاز و آشپزخانه که عموماً وقت گیر و خسته کننده است تمام شد و از کارهای خودم کار کردن انگلیسی به حد رضایت بخشی انجام شد و طلسم فرانسه هم شکسته شد و بالاخره هرچند اندک شروع کردم.ورزش هم که درست راس ساعت دیروز انجام شد و اینترنت و تلویزیون به حد قابل توجهی کاهش پیدا کرد . خواندن سوالات تخصصی برای مسابقه ی جدید هم انجام شد. همه ی این ها کافی است که حالم عالی باشد
تصمیم داشتم داستان نویسی را هم از امشب شروع کنم اما احساس کردم انرژی لازم برای شروع نوشتن را امشب ندارم .ولی انشالله ایشان هم به زودی آغاز خواهند شد. و کار دیگری که تصمیم دارم شروع اش کنم بازگشت به عشق قدیمی... نجوم... بله... در یک مجله ی اینترنتی درخواست فرستادم برای کار . البته که هیچ گونه حقوقی ندارد اما راستش بودن در یک گروه نجومی برایم خیلی ارزشمند است. تصمیم داشتم در این شهر کوچک یک مرکز نجوم برپا کنم که متاسفانه به دلیل عدم تسلطم بر روی کار با تلسکوپ حدود یک سالی است که سعی میکنم خودم را بزنم به کوچه علی چپ که مثلاً خیلی درگیر هستم و فراموشم میشودکه باید برای نجوم این شهر کاری کرد. اوایل امسال بود که صحبت هایش را با آقای شهردار کردم و ایشان هم شدیداً استقبال کردند اما متاسفانه خودم پیگیر نشدم، طبق معمول عادت بد من که ترس از انجام کاری که همیشه فکر کردم سخت است. کار با تلسکوپ در ذهن من یک کار خیلی سخت و پیچیده است، برای همین بعد از حدود 10 سال هنوز می ترسم سراغش بروم.
آگهی فراخوان نیرو این مجله ی اینترنتی را چند هفته ی پیش دیده بودم و اعتنایی نکردم. اما وارد کانالشان شدم و هر بار فقط کانال را باز میکردم که نوشته هایش جدید باز نشوند. تا اینکه در حین گذر از کانالشان یک عکس دسته جمعی از این گروه دیدم و دلم پرکشید برای دورهمی های نجومی. برای رصد... به نظر من اگر کسی یک بار رصد آسمان شب آن هم در دل کویر را تجربه نکرده باشد تمام عمرش را به هیچ گذرانده... زمانی که مجرد بودم به طور متوسط سالی یک رصد را تجربه میکردم اما بعد از ازدواج آنقدر افکار محتاط مآبانه ی همسرم غالب بود، من هم تهی خالی کردم و الآن باور اینکه یک شب هایی در دل کویر با یک گروه جوان به رصد آسمان می نشستیم به نظرم خیلی کار خطرناکی است. از خطر های طبیعی گرفته تا انسانی. اما اگر منطقی باشم آنقدر که خبر کشتار آدم ها را در جاده و خیابان میشنوم هرگز نشنیدم که دختر جوانی که برای رصد آسمان شب طعمه ی سگ و شغال و گرگ ها شد
برای همین تصمیم گرفتم نجوم را دوباره از سر بگیرم. ستاره ها و آسمان شب یکی از همان چیزهایی است که حالم را عالی میکند.
اگر در کارخانه ی همسرم هم استخدام (البته استخدام که یک کلمه ی مسخره است ، قرار داد 6 ماهه ) شوم دنیا برایم گلستان میشود.
+مایه ی تاسف است که بعد از گذر بیش از 4 سال از ازدواجمان علاقه ایی به بچه دار شدن ندارم