روز اول :صبح ساعت ٦ سوار ماشین شدیم و به مقصد مشهد راه افتادیم، از جاده سمنان راه افتادیم به جز واسه نماز و بنزین زدن توقف نداشتیم، حتی نهار رو هم توی راه خوردیم،دیشب برای نهارمون دلمه درست کرده بودم، امیروالا هم خیلی مقاومت میکرد که نخوابه و در کل ٢-٣ بیشتر نخوابید. ساعت ٥ بود که رسیدیم هتل. خدا رو شکر بدون معطلی اتاق رو بهمون تحویل دادن ، به جای ٢ تخته هم اتاقمون٤ تخته بود، با این حال یکم کوچیک بود اتاقمون ولی در کل خیلی خوب بود، از تخفیفان رزو کرده بودیم و هتل چهار ستاره بود ، با تخفیف شبی ٢٦٠ تومن شد البته بدون غذا، ما همیشه معمولا خیلی مناسب تر سفر میکنیم ولی اینبار اینطوری شد.
خیلی از مسیر رو من رانندگی کرده بودم برای همین خیلی خسته بودم، شب قبل هم ساعت ٢ خوابیده بودم و ٥ صبح بیدار شدم، رفتم دوش گرفتم و به همسرم گفتم ده دقیقه با امیروالا برین بیرون من بخوابم اصلا حالم خوب نیست، همسرم هم رفتن کیک خریدن و برگشتن وقتی اومدن من احساس میکردم کلاً ٥ دقیقه خوابیدم ولی گویا 0.5 ساعت رفت و برگشتشون طول کشیده بود، ولی واقعا همون خواب خیلی سرحالم اورد.بعد هم با سرویس هتل رفتیم حرم واسه نماز ، مادر شوهر خواهر شوهر هم اونجا بودن، وسط نماز پسرم گیر داد که روسری من رو میخواد بپوشه و منم دراوردم بهش دادم، مادرشوهر اینا میگفتن بیاین بریم هتل ما که من گفتم امشب بریم هتل خودمون فردا صبح تا شب رو باهمیم ، شام رفتیم هتل و نفری ٥٠ تومن هم هزینه ی شام شد.بوفه آزاد یا سلف سرویس بود. و واقعاً چقدر اسراف میشد. من که خیلی ناراحت میشدم از اینکه این همه غذا دور ریخته میشد، کاش هتلدار ها یه فکر میکردن برای این حجم از اسراف !
روز دوم : صبح صبحانه رو که خوردیم رفتیم هتل مادرشوهر اینا و یکم اونجا بودیم و بعد رفتیم حرم، توی حرم به طرز عجیبی به یاد مادربزرگ دختر دایی ام بودم، که سرطان داشت و الان بیهوش توی بیمارستان بود، فقط دعا کردم خدا درد رو ازش بگیره و راحتش کنه ... و بعدازظهرش فهمیدم که فوت کرده، خیلی ناراحت شدم و یه حس غریبی داشتم، شب هم برای نماز رفتیم حرم و آخر شب برگشتیم هتل .
روز سوم: صبح رفتیم هتل مادر شوهر اینا وازشون خداحافظی کردیم و اونها برگشتن خونه، ماهم رفتیم بازار سوغاتی خریدیم و رفتیم حرم نماز رو خوندیم و برگشتیم هتل، مادرشوهر خواهرم زنگ زد واسه شام دعوتمون کرد و شب بعد از نماز رفتیم خونشون، خواهرشوهر خواهرم میگفت خیلی لاغر شدی و من کلی کیف میکنم این جمله رو میشنوم.امیروالا هم حسابی با آقایون حال کرده بود و کلی باهاشون بهش خوش گذشت.
روز چهارم: صبح وسایلمون رو جمع کردیم و هتل رو تحویل دادیم و رفتیم حرم زیارت کردیم و نماز خوندیم، خیلی آرامش خوبی داشت، بعد از حرم هم بهمون نهار نذری دادن و حسابی عیش امون کامل شد، راه افتادیم به قصد گرگان ولی اشتباه رفتیم و سر از شاهرود دراوردیم :))شب رو همونجا موندیم .
روز پنجم: صبح اونقدر خسته بودیم که تا ٩ خوابیدیم و تا صبحانه خوردیم و جمع و جور کردیم ساعت ١١ بود ، راه افتادیم سمت آرامگاه ابوالحسن خرقانی ، خیلی مکان خوش آب و هوایی بود و پر از آرامش بود بعد از اونجا راه افتادیم سمت جنگل ابر، از waze آدرس گرفتیم و اون هم بهمون یه مسیر خاکی رو آدرس داد و حدود ١٧ کیلومتر جاده خاکی رفتیم، درصورتی که مسیرش به جز ٥ کیلومتر خود کوه بقیه آسفالت بود، هوا فوق العاده عالی و خنک بود و کل مسیر مه و ابری بود، کنار یه چشمه نشستیم و نهار خوردیم، یه تنه خشک شده درخت بود که امیروالا بهش اشاره میکرد که گاو... ماااااا ، وقتی دقت کردم دیدم مثل صورت گاوه ...
بعد از اونجا هم رفتیم یه محوطه که کافه و مغازه داشت، سه تا اسب هم اونجا بودن ، که یه پسر سوار یکیشون بود و افسارش رو میکشید تا روی دو پاش بلند بشه ، امیروالا هم شدیدا از دیدن این صحنه ناراحت شده بود و همینطوری که لبهاش از ناراحتی جمع شده بود داد میزد :نکن ... آقا نکن ...
ساعت٤بود که راه افتادیم خیلی جاهای دیگه هم بود که دوست داشتیم بریم ولی خب فرصت نبود، فقط توی مسیر گرمسار کاروانسرای عباسی نگه داشتیم و یکم استراحت کردیم و دوباره راه افتادیم.و ساعت ١٠ بود که رسیدیم خونه .
پ.ن:اگه چیزی یادم بیاد اضافه میکنم :)
عکس نوشت : دورنمای جنگل ابر شاهرود ، چند سال پیش که ییلاقات ماسال رفتیم به نظرم یه تیکه از بهشت بود و امسال به نظرم جنگل ابر یه تیکه ی دیگه از بهشته !
دیشب سومین شبی بود که با پسرم تنها میخوابیدیم، سایه ی درخت ها و سروصدای همسایه ها و هواپیمایی که از دور و نزدیک رد میشد باعث میشدن، چشم هامو ببندم و به هیچ جا نگاه نکنم و فقط تلاش کنم بخوابم و حتی اگه از صدای پارس سگ ها از خواب بیدار میشدم جرئت باز کردن چشمهام رو نداشتم و بازهم فقط تلاش میکردم بخوابم، صبح ساعت ٥/٥ از گریه های پسرم بیدار شدم، هوا خیلی خنک بود، پتو روی پسرم انداختم و تا تونستم از رختخواب دل بکنم ساعت ٦ شده بود،نمازم رو خوندم و رفتم سراغ زبان خوندن، باید این چند روز از برنامه ام جلو بزنم تا وقتی میریم مسافرت عقب نیافتم.
چایی برای خودم میریزم و جلوی پنجره میشینم و زبان میخونم، اونقدر هوا خنکه که چایی بیش از حد می چسبه، برای همین بلند میشم و سومین چایی رو هم برای خودم میریزم.
این هفته چند روزی تعطیل هستیم برای همین یه مسافرت قراره بریم، ولی کجا امروز مشخص میشه، مشهد ،گیلان، اصفهان، قم ، کاشان ... :))
نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره :(
8 مرداد :این منم توی خونه تنها و دوباره با یه بچه تب کرده. از صبح یکم بی حوصله بود و بدنش گرم بود.ظهر خوابید و خیلی زود از شدت تب بیدار شد.با دارو دادن های الکی شدیدا مخالفم.تبش رو گرفتم ۳۸ بود.دست و پاهاشو شستم. شد ۳۸/۵.چشم هایش میرفت.خیلی ترسیدم.از ترس تشنج دویدم و شیاف اوردم.بی حال و با چشم های نیمه بسته میگه.تبی به(تدی بر) واسش کارتن تدی بر رو میذارم با نهایت بی حالی ذوق میکنه و دست میزنه.
۳سال پیش این روزها در تکاپو بودم وزنمو کم کنم.و الان خیلی خوشحالم که باوجود بارداری و زایمان ٥ کیلو کمتر از اون روزهام هستم.
این روزها واسم یکم سخت شده.یا شاید خودم سخت کردم نمیدونم.همه جوجه هام به خاطر آفتاب مردن و من یه روز تمام حال خیلی بدی داشتم و هنوز هم یادش که میافتم چشم هام پراز اشک میشه.پسرم شدیدا مریض شده و بی حوصله.همسرم ساعت ۱۲ شب میاد و من حسابی دست تنهام..همه ی اینهاکافیه که حالم خیلی بد باشه.ولی کماکان امیدوار به محض خوابیدن امیروالا زبان میخونم. طبق هدف گذاری هام ایشالله تا آخر امسال آماده میشم برای آیلتس.خیلی خوشحالم که زندگی ام هدف داره وگرنه مطمینم با این شرایط یه دوره افسردگی رو باید پشت سر میذاشتم...
امیروالا نوشت :اسم پسر همسایه امون مهراده.به امیروالا میگم بگو مهراد.میگه باداک.میگم مه.میگه با.میگم راد.میگه داک.
صبح ساعت ۶ از صدای خروس همسایه بیدار شده و باذوق منو بیدار میکنه و میگه مامان او لولو. و بعد خیلی سریع میره سراغ باباش و اون رو هم بیدار میکنه و میگه بابا اولولو.و خودش از ذوق کلی میخنده.
بعد از چند هفته دوباره سحر خیز شدم.هیچ صدایی نمیاد به جز نفس های پسرم که کنارم خوابیده و هو هوی کبوتر ها و هرازگاهی صدای گنجشک ها.آفتاب هم کم کم داره به دیوار حیاطمون می تابه و من از پشت پرده حریر اتاقمون محو همه ی زیبایی ها میشم.هوا یکم گرم شده.پنکه رو روشن میکنم اینطوری دیگه صدای هیچ چیزی به جزش چرخش پره های پنکه و صدای لق بودن محافظ فلزی اش که هرازگاهی میاد و قطع میشه نمیاد.حتی صدای ماشین لباسشویی که صبح زود روشن کردم تا قبل از بیدار شدن امیروالا کارش تموم بشه وگرنه باید مثل دیشب روی پله های آشپزخانه بشینم و سد راهش بشم برای خاموش کردنش و وقتی شوهرم ازش میپرسید میخوای خاموشش کنی؟اون هم در نهایت صداقت میگفت :آلی(آره)،غش غش بخندم.
این تعطیلات خواهر بزرگه اومده بودن خونه امون.از قبل یکسری دلخوری ها بین شوهرهامون بود که با اومدنشون خداروشکر اوضاع خیلی خوب شد.خیلی لذت بخشه وقتی چند روز مهمون داشته باشی و کلی بهت خوش بگذره.روز اول که هنوز ماه رمضون بود ،رفتن به عمو و اینای شوهرخواهرم سر بزنن و تا آخر شب نبودن.روز دوم توی خونه مشغول شیرآلات شدیم روز سوم هم به قصد فشم رفتیم و وسط راه از ترافیک یه جایی وایسادیم نهار خوردیم و برگشتیم.رفتیم تجریش و خرید.شام هم خوردیم و برگشتیم.روز چهارم هم که مهمان هامون عزم رفتن داشتن و نهار دلمه و آش پختم و رفتن.برای جاری و همسایه امون هم آش دادم.اونهام شکر پنیر اردبیل و قهوه بهم دادن.عاشق اینجور خاله بازی هام.
داشتم یک نوشته از پارسال خرداد رو میخونم که چطور متعجب بودم از اوضاع گرونی و طلای۲۰۰ هزار تومنی.ولی امسال با طلای ۴۰۰هزار تومنی خیلی آروم کنا ر اومدیم و باورمون شده که وضع همینه و جای گله و شکایت هم نیست.
کتاب جنگجوی عشق رو دارم میخونم و به خاطر اسباب کشی خیلی طولانی شد.کتاب جالبیه و محتوای جدیدتری داره نسبت به رمان های عامیانه ولی خب غالب رمان های امریکایی از اخلاقیات و فرهنگ ما خیلی دور هستن.مثل بچه دار شدن قبل از ازدواج که من خیلی جاها دیدم و خوندم.توی فرهنگ ما این بچه حروم زاده است ولی مثلا این کتاب برای این کار زیباترین تعبیر رو میاره و مینویسه :"چشم هایم را می بندم و مریم را به یادمیآورم.او کودکش را بغل گرفته و لبخند میزند.چشمهایش میگوید هیچ کس از دست من عصبانی نیست.آنها فقط در انتظار یک بله بوده اند.او می گوید که زمان آغاز کردن است.اما من می ترسم و گیج ام.من یک جوان مجرد حامله ام.مریم می گوید:خب منم همین طور.و بعد از آن همان طور که روی زمین می نشینم یادم می آید که امروز روز مادر است".. ولی واقعا این تعبیر گستاخانه نیست؟؟
رفتیم بخوابیم.امیروالا صدام میزنه.
-مامان؟
-جونم؟
-خاله؟
-میاد مامان
-عمو؟
-مابخوابیم میاد
-نیش؟(نیایش)
-میاد
و دیگه حرفی نمیزنه.ومن واقعا واسم جالبه که حدود یک هفته است که امیروالا قبل از خواب سراغ آدمهایی رو که در طول روز دیده میگیره.و حتی صبح بعد از خواب هنوز به یادشونه و سراغشون رو میگیره.مثل هفته پیش...
-عمو... امین...دادا...
واقعا" دیدن رشد یک انسان که به خواست خدا از وجود من خلق شده بی نهایت لذت بخشه.