ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صبح بر خلاف همیشه همسرم من را بیدار میکند. خواب آلوده متعجبم که چطور زودتر از من بلند شده است . یاد دیشب می افتم که ساعت 7/5 بود و همسرجان زیر پتو روی تخت خوابیده بود و من در آشپزخانه مشغول درست کردن مربا به بودم. سحر خیز شدن همسرم را باید ممنون دار 12 ساعت خوابیدنش باشم!!! نمازم را می خوانم و طبق برنامه ایی که اول هفته مشخص کردم صبحانه را آماده میکنم. با برنامه ریزی که انجام دادم غذاهای روزانه یمان پر تنوع تر و شده ودر طول هفته نه صبحانه ها تکراری است نه شام و سوال همیشه بی جواب امروز غذا چی بپزم ؟ دیگر پرسیده نمیشود و از صبح میدانم امروز غذا چی داریم. علاوه بر این مصرف مرغ را به حداقل رساندم می توانم بگویم ماهی یک بار و شاید هم کمتر ؛ و همین طور مصرف گوشت را هم خیلی کم کردم و مصرف روزانه ی گوشت قرمز را به هفته ایی 1-2 بار رساندم و تلاشم برای گیاهی کردن وعده های غذاییمان است.
عذاب وجدان شدیدی دارم وقتی پسماند های غذایی را توی سطل زباله میریزم اما چاره ایی هم ندارم. دیروز به اندازه ی یک قاشق برنج را به جای ریختن توی سطل روی پلاستیک ریختم و لبه ی باغچه گذاشتم شاید که غذای مرغان شود اما از دیروز تا امروز صبح که پشت پنجره می نشینم و درس میخوانم به جز امروز صبح که کلاغی آمد و من ذوق زده خیره نگاهش میکردم و خوشحال از اینکه کارم جواب داده دست زیر چانه از دیدن کلاغ بدقواره و سیاه لذت می بردم ، چندنوک ناقابل به غذا زد و انگار که به مذاقش خوش نیامده باشد زود پر کشید و رفت، خبر دیگری نبود. البته شاید انتظار زیادی دارم وقتی کلاغ ها روزی حداقل یک حیوان مرده وسط جاده دارند برای خوردن چرا برنج بخورند خوب گوشت می خورند دیگر نه؟