دیروز ، روز بسیار پر کاری بود برای من. کل خانواده ی همسرم مهمان ما بودند. مهمانی را با کمک همسرم خیلی خوب برگزار کردم و برای نهار ماهی شکم پر و چیکن استراگانف پخته بودم که واقعاً از خودم راضی بودم و غذاها واقعاً خوشمزه شده بود. سالاد کلم درست کردم با طراحی جدید و قشنگ.
جالب بود آقای دکتر که عموماً حرفهایش یک جور خاصی است و من اصلاً از حرفهایش دلخور نمی شوم بعد از تشکر برای نهار گفت : خانم مهندس با این غذایی که پختید دوباره ما را امیدوار کردید.*حرفی زد که دیدم چقدر خوب تغییر حال و عشق من به زندگی حتی توی غذا پختن هم مشخص است. و این عشق به کارهای خانه از وقتی به این شهر کوچک آمده بودیم در وجودم کمرنگ شده بود و حالا که شاغل شده ام دوباره مثل روزهای اول زندگی پر رنگ شده . با اینکه در طول این 1 سال و نیم من برای همه ی مهمانی هایم شدیداً زحمت میکشیدم و تلاش میکردم اما در نهایت از خودم ناراضی بودم و حالا با گفته ی آقای دکتر دیدم راست میگوید حالا دوباره چاشنی عشق به غذاهایم برگشته .
* بعد از حرف آقای دکتر خواهر شوهرم گفت دستپختت دارد به دستپخت من نزدیک میشود. همسرم خندید و گفت عاشقتم خواهر . و جاری ام گفت البته عاشق اعتماد به نفس ات :))
عموماً آدمی هستم که از دست بچه ها دلخور نمیشوم و میدانم که هراشتباهی از جانب بچه ها متوجه پدر و مادرهاست و جزو محالات است که به بچه ها ترش رویی کنم و گواهی حرفم اینکه اسم من زن عمو مهربونه است :)) ولی دیروز به قدری از دست بچه ها کلافه شده بودم که وقتی پسر برادر شوهرم (7 ساله) دم رفتنشان داشت نقاشی برایمان میکشید که به ما هدیه بدهد و دم در موقع خداحافطی نقاشی اش را داد و گفت هر وقت دلتان برایم تنگ شد نقاشی ام را ببینید. توی دلم گفتم زودتر برید که نبینمتون . تا این حد اعصاب نداشتم :)) از شکستن مرغ آمین بگیر تا سوراخ کردن باغچه ی صاحب خانه . یعنی هر بار که می آیند و می روند انگار بمب در خانه ام ترکانده اند. تازه بعضی کارها را خواهر شوهرم درست کرد و رفت از جمله شستن ملافه ی سفیدم که پر از کاکوئو شده بود.از دست جاری هایم هم خیلی دلخور شدم چون دیروز به جز موقع نهار اصلاً کمک نمیکردند مدام میرفتند توی اتاق و پیش هم بودند، به من هم میگفتند تو هم بیا. در صورتی که من میزبان بودم و اصلاً درست نبود توی اتاق برم .و این در صورتی است که مدام از بی فکری و تنبلی مادر شوهر و خواهر شوهر گله میکنند که اصلاً درک نمی کنند شرایط آدم را و دست به سیاه و سفید نمی گذارند. برای همین وقتی رفتند به همسرم گفتم از الان تا آخر عمرم در این بارداری یا انشالله بارداری های بعدی به هیچ عنوان مهمان به خانه ام راه نمی دهم. واقعاً اگر همراهی های فیزیکی و روحی همسرم نبود از دست رفتارهای خانواده ی همسرم که مختصری به آنها اشاره کردم تا صبح های های گریه میکردم.
امروز صبح برخلاف هر روز که من همسرم را بیدار میکردم ، همسرم صدایم کرد که آمده شویم برای کار. دست و پاهایم آنقدر درد میکردند و ورم کرده بودند که ترسیدم . به همسرم گفتم من امروز نمی توانم سر کار بروم می ترسم کار دست خودم بدهم و واقعاً نیاز به استراحت دارم. همسرم نگران زیاد شدن مرخصی هایم بود . چون تصمیم داشتیم 5 شنبه را مرخصی بگیریم و علاوه بر کارهای کلاس (دومین دوره ی کلاس برای کار) کمی هم استراحت کنیم و به طبیعت سری بزنیم . آنقدر خسته بودم که به همسرم گفتم من پنج شنبه را میروم سر کار و قید خوش گذارنی 5 شنبه را زدم.بعدش هم فهمیدم برق کارخانه را کلاً به خاطر یکسری مشکلات قطع کرده اند و رفتن من کاملاً بی فایده بود.
برای خودم در آینده : فرزندم را طوری تربیت کنم که نظم و انضباط را بلد باشد. وقتی فرزندم کوچک است و مهمانی میروم حواسم به فرزندم باشد که خراب کاری نکند و اگر کرد من باید جبرانش کنم. صاحب خانه تقصیری ندارد که جور بی نظمی های فرزندم و کوتاهی تربیت من را بکشد. باید حواسم باشد فرزندم لوس نباشد، فرزندم بی نظم و انضباط نباشد ، فرزندم بی ادب نباشد . و همه ی اینها وقتی اتفاق می افتد که اقتدار، نطم و ادب را در من و پدرش ببیند و یاد بگیرد. صرفاً داشتن بچه هایی که فقط خودم قربون صدقه اش بروم کافی نیست ، باید فرزندی داشته باشم که تا نسل ها بگویند خدا پدر و مادرش را بیامرزد عجب پسر/ دختری تربیت کرده.
عکس نوشت : ایشون ها گوجه های خوشمزه ی من بودند که الآن دیگه نیستند:)) فوق العاده خوشمزه شده بودند و مزه ی گوجه های دوران بچگیمان را میدادند. ما منتظر سبز شدن بقیه ی گوجه ها هستیم. یک روز بارونی قبل از رفتن به کارخانه این عکس رو گرفتم.
برداشت اول: امروز بعد از دو روز که به خانه برگشتم بی حوصله و خسته و کمی دلگیر بودم. خانه حسابی سرد بود. بخاری را روشن کردم و زیر پتو خزیدم. اما نه یخ من نه یخ خانه باز نمیشد. به مردمی فکر کردم که حیاط خانه یشان پر برف است و شاید آب و برقشان قطع شده و افت فشار گاز هم دارند. بخاری را زیاد نکردم و در عوضش با سر رفتم زیر پتو تا از حٌرم نفس های خودم گرمم شود.با اینکه تلاش زیادی می کنم برای بی توجهی به رفتار دیگران اما خب انسان هستم و پر از احساس و عاطفه. دلگیر میشوم و میرنجم هر چند مثل سابق خودم را نمی خورم و فقط عبور میکنم. خیلی وقت بود نه وقتش را داشتم نه حوصله اش را ، اینترنت را میگویم. این انسانهای مجازی که خودم هم یکی از آن ها هستم. اما امروز آنقدر بی حوصله بودم که به هیچ کدام از کارهایم فکر نکردم و یک ساعتی مشغول بالا پایین کردن اینستاگرام بودم.
برداشت دوم : بعضی آدم ها خیلی خوب هستند آنقدر خوب که حتی مجازی بودنشان هم حالم را دگرگون می کند. پیچ و مهره هم از آن دست آدم هاست . با همه ی بی حوصلگی ام وقتی نوشته ی امروزش را خواندم قبراق شدم . آهنگ های آرام و روح دار گذاشتم و آشپزخانه را تمیز کردم و خورشت آلو اسفناج بار گذاشتم (فکر کنم دراین یک ماه اخیر این چهارمین باراست که این خورشت را می پزم) . چایی دم کردم و مشغول ترجمه ی متن جدید برای مجله ی نجومی فضای بیکران شدم و بعد از 20 دقیقه یک خبر کوتاه را ترجمه کردم و برایشان فرستادم.
برداشت سوم: چند روز پیش به بیمارستان رفته بودم. بعد از چند ساعت نوبتم شد . خانم دکتر و دستیارش به شدت در حال تلاش برای ثبت ویزیت بیمار و دارو و امثالهم در کامپیوتر بودند. گویاً اخیراً سیستم درمانشان کلاً کامپیوتری شده بود و دارو ، دستور عمل ، آزمایش و همه ی این ها را حتماً باید ثبت سیستم میکردند. دستیار که به گمانم اینترن بود آموزش های لازم را با خانم دکتر متخصص داد و بلند شد که برود که خانم دکتر کلافه پرسید راستی گفتی با چی فارسی می شد ؟
-ALT و SHIFT
خانم دکتر حیرت زده به صفحه ی کیبود نگاه میکرد .که اینترن با انگشت اشاره کرد: این و این را بگیرین فارسی میشود.
و من دست زیر چانه به پت و مت بازی کردن خانم دکتر نگاه میکردم که دغدغه اش فقط شده بود ویزیت هایش را وارد سیستم کردن و حال و حوصله شنیدن بیماری مراجعه کننده اش را نداشت....بهتر نبود یک نفر را کنار دست خانم دکتر میگذاشتند که کارهای سیستمی را انجام بدهد و خانم دکتر تمام دغدغه اش مریض اش باشد؟ یا اینکه اول کامل آموزش میدادند بعدتغییرات را اعمال میکردند؟ ای داد که قربانی اش مردمانی هستند که برای هزینه ی پایین مجبورند به بیمارستان های دولتی بروند و از صبح تا ظهر توی نوبت بشینند و بعد از کلی خستگی جواب درستی هم از دکتر نگیرند و بروند با دردشان بسازند. مقصر خانم دکتر و خانم دکترها نیستند مقصر کل سیستم است که برای200 نفر بیمار فقط دو پزشک قرار میدهد. از دکتری که فقط نصف روز باید 100 نفر را ویزیت کند چه انتظاری میشود داشت ؟!
برداشت چهارم: هربار که میخواهم عکسی از آسمان فوق العاده ی اینجا بندازم یکسری خطوط بدریخت برق عکسم را خراب میکند.