X
تبلیغات
زولا

چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت 09:00

هرسال کنکور

شنبه 13 مرداد 1397 ساعت 11:10

http://s9.picofile.com/file/8333546626/%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7.jpeg

بعضی روزها هست که اینقدر طولانی هستند و تمام شدنی نیستند.این روزها معمولاً برای من روزهایی است که بی نهایت عاقل میشوم و نمی توانم از خیلی اتفاقات لذت ببرم و با همه هم خیلی سرد و سنگین هستم و دوست دارم فقط توی خانه بمانم و کارهایی که دوست دارم و باعث میشوند احساس مفید بودن بکنم را انجام بدهم و گه گاهی برای خرید و هوا خوری بیرون بروم. نمیدونم فقط من این حالت رو دارم یا همه ی خانم ها اینطور هستند ولی بهش اجازه بروز نمیدن!؟

پنج شنبه دایی ام برای پسرش که محضری عقد کرده بود یه مهمونی گرفت و از جایی که همسرم توی راه بود و حدود ساعت 9 شب میرسید قرار شد من منتظر بمونم تا باهم بریم. مامان بابام رفتن و من موندم خونشون. گوشیم توسط امیروالا سایلنت شده بود و من متوجه نشده بودم وقتی همسرم sms زد برای همین تا رفتم دنبالش دیر شد و ساعت 9:45 نزدیک اتوبان بودیم و با یه حساب سرانگشتی دیدیم ساعت 11 میرسیم به مهمونی برای همین در مقابل اصرار های مامانم برای رفتن مقاومت کردم و زنگ زدم از زندایی ام عذر خواهی کردم. از اونجایی که از صبح به دلم صابون یک شام درست حسابی زده بودم با همسرم رفتیم رستوران و یه پیتزا و همبرگر خوردیم و 75 هزار تومن هم هزینه امون شد. چند روز پیش با دوستهای دبیرستانم رفته بودیم اونجا و شیک و بستنی و اینا خورده بودیم برای همین تصمیم داشتم حتماً با همسرم هم یک روز بریم اونجا.

+اگه قیمت ها رو نوشتم فقط برای این بود که 10 سال دیگه که وب لاگم رو خوندم بگم واییی چه ارزون بوده ولی این روزها خودمون میدونیم که 75 هزار تومن تا دیروز میشد توی یه رستوران خوب غذای شاهانه خورد.

++ دیدن دوستهای دوران مجردی واقعاً حال آدم رو خوب میکنه و حتی دیدن خود مجردها هم برای تنوع خوبه :)) بین جمع 5 نفره ما دو نفرمون ازدواج کردیم و بچه دار شدیم و 3 نفر دیگه مجردن.با هم که حرف میزدیم دوتا از مجرد هامون میگفتن وای ما اصلاً دلمون نمیخواد ازدواج کنیم و مجردی خوبه و این صحبت ها. برای ساعتی با خودم فکر میکردم کاش من هم مجرد بودم و شاید جلوتر از الانم بودم ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم خدا رو شکر خیلی از زندگی و وضعیتم راضی ام . مدرکمو که گرفتم ، ازدواج ، سابقه کار دارم ، بچه دار شدم ، فقط اگه بتونیم از ایران بریم کاملاً از خودم راضی میشم هنوز یکسری خلا ها توی وجودم هست برای ناراضی بودن.

عکس نوشت: اینه وضعیت من موقع زبان خوندن :)) برای وب لاگ نوشتن هم تقریباً شرایط مشابه.راستی رتبه کنکورم 12 هزار تا کمتر از پارسال شد

برچسب‌ها: زندگی من، عکس

ندارد

چهارشنبه 3 مرداد 1397 ساعت 10:35

دیروز با همسرم نوبت دندون پزشکی برای روکش داشتیم. اول من رفتم و بعد همسرم. این دکتر رو من از بچگی می شناسم و بیشتر از 10 ساله که همه ی کارهای دندون پزشکی ام رو پیش این دکتر انجام میدم. همسرم باب صحبت رو باهاش باز کرد و کلی با هم حرف زدن. یکی از پسرهاش استرلیا است و یکیشون آلمان. به همسرم گفته بود اگه ایران بمونی به خودت،خانمت ، بچه ات ظلم کردی.و این شد که دوباره همسرم هوای رفتنش قوت گرفت.

این چند روز صبح تا شب میرفتم خونه ی مامانم برای کمک. اسباب کشی کردن ولی وسایل همه اش پروپخشه. دیروز دیگه اینقدر خسته بودم نرفتم تا یه کم استراحت کنم و دوباره امروز برم.

نمیدونم چرا باید اینقدر از خانواده شوهرم بدم بیاد. هرچی هم به خودم میگم تو لایق مهر و محبتی ، قلب تو بزرگه و جایی واسه نفرت نداره ولی یه جاهایی خودشون نمیذارن. مثلاً دیروز خواهرشوهر زنگ زده به همسرم و ازش خداحافظی کرده برای رفتنشون به مشهد، بعد به من زنگ نزده ، تازه شبش پسرشم فرستاده خونمون بدون اینکه به من چیزی بگه که من آمادگی داشته باشم حتی یه شام بپزم ! بعد صبح دیدم sms زده که ما رفتیم مشهد خداحافظ و زنگ گوشیت خط نمیداد! میخواستم بگم تلفن خونه نبود زنگ بزنی ؟ بعد صبح زنگ زده خونمون منم داشتم امیر رو میشستم پسرش میگه زندایی مامانمه جواب میدم. یک کلام نگفت گوشی رو بده به زندایی ! بعد حالا زنگ زده خونه چون همسرم موبایلش رو جواب نمیداده و با شوهرم کار داره.یا حتی مثلاً برای تولد همسرم 200 هزار تومن پول داده بعد میگه ای وای من نمیدونستم تولد خانم مهندس هم هست ، یه شلوار واست خریدم بعد بهت میدم!! خیلی از دستشون عصبانی ام خیلی. اصلاً قیافه هاشونو که می بینم هیستیریک میشم!

تا پسرم خوابه من برم سراغ زبان خوندن که بعدش باید برم خونه ی مامانم . من کلی کارهای مهم تر از صحبت در مورد اینجور آدم ها دارم.فقط نوشتم که کمی سبک بشم.

برچسب‌ها: خانواده ی شوهر

روز دختر

دوشنبه 25 تیر 1397 ساعت 11:21

http://s8.picofile.com/file/8331897134/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%A9%D9%A7.jpeg

2روز پیش که برنامه ریزی کردم برای زندگی و کارهام تازه فهمیدم که 24 ساعت برای یک روز واقعاً کمه.پسرمو که خوابوندم نشستم سر فرانسه خوندن.حتی وقتی خواهرم زنگ زد سریع قطع کردم و گفتم تا امیر خوابه من کارهامو بکنم بعد بهت زنگ میزنم. و اصلاً متوجه گذر زمان نشدم وقتی همسرم زنگ زد گفت دارم میام با خودم گفتم وای من که نهار چیزی نپختم.در حالی که ساعت 3 بود. و مسیر 45 دقیقه ایی که همسرم باید طی کنه تا برسه برای من کمتر از 10 دقیقه گذشت و وقتی صدای در پارکینگ رو شنیدم با خودم گفتم نه بابا همسرم نیست همین الان زنگ زد گفت راه افتاده. و طبق برنامه اون روز تصمیم به عکاسی داشتم ولی چون دستم پر بود موقع بیرون رفتن از خونه دوربین رو برنداشتم ولی بدون اینکه بخوایم سر از یه مسجد و پارک با صفا دراوردیم و من با آی پدم کلی عکس ها خوب گرفتم(اومدم بنویسم تب لتم دیدم یه جور زشتیه کلمه اشD: ) همسرم هم یه کم شیرینی خرید، به مناسبت 70 امین ماهگردمون :)

دیروز هم با اینکه به برنامه های خودم نرسیدم ولی روز پر کاری بود. صبح با خواهرم رفتیم مولودی خواهر شوهر، مادر شوهر نبود رفته بودن تهران، نوبت دکتر داشتن. اصلاً وقتی نبودش من خیلی حالم خوب بود. اینقد راحت و سبک بودم:)) به خواهرم که گفتم اونم با من موافق بود و میگفت مادرشوهر منم اگه حتی اصلاً کاری باهام نداشته باشه ولی همین که کمتر ببینمش حالم بهتره. گفتم یعنی در آینده عروس منم همینو میگه ؟:)) بعد از اونجا هم با خواهرم رفتیم خونه ی مامانم برای کمک اسباب کشی . شب هم با خواهرم و شوهرم رفتیم فروشگاه و گوشت و این چیزا خریدیم.چون واقعاً هیچی نداشتیم. و همسرم واسم دوتا هدیه خرید که من گذاشتم به مناسبت روز دختر. خیلی خیلی دوسشون دارم و کیف میکنم وقتی میبینمشون.قبل از اینکه من مادر یا یک زن باشم یک دخترم، پس باید کادو بگیرم.

دارم تلاش میکنم دوباره خودم باشم ، پر انرژی ، سرحال و موفق.

غیبت نوشت D:  چند شب پیش رفته بودیم خونه مادر شوهر . مادر شوهر گفت من امیرو بوس نمیکنم چون گلوم درد میکنه، جرئت نکردم بهتون بگم ، چون اگه میگفتم نمیومدین که یه وقت امیر مریض نشه. منم گفتم باز ما خوبیم، بعد از یک هفته که از مریضی امیر گذشت رفتیم اراک و دختر برادر شوهر بزرگه که ویروس گرفت گفتن از امیر گرفته! (آخه خیلی رو دلم بود ، برادر شوهر همه جا رو پر کرده که دخترش از امیر ویروس گرفته ، بعد مادرشوهر اینجوری میگه!!) حالا جالبه از اونشب من گلو درد دارم.

عکس نوشت: هدیه های من یک عدد شال فوق العاده ایرانیزه  است و یک کیف لوازم آرایش غربی.D:

+با همه ی گرونی ، با همه ی بیکاری ، با همه ی بی آبی و با همه ی غمی که کل کشورم رو گرفته سعی میکنم حالم رو خوب نگه دارم. سعی میکنم حالم بد نشه وقتی تبلت 3 میلیونی ام شده 6 میلیون ، ماشین ظرف شویی 3 میلیونی شده 7 میلیون ، دوبین 2 میلیونی شده 6 میلیون و... حتی دیشب رفتیم فروشگاه دمپایی که 1-2 ماه پیش خریدم 18 تومن حالا شده 20 تومن !!!

تولدانه

شنبه 23 تیر 1397 ساعت 12:26

http://s9.picofile.com/file/8331728250/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_97.jpeg

تاریخ :97/04/18

توی این 10 ماه فکر میکنم این اولین باریه که توی خونه کاملاً تنهام. پسرم و باباش رفتن نون بخرن:)) و منم شام پختم و همه چیز آماده است برای همین از فرصت برای نوشتن استفاده کردم.

امروز با همسرم فیلم My Cousin Rachel رو دیدیم. تنها دلیل اولیه ام بازیگر مردی بود که توی من پیش از تو هم بازی کرده بود. ولی به نظرم فیلم خیلی خوبی اومد. شدیداً آدم رو درگیر میکرد و تا آخر فیلم من و همسرم هر لحظه یه نظر میدادیم. و آخر فیلم اصلاً اونچیزی نشد که میخواستیم درسته که یه جوری مثل خیلی از فیلم ها and they were happily ever after شد ولی انتظار داشتیم یه جور دیگه happily بشه D: خلاصه که درسته فیلم اعصاب خورد کنی بود ولی قشنگ بود و بازیگرها بازی هاشون عالی بود. بماند که ما این فیلم رو با اعمال شاقه دیدیم. و حدود 3 ساعت طول کشید تمام بشه و در حین اش آلبالوها رو هم برای مربا پاک کردیم. ما فیلم ها رو زبان اصلی می بینیم و من از لهجه ی انگلیسی واقعاً لذت می برم.

تاریخ:97/04/23

 من به این نتیجه رسیدم که با خانم های متولد ٦٣-٦٤ مشکل دارم، البته نه اینکه من باهاشون مشکل داشته باشم ها، اونا با من مشکل دارن، احساس میکنم نمی تونن بپزیرن که کسی کوچیک تر از خودشون جایگاهی نزدیک اونها داره و یا حتی بالاتر ، موفق تره ، خوشبخت تره و ... نمیدونم شاید هم اشتباه میکنم،ولی اینکه مدام میخوان بهم بفهمونن که تو رو نادیده میگیرن و تو خیلی خیلی مقصری و کارهات بی اجره و اسمت الکی خوب در رفته رو کاملا توی رفتار و کلماتشون میبینم، نمیخوام منفی باشم برای همین مستقیم نمیگم کی و چرا ولی گفتم که یه ذره شاید حالم خوب بشه.خلاصه سعی میکنم رابطه ام رو با کسایی که حالم رو بد میکنن کم کنم، هر چند به دلایلی خودشون رابطشون با ما کم هست.

امروز همون شنبه اییه که قراره واسه من پر از کار و تلاش باشه، برای یک مصاحبه ی کاری نیاز به زبان انگلیسی و فرانسه دارم، و من که فرانسوی ام در حد je m'appelle و ایناس و زبانمم تازه فهمیدم باید از basic شروع کنم ، کار سخته ، البته زبانم کمی بهتره ولی سعی میکنم حالا که دوباره شروع کردم حسابی از پایه یاد بگیرم.

کمی ذهنم درهم و برهمه ، پسرم رو که بخوابونم یه برنامه ریزی درست واسه ی زندگی ام و آینده ام میکنم باید بدونم دنبال چی هستم تا درست تلاش کنم.

عکس نوشت : پنج شنبه برای خانواده ی خودم تولد گرفتم، دو هفته ی قبلش برای خانواده ی شوهرم گرفته بودیم، تولد هردمون بود،چون با اختلاف پنج روز توی یک ماه به دنیا اومدیم، جزو مهمونی هایی بود که شدیداً از خودم راضی بودم، با  حداقل هزینه کلی چیزای خوشگل درست کردم،حتی کیک رو هم خودم درست کردم که هزینه کمتر بشه، که البته با شرایط افتضاح اقتصادی حداقل هزینه ی ما در حدود ٢٥٠ هزار تومن براورد شد.

+بادکنک ها هم شدیداً پر از جای انگشت پسرم هستن :))

++ظروف رو هم خودم رنگ کردم.

برچسب‌ها: زندگی من، فیلم نوشت
( تعداد کل: 165 )
   1       2       3       4       5       ...       33    >>