X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت 09:00

بهار پر ماجرا

چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 15:07

http://s8.picofile.com/file/8327227476/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpeg

دیشب قرار بود همسرم آخر شب راهی ماموریت بشه. برای همین زنگ زدم به مامانم که شما شب بیاین اینجا من تنهام. با خواهر وسطیه حرف زدم بهش گفت شب مامان اینا میاین اینجا اگه دوست داشتید شمام برای افطار بیان. که زنگ زد و گفت ماهم میایم. دیدم حالا که همه میان به خواهر بزرگه هم بگم. در کمال ناباوری اون هم گفت ماهم میایم. آخه خواهر بزرگه همیشه میگن ما چون شاغلیم وسط هفته جایی نمیایم.خلاصه که دیشب افطاری همه خونه ی ما بودن و جالب اینجاست که رفتن همسرم کنسل شد و افتاد برای امشب. خیلی مهمونی دلچسبی بود. چون خیلی از کارهامو انجام داده بودم و به جز آشپزی و یکسری خورده کاری، کار به خصوصی نداشتم. حتی جارو کشیدن :) و اینجوری واقعاً لذت بخش بود. با وجود امیروالا که کمی هم بی حوصله بود به خاطر سرماخوردگی اش به همه ی کارهام رسیدم و برای اولین بار وقتی مهمون ها اومدن رفتم پیششون نشستم و هیچ کاری برای انجام نداشتم. حلوا درست کردم ، دسر و ژله هم درست کردم و به نظرم همه چیز عالی بود به جز مرغ ها که نمیدونم چرا توی فر سفت شده بودن .و حتی دیشب بعد از رفتن مهمونا خونه ام مرتب بود و امروز صبح باورم نمیشد واقعاً هیچ کاری ندارم بکنم . این موفقیتم دلیلش برنامه ریزی درسته. وقتم رو توی خونه واقعاً درست استفاده میکنم. تلویزیون صبح تا وقتی همسرم بیاد تقریباً خاموشه.اینترنت هم شاید2-3 ساعت یک بار 10 دقیقه بهش اختصاص بدم به جز وقت هایی که روزانه ام رو مینویسم.اینطور میشه که به همه ی کارهام میرسم. و خیلی از کارهای عقب افتادم رو به مرور انجام میدم. مثلاً همین 2 روز پیش پرده اتاق خوابمون رو کوتاه کردم و اتو کردم. یا 1 روز قبل مهمونی کل وسایل چوبی رو با روغن زیتون پاک کردم و همه چیز نو شد و خیلی کارها که توی روزهام  تقسیم میشه و امروز هم میخوام قفسه های اتاق امیر رو جمع و جور کنم .

دیروز امیروالا توی روروک اش توی آشپزخونه دم در تراس بود و داشت با دقت به قسمت هایی از بدنش که آفتاب میخورد نگاه میکرد. یک دفعه ابر شد و یک دفعه بارون شدید. یهو شب شد. تراس خیس شد. چون باد و بارون باهم میومد. هوای خیلی دلچسب و لذت بخشی . رفتم توی تراس کنار پنجره و گذاشتم بارون خیسم کنه و از ته دل خندیدم.

+ انشالله کارم داره جور میشه و از اواخر خرداد برمیگردم سر کار.مرخصی ام داره تمام میشه.و شاید از مهر هم برم دانشگاه. زبان هم چند روزی وقفه افتاد و دوباره امروز شروع شد.

عکس نوشت : اینجا در تراس که توی این تراس من همیشه حس و حال های خیلی خوبی دارم . نمیدونم حس ناب و پرانرژی ام پشت این عکس غروب بارونی پیدا است !؟

یک روز عادی

پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 ساعت 16:38

http://s8.picofile.com/file/8326619326/%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D9%86.jpeg

از صبح که بیدار میشم طبق روال هر روز با خودم میگم ، امروز کلی کار دارم. ساعت 6:30 اِ که دیگه کامل بیدار میشم. دیگه عادت کردم صبح ها زود بیدار بشم. البته من از بچگی هم سحر خیز بودم. اما موقع حاملگی و بعد از زایمان واقعاً نمیشد تا ساعت 10 نخوابم .

ظرف های دیروز رو که به خاطر قطعی آب مونده بود میشورم.چایی دم میکنم، برای پسرم تخم مرغ آب پز میذارم(دو روزه که شروع کردم) ماشین لباسشویی رو روشن میکنم و صبحانه رو آماده میکنم.همسرم بیدار میشه تا با هم صبحانه بخوریم.(الان تازه یادم افتاد امروز ماه رمضونه... من که نمی تونم روزه بگیرم ، همسرم هم امروز رو به خاطر اینکه ماموریت کاری باید میرفت روزه اش شکسته میشد و نمی تونست روزه بگیره، فکر نکنید ما بی دین ایمونیم :)) )وسط هاش پسرم بیدار میشه و صبحانه ی شروع نشده من نصفه میمونه. صبحانه پسرمو میدم و میشونمش روی تخت و بعدش خودم صبحانه میخورم.بعد از صبحانه دوتایی میریم حمام. حسابی خسته میشه و خوابش میاد اما حدود دو ساعت مقاومت میکنه و نمیخوابه .خب طبیعتاً بی حوصله هم هست. سعی میکنم آروم باشم و باهاش بازی کنم. تلاش میکنم بخوابونمش اما سماجت نمیکنم. خیلی خسته میشم اما در نهایت میخوابه. و من دوباره شارژ میشم برای ادامه ی کارها. لباس ها رو روی بند پهن میکنم و دوباره ماشین لباسشویی رو روشن میکنم.مرغ ها رو که دیروز همسرم خورد کرده بود میشورم(این مرغ ها ارزاق کارخونه ایی هست که توش کار میکردم و هنوز لطف دارن و با اینکه من مرخصی ام ارزاقم میرسه،البته همه اش به  خاطر تلاش های همسرم بود) و مثل همیشه خودم رو فراموش کردم که نیاز به نهار دارم. به سرم میزنه و ران یکی از مرغ ها رو واسه خودم سرخ میکنم. به خودم نهیب میزنم که به خودت احترام بذار و یه نهار خوشگل آماده کن. ماست و شیره و سبزی هم اضافه میکنم. دلم میخواد با کلی آب و تاب نهار رو تزیین کنم اما حسابی گشنه شدم و هیچی نمی فهمم دیگه.ماشین لباس شویی برای بار دوم کارش تموم میشه. پسرم بیدار میشه. باهم کلی بازی میکنیم و سوپش رو بهش میدم. نماز میخونم .شروع به جارو کشیدن خونه میکنم. پسرم خوابش میگیره و جارو کردن خونه نصفه میمونه. چایی سیب ام دیگه دم کشیده. برای خودم میریزم و با شیرینی خامه ایی شروع به نوشتن میکنم.الان هم تایم یوگاست تا همسرم نیومده و پسرم بیدار نشده.(اپلیکیشنasana rebel  برای کسایی که قبلاً یوگا کار کردن عالیه. البته simply yoga  هم برای مبتدی ها خوبه)

+ ببخشید که حواسم نبود امروز ماه رمضونه ولی خیلی دوست داشتم امروز رو با جزئیاتش ثبت کنم. از فردا که همسرم روزه بگیره حس ماه رمضون به خونه ی ما هم میاد.امشب هم همگی خونه ی مامانم افطار دعوتیم. نیست که هموون روزه ایم!! من و خواهروسطی به خاطر شیردهی نمی تونیم روزه بگیریم. خواهر بزرگه هم مشکل معده داره نمیتونه. فقط مامان بابام روزه ان:))

بافرهنگ باشیم

پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 ساعت 12:22

برداشت اول : دیروز بعد از ظهر آب خونه قطع شد . واقعاً زندگی بدون آب امکان نداره. وضعیتمون خیلی اسف بار بود. خدا رو شکر شب قرار بود بریم خونه ی خواهر شوهر. کتری رو گذاشتم زیر شیر آب و شیر رو باز کردم تا آب باقی مونده توی لوله تخلیه بشه. فراموش کردم که بعد شیر رو ببندم و رفتیم. ساعت 11:30 موقع برگشت به خونه یادم افتاد. فقط خدا خدا میکردم آب نیومده باشه. که خداروشکر هم نیومده بود. ولی بعد از خوشحالی از این بابت یادم افتاد چقدر تشنمه ، یادم افتاد گلاب به روتون چقدر ... ! خلاصه 60 تا پله ی خونه ی ما هم جا نمیذاره برای اینکه کسی فداکاری کنه و بره آب بخره. بماند که چه بر ما گذشت :))

ولی من خودم به شخصه شدیداً موافق جیره بندی آب هستم. بعضی ها واقعاً در زمینه مصرف آب بیش از حد بی فرهنگ هستند. هر آبی رو توی خونه میشه دوبار استفاده کرد. مثلاً من امروز با پسرم رفتیم حموم. با آب وان پسرم دستشویی رو شستم. و آبی که برای شست وشوی خودم استفاده میکردم جمع کردم و حمام رو باهاش شستم.پارسال خونه ی قبلی امون دستشویی و حموم کنار هم بود و من آب های اینطوری رومیریختم گلاب به روتون توی آفتابه و ازش استفاده میکردیم (ببخشید یه خورده بی ادبی شد.)

خلاصه که خواهشاً حداقل نسل بعدی رو با فرهنگ تربیت کنیم.میگن قراره به خاطر کم آبی دانشگاه ها رو زودتر تعطیل کنند. !! یعنی این فکرهای خلاقانه و مشکل گشا نمیدونم از کجا میاد؟!

برداشت دوم : نگهبان آپارتمان ما یه پسر افغانیه که حسابی هم ترو تمیزه. سعی میکنم نژاد پرست نباشم و به این فکر کنم که انسان محترمیه و افغانی و ایرانی هیچ فرقی با هم ندارن. همون طور که لبخند های گشاد تحویل توریست های موبلوند چشم آبی میدیم افغانی ها هم مهاجر هستن. دیشب با شوهرم حرف زده بود که اینجا فردا ماه رمضونه ؟! و گفته بود من از امروز روزه گرفتم. از اون جا احساس کردم سنی هستش که ایران رو قبول نداره. امروز با دختر خاله ی شدیداً مذهبی ام حرف میزدم و کمی هم در مورد پسرم حرف زدیم . تهش گفت : "من نمیدونم این افغانی ها چطوری اینقدر راحت بچه به دنیا میارن و سنی ام هستن و شناسنامه ایرانی برای بچه ها شون میگیرن. با ما که میخوایم نسل شیعه رو زیاد کنیم اینقدر زایمان ها سختن؟! "در مورد قسمت اول برای خودمم هم سوال چطوری واقعاً؟حتی دیده شده افغانیه خودش بچه ی خودشو به دنیا اورده:)) ولی در مورد نسل شیعه و سنی باز هم به نظرم یک نژاد پرستی ِ ولی در غالب مذهبی .چرا یکم خودمونو درگیر انسانیت نمیکنیم به جای این افکار غلط نژاد پرستانه ؟!

برداشت سوم : عموماً از اخبار خوشم نمیاد. برخلاف شوهرم. و گه گاهی وقتی همسرم داره اخبار میبینه منم چشمم میخوره و می بینم. چند شب پیش نمیدونم دوباره چه جنایتی توی فلسطین و امثالهم افتاده بود که 20:30 کلی بهش داشت پروبال میداد و میگفت چطور این بازیگر ها و اینها کمپین من سگ هستم برای حمایت ازحیوانات راه می اندازن ولی برای این جنایت سکوت کردند؟ خوب اولاً که اعتقاد شخصی اشونه به شما و من ربطی نداره! دلشون میخواد حیوانات واسشون مهم باشه. دوماً چرا باید بازیگرهایی که پر از ایراد و اشکال(به جز یکسری ها که اسطوره اند) هستند اونقدر پررنگ بشن که حالا واکنش هاشون اینقدر مهم باشه؟چرا الگوهای غلط برای مردم انتخاب میکنید؟!

برچسب‌ها: اجتماعی نوشت

دختری که رهایش کردی

یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 ساعت 09:55

http://s9.picofile.com/file/8326197792/the_girl_left_behind.jpeg

بالاخره برگشتیم خونه و چقدر دلم برای خونه ی آروم امون تنگ شده بود.هفته ی پیش از دوشنبه تا جمعه را خونه جاری ام تهران بودیم. پدر شوهر مادر شوهر هم بودن. شوهرم هر روز صبح تا بعد از ظهر جلسه یا کلاس بود. من هم دو روز اول برای کارهای بیمه ام بیرون بودم.پسرم رو میذاشتم پیش جاری ام و میرفتم دنبال کارهام. روز اول با ماشین رفتم ولی روز دوم با مترو چون محدوده شرکت و بیمه طرح بود. توی مترو ارم سبز یک نمایشگاه کوچیک کتاب بود. با 50% تخفیف. من هم دوتا کتاب واسه ی خودم خریدم. و این کتابی که در تصویر مشاهده میکنید و عکس واسه 3-4 روز پیش خونه ی جاری امه ، دختری که رهایش کردی ، می باشد. و به تعبیر درستی کتابی که نمی توانید زمین بگذارید. با اینکه هنوز تموم نشده ولی خیلی خوبه . به من که خیلی چیزها رو یاد آوری کرد. کتاب بعدی هم که میخوام بخونم "من پیش از تو" هست که هر دو مال یک نویسنده یعنی جوجومویز هستن.(درسته خیلی دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب ولی به جاش واسه خودم کتاب که خریدم)

پسرم یاد گرفته میشینه و دست میزنه. یعنی وقت این دستای تپل اش رو به هم میزنه فقط میخوام قورتش بدم.

امروز 68 امین ماهگردمونه ... کاش مثل همه ی ماه ها شور و شوق جشن گرفتن داشتم. تا پارسال تقریباً 23 هر ماه توی خونه ی ما یه جشن کوچولو بود.

توی این یک هفته که نبودیم از یه محصولات کشاورزی سم قوی خریدم و ریختم توی آشپزخانه ، دستشویی و حمام . ولی کلاً 4-5 تا سوسک مرده بودن و دیشب 3-4 تایی عرض اندام کردن و یک خسته نباشید به من در تلاش بی نتیجه ام برای از بین بردنشون گفتند. واقعاً کلافه ام نمیدونم چی کار کنم با این سوسک ها . قبلاً که اینجا بودیم اینقدر سوسک نداشت ولی حالا که دوباره برگشتیم به خصوص اطراف سینک گاهی شده نزدیک 20 تا سوسک شب ها کشتم کسی راهکاری داره؟

توضیح عکس: من عادت خیلی خیلی بدی که دارم وقتی استرسی میشم یا از چیزی ناراحت میشم گوشه ی ناخن هام رو میکنم و به همین دلیل غالباً کنار انگشت شستم زخمی اِ . لباس گل گلی در عکس هم یکی از لباس های بی نهایت مورد علاقه امه که از فروشگاه "الی" خریدم. من اینترنتی خریدم ولی فروشگاهش تهران خیابان پیروزی- پاساژ کسا است.نمیدونم چرا هیچ مانتویی چشمم رو نمیگیره، در حالی که من شدیداً نیاز به مانتو دارم. روبروی شرکتمون یه مانتو فروشی خیلی بزرگ بود که تخفیف زده بود و همه جور مانتویی داشت از همه رنج قیمت ولی هر کدوم به نظرم یه ایرادی داشت و دست آخر نتونستم هیچی بخرم.یه روز هم با جاری ام رفتیم مرکز خریدشون و اونجا از یه پانچ خیلی خیلی خوشم اومد ولی به خاطر قیمتش حاضر به پرو نشدم. 160 هزار تومن یه پانچ ساده آخه؟!ولی بالاخره یه پانچ خریدم که دوسش دارم ولی خیلی ساده است و می خوام گل منگلی اش کنم

+بعد از یک هفته خونه نبودن کلی کار واسه انجام دارم. از شستن لباس ها تا جا گیر کردن وسایل سفر و خورده کارهای خودِ خونه. موقع چایی دوباره برمیگردم :))

( تعداد کل: 154 )
   1       2       3       4       5       ...       31    >>