X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت 09:00

زلزله غمبار کرمانشاه

سه‌شنبه 23 آبان 1396 ساعت 11:07

پریشب روی مبل نشسته بودم و طبق عادت هر شب هوش برتر میدیدم ، پسرم بغلم بود و خمار خواب بود ، که یک دفعه همونجور که نشسته بودم ٥-٦ ثانیه تکون خوردم، خیلی ترسیدم، روی مبل خشکم زده بود و فقط امیر و سفت تر بغل کردم، که همسرم از توی اتاق صدام کرد، دویدم سمت اتاق ، گفتم توام فهمیدی ؟ گفت آره تخت داشت تکون میخورد . به مامانم زنگ زدم گفتم شما هم زمین لرزه رو فهمیدید؟ مامانم تعجب کرد و گفت زمین لرزه کجا بود ؟! که شب توی اخبار ساعت ١٠ فهمیدیم کرمانشاه زلزله اومده ... از پریشب مدام گوشه ی ذهنم درگیر زلزله است ، از اینکه چه مرگ وحشتناکیه وقتی ببینی همه چی داره آوار میشه روی سرت و بفهمی داری میمیری و کاری ازت بر نمیاد... اعتراف میکنم که همون پس لرزه کوچک به قدری من رو ترسوند که هر لحظه اعمال و رفتارم جلوی چشمم میان و از مرگ شدیداً میترسم .دیشب با یک عکس توی تلویزیون که یه پدر سرش رو سرش بچه اش گذاشته بود، شدیداً بهم ریختم  و امروز میخوام پوشک و شیر خشک بخرم و ببرم هلال احمر ... خدایا خودت پشت و پناه همشون باش ...

پ.ن1: وقتی ساختمان های نوساز مسکن مهر رو میبینم که اینطور آوار شدند روی سر مردم فقط میگم چه طور میتونید اینقدر راحت جون مردم رو بازیچه قرار بدید ؟

به ویترین ظروف گرون قیمتم نگاه میکنم و با خودم میگم بودنشون چه فایده وقتی قراره یه روز آوار بشن روی سرم؟! این همه جمع میکنیم و حرص میزنیم... به حال آدم هایی مثل آیدا پوریانسب قبطه میخورم که چطور اینقدر خوب هستن. الآن هم راهی کرمانشاه هستن...خدا حافظشون باشه.

پ.ن 2: ای کاش به درجه ایی برسم که نه از ترس بلکه برای رضای خدا بخوام آدم خوبی باشم.اسکرین شات از صفحه ی امروز تبلتمه و چقدر خوب جواب حال بد منه.

برچسب‌ها: دردِ دل، اجتماعی نوشت

واکسن دوماهگی

چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت 22:12

امروزصبح  واکسن دوماهگی پسرم رو زدم، تا ظهرش حالش خوب بود و از ظهر دردش شروع شد و نا آروم بود، اونقدر اذیت بود که حتی رنگش هم از درد سفید شده بود، به تجویز دکتر چهار ساعت یک بار بهش استامنوفین میدم. امروز برای اولین بار پسرم چرخید تا دمر بخوابد .

پشت در واکسیناسیون که نشسته بودم ، نوبت یک پسر یک سال و نیمه شد برای واکسن، مادرش دلش تاب نیاورد و اومد بیرون و دلش از حال میرفت وقتی صدای گریه های پسرش را می شنید، توی دلم گفتم این چه ادا و اوصولی است، واکسن است دیگر این همه غش و ضعف ندارد. نوبت خودم که شد خیلی سفت پسرم را آماده کردم تا واکسن بزند، اما همین که آمپول را در دست خانم دیدم ، دلم ضعف رفت و صورتم را چرخاندم و اخم هایم بی اختیار در هم رفت تا نبینم که به پسرم واکسن میزنند.

از صبح هم کسل ام و دلم شدیداً گرفته و به صورت پسرم که حالا سفید تر از قبل است نگاه میکنم و زیر لب میگویم :"دردت رو نبینم مادر"

پ.ن : پدر شوهرم متاسفانه خونریزی داخلی کرده و مجدداً عمل شد و بیمارستان بستری شده ، برای همین رفتن ما به تهران منتفی شد و فقط همسرم تنهایی رفت تا این ٣ شب را پیش پدرش باشد، بنده ی خدا از دیدن همسرم خیلی خوشحال شده بود و حسابی کیفور بود که پسرش این چند روز در کنارش است ، و چقدر امشب به بودن همسرم نیاز داشتم ...

برچسب‌ها: امیروالا، مادر_بودن

یک مادر کمی خسته

یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 10:21

بعد از زایمان زندگی ناخواسته در یک شیب سرازیری می افتد که کمی کنترل کردنش سخت میشود، به یک باره فرشته ایی وارد زندگی می شود و باید ٧٠-٨٠ ٪؜ ؜ زمان خواب و بیداری را بهش اختصاص داد ، و وقتی استراحت کم میشود کلافگی و خستگی به آدم چیره میشود ، خیلی باید مقاوم بود که این برهه با عشق و خوشی بگذرد. و بیشترین کسی که میتواند همراه و کمک باشد همسر آدم است .

شب ها پسرم عموماً بین ساعت ١٢-١ میخوابد و گاهاً مثل دیشب و پریشب تا ٣-٤ صبح آشفته و گریون است، ولی با این وجود برخلاف همسرم سعی میکنم آرام باشم و از گریه ها و نق های پسرم کلافه نشوم و کمکش کنم آرام شود ، ولی اعتراف میکنم گاهی جسماً کم می آورم و یک جورهایی از حال میروم و هیچ چیز از گریه های پسرم را نمیفهمم. 

سه شنبه هفته ی آینده برای مسابقه هوش برتر باید به تهران بروم، اصلاً آماده نیستم و فرصت هم نمی کنم آماده بشوم ، با اینکه میدانم همه برای مسابقه ی عید چقدر آماده هستند.و چقدر دوست دارم کاستی دوره ی قبلم را در این دوره جبران کنم.

پدر شوهر کمرش را عمل کرده و خانه ی پسر وسطیه (تهران)است، ما هم آخر هفته میرویم دیدنشان، همسرم میگوید خدا خیر بدهد زن داداش وسطیه را خیلی سخت است یک ماه بابا آنجا باشد، میگویم البته که سخت است و در اجر کار بزرگ جاری جان  شکی نیست، ولی  دل خوشی اش این است که قدر دان هم دارد ... همسرم تایید میکند.

این روزها بیشتر از هر چیزی فکرم درگیر روزهایی است که میخواهم سر کار بروم و پسرم را خانه ی مادرم بگذارم، درست زمانی که کودک اضطراب جدایی از مادر دارد، به صورت معصوم پسرم که نگاه میکنم  دلم آتیش میگیرد که بخواهم ازش جدا شوم و تنهایش بگذارم ، ولی از طرفی با توجه به شرایط اجتماعی ، نگاه جامعه و بالخص همسرم  حالا که شاغل شده ام به هیچ عنوان نباید شغلم را از دست بدهم، لعنت به نظامی که مرخصی زایمانش به جای ٩ ماه ٦ ماه است .بعد از ازدواج یقیناً و عمیقاً ایمان آوردم که باید زن دستش در جیب خودش باشد. هر چند من و همسرم به هیج عنوان سر مسایل مادی مشکلی نداریم و اصلاً کارتی که تمام پس اندازمان است دست من است و مدیریت مالی خانه به کلی دست من است ولی باز هم در این جامعه زن باید درآمد داشته باشد و در جامعه فعال باشد. 

+ کمی از زنانگی هایم فاصله گرفته ام و فقط مادرانگی در زندگی ام پر رنگ شده و فکر میکنم این اتفاق خوبی نیست و باید تلاش کنم دوباره یک زن باهمه ی زنانگی هایش باشم که مادر هم هست.

+ دلگیرم ، از خیلی ها ولی سعی کردم ننویسم و به جایش کمی غر بزنم ....

عکس نوشت : و اینگونه خواه ناخواه یکسری ابزار ها عوض می شوندو این تفاوت فاحش تر میشود وقتی موقع خرید مغازه هایی که انتخاب میکنم و کالاهایی که میخرم با گذشته مقایسه میکنم.

روزهایی که گل گلی میشوند

یکشنبه 23 مهر 1396 ساعت 15:45



با پسرم صحبت کرده ام که مامان چان اجازه بده وب لاگم را آپ دیت کنم بعد بیدار شو و پسرم فعلاً خواب است :))

دو روز پیش یک بساط دوست داشتنی برای خودم راه انداختم و عزمم را برای شروع دوباره زندگی جزم کردم. بعد از زایمان توی خانه ماندن و تکرار شیر دادن و آروغ گرفتن و پوشک عوض کردن و خواباندن نوزاد و در کنارش به هم ریختن کل سیستم جسمی و روحی مادر به نظرم اصلی ترین دلیل افسردگی بعد از زایمان است . خیلی تلاش کردم تا از تک تک لحظه هایم لذت ببرم و خسته نشوم و افسردگی بعد از زایمان برایم بی معنی باشد. اما انکار نمیکنم که حال خیلی خوبی هم نداشتم و از خانم مهندس پرانرژی و پر از شیطنت یک مادر خسته و عاقل مانده بود که به زور می خندید. وقتی خانه ی مادرم میرفتم و همه دور هم بودیم موقتاً حالم خوب میشد یا حتی روزهایی که خواهرم با دخترش به خانه یمان می آمدند. ولی خوب شدن حالم یک فکر اساسی و یک تغییر میخواست.

من عموماً آدم مثبتی هستم و از درد و مشکلات کلایه نمی کنم و این میشود که اطرافیان فکر میکنند که همه چیز خیلی ایده آل و آرام است و حتی خواهرم هم می گفت تو زایمانت خیلی راحت بود و بعدش اصلاً مشکلی نداشتی . و من اینجا شرح مصیبت میخوانم J) یا مادر شوهرم میگوید باز خوب است پسرت آرام است و وقتی شب پسرم گریه میکند هول میشوند و دست و پایشان را گم می کنند و خواهر شوهرم میگوید وقتی اینطور گریه میکند نمی ترسی ؟ خلاصه که همه ی ما میدانیم نباید باطن زندگی خودمان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه کنیم ولی عملاً این کار را می کنیم . حتی خود من خیلی پیج هایی توی اینستاگرام بوده که اول عاشق سبک زندگیشان شدم و بعد از چند ماه زندگیشان دلم را میزند و آن فالو میکنم :))

بگذزیم... صبح با صدای غر های ریز پسزم که کم کم داشت تبدیل به گریه میشد بیدار شدم ، مثل همیشه پروسه های مربوط به پسرم دو ساعتی طول کشید و در حین اش کلی هم با هم کیف کردیم و پسرم با صدای بلند برایم میخندید و من اصلاً انگارکل دنیا را داشتم.بعد شروع کردم به خیاطی . با نوار کتانی که 1-2 دوشب پیشش خریده بودم مانتو نخی ساده ایی که برای مادرم خریده بودم اما چون برایش تنگ بود خودم برداشتم را کلی دلبر کردم و از دیدن و پوشیدنش سیر نمیشدم و لبخندم پاک نمی شد. شبش هم پیراشکی درست کردم وکلی همسرم کیفور شد . ازش پرسیدم خوب شده ؟ دیگه کم روغن و بی نمک نیست ؟! همسرم چشم هایش را بست و گفت عالیه . حرف نداره ... و اینطور با یک کار کوچک حال خودم و زندگی ام خوب میشود.جاری ام زنگ زد برای احوال پرسی . اما از اول تا آخرش غرولند بود از زندگی و خستگی . و من کل کلماتم به آخی ، نازی و واقعاً ؟ ختم میشد.پسرم را حمام کردم و با هم رفتیم برای خواب .

دیروز صبح هم ساعت 7 با صدای پسرم بیدار شدم و کارهایم را کردم . مانتویی را که دیروز دلبرش کرده بودم را پوشیدم و چادر و روسری ام را اتو کردم و کفش های تازه شسته شده ام را پوشیدم و حدود ساعت 8:30 بود که اسنپ گرفتم و رفتیم دکتر. مسافت نسبتاً زیادی بود اما کرایه شد 4500 تومان . تعجب کردم . ولی وقتی داستان تجاوز یکی از رانندگان را شنیدم پیش خودم گفتم این کاهش قیمت شاید به هم دلیل باشد. ولی به نظرم بی انصافی است که اینطور این موضوع را توی بوق و کرنا کردند . نه اینکه اتفاق کوچکی باشد ولی از این این جنایت ها توسط راننده تاکسی و راننده آژانس ها هم کم اتفاق نیافتاده ولی علم کردنش در مورد شرکتی که واقعاً دارد خدمت میکند کمی بی انصافی است. آدم بیمار توی هر شغل و صنفی هست ولی زیر سوال بردن کل مجموعه درست نیست . هر چند من هم قبول دارم باید کمی در مورد رانندگانش بیشتر دقت کند ولی من که به این مجموعه هنوز بی اعتماد نشدم و بیشتر فکر میکنم یک بازی است برای زدن زمین این مجموعه. چون خیلی برایم جالب بود که راننده را با هویت جعلی در عرض سه سوت دستگیرش کردند .

دکتری که رفتیم یکی از بهترین متخصیصین نوزادان است یک دکتر با تجربه ، جا افتاده و دلسوز. یاد حرف دختر خاله ام که چند سالی است شدیداً مذهبی و افراطی شده می افتم... از آن مذهبی نما ها که ببینی دلت میخواهد از لجش هم که شده حتی روسری نپوشی:)) وقتی خواهرم گفت دخترم را میبرم پیش دکتر فلانی و عالی است دختر خاله ام گفت البته به خورده هم خل میزنه دکتره !! خلاصه مطب خیلی شلوغ بود. پسرم را معاینه کرد وزن بدو تولدش را که پرسید با تعجب گفت چرا انقدر کم ؟ گفتم به خاطر مسمومیت بارداری نزدیک یک ماه زودتر به دنیا آمد.به دکتر گفتم خیلی شیر بالا می آورد. دکتر گفت نوزادهایی که مادرشان مسمومیت بارداری دارند توی شکم خوب تغذیه نمی شوند و برای همین وقتی به دنیا می آیند علاوه بر این که میخورند سیر شود میخورند که کمبود های توی شکم مادرشان را هم جبران کنند برای همین بالا می آورند. گفتم من زمان های شبر دادنش را کوتاه کرده ام که بالا نیاورد . دکتر گفت اصلاً این کار را نکن . اجازه بده هر چقدر دوست دارد بخورد. چه اشکالی دارد بالا بیارورد ؟! از خودت جدایش نکن. تا میتونی پیش خودت نگهش دار و از خودت جدایش نکن اینطوری کل آینده اش را تضمین میکنی.گفت تا میتوانی خودت را برایش زیبا کن بچه ها می فهمند . نه زیبایی ظاهری ، اگر به این بود که شما نمره ات بیست بود ( و من کیفور میشوم از اینکه وقتی خودم به خودم احترام می گذارم انعکاسش را سریع می بینم ). منظورم از زیبایی این است که توی بغل خودت نگهش دار، روی قلبت بگذار، نوازشش کن ، باهاش خیلی حرف بزن ، قربون صدقه اش برو .همون حین یه صدایی آمد که پسرم یک دفعه پرید. دکتر گفت ببین میپره ، ماه های آخر پر استرسی داشتی ؟ گفتم نه اتفاقاً خیلی هم آروم بودم ولی پر کار بودم . به دکتر گفتم بعد از 6 ماه که مرخصی ام تمام میشود چی کار کنم ؟ گفت ماه 5 بیارش یک کاری میکنم که خودت هم باور نکنی.... با اینکه دکتر پیر بود اما پر انرژی و مثبت بود و اصلاً اثری از پیری و خستگی  در چهره اش نبود . با بچه ها هم آنقدر مهربان بود که آدم سرحال می آمد. بعد از دکتر با خواهرهایم رفتیم خانه ی مامان بابام . ظهر بود که لباس هایی که سفارش داده بودم رسید. لباس های گل و گلی و دلبری که کل خانواده از دیدنشان به وجد آمدند. توصیه می کنم سری به پیچ الی وکیلی بزنید . من که کارهاشونو خیلی دوست دارم.

هوش برتر این سری را به خاطر پسرم نتوانستم شرکت کنم اما اگر عید برگزار شود تمام تلاشم را می کنم که در مسابقه ی عید باشم.

نوشته شده در تاریخ : 18/06/96

( تعداد کل: 123 )
   1       2       3       4       5       ...       25    >>