یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

پرده ی توری


امثال من که ماهواره ندارن و با آدم های کمتری در ارتباط هستند و بواسطه شرایط مثل من خونه نشین شدن مصداق واقعی بی خبری و خوش خبری هستن. ولی همین آدم خوش خبر که از برف پشت شیشه با چایی عکس و فیلم میگیره شب وقتی بچه ها میخوابن استرس این رو داره که فردایی هست ؟ اگه هست چه رنگیه ؟ خاکستری یا رنگی ؟

دو روز پیش وقتی یارا از حموم اومد تلاش میکردم موهاشو سشوار کنم. چون این مدت خیلی سرد شده بود و خونه ی ما هم خیلی خوب گرم نمیشه. همون طور که دستش رو گرفته بودم و اون هم فرار میکرد همسرم اومد کمک و بغلش کرد. شیطنتش گل کرد و تلاش میکرد  خودش رو از بغل همسرم پرت کنه که یک دفعه همسرم کمرش گرفت. یارا رو گذاشت رو مبل و رفت دراز کشید. پیشش رفتم . هر دومون نگران بودیم ولی وانمود میکردیم چیزی نیست.

دقیقا ده سال پیش بود که همسرم بعد از بازی توی ویلا چادگان خورد زمین و کمر دردش شروع شد . تا اون شبی که خونه دخترخاله ام افطاری دعوت بودیم و ازشدت کمر درد نتونستیم بریم. خونمون طبقه چهارم بود ، بدون آسانسور . جواب ام ار ای رو گرفته بودیم. علم پزشکی نداشتیم ولی اوضاع وخیم از توی عکس کاملا مشهود بود‌. همسرم دیگه نمی تونست بلند بشه  برای همین تنهایی پیش تمام دکترهای مغز و اعصاب شهرمون نوبت گرفتم و با ام ار ای پیش تک تکشون رفتم. جواب عمل بود . در سریعترین زمان ممکن. تنگی کانال نخاع با سه تا دیسک بیرون زده. 

روزه بودم رفتم بیمارستان پیش یکی از بهترین دکترها. توی مطبش حدود 10 تا دانشجو بودن. جواب رو دید . بدون اینکه توجهی به من داشته باشه ام ا ار ای رو جلو تخته گرفت و گفت ببینید بچه ها مریض های این چنینی رو ما فقط میگیم عمل ، حتی همین امروز ! وگرنه فلج میشه ! نه فلج معمولی .... دونه دونه حرفهاش سطل آب سردی بود که روی کل وجودم می ریخت ، دوست داشتم قدرتشو داشتم ام ار ای رو از دستش میکشیدم . چندتا دخترهای دانشجو  با ترحم کنارم اومدن و گفتن ام ار ای خودته ؟ ...

ده سال گذشت ، همسرم به پیشنهاد یکی از پزشک ها عمل نکرد . گفت عمل کنی چون سنت کمه جواب نمیده. ابن عمل بالای 40 سال جواب میده. دوماه استراحت تجویزش بود و در صورت بهبودی فبه المراد و در صورت وخامت اوضاع ناچارا عمل ! 

حتی یک سال بعد وقتی برای اطمینان پیش دکتری که با لیزر عمل رو انجام میداد رفتیم ؛ متحیر شد که چطور علایم بالینی ات اینقدر خوبه ؟ در نهایت گفت وضعیت تو با لیزر قابل درمان نیست حتما باید جراحی باز انجام بشه . ولی خب ما فرض میکنیم علم پیشرفته نکرده و ام ار ای در کار نیست. حالت خوبه سر پایی پس برو زندگی کن. ولی نشستن روی زمین رو برای همیشه فراموش کن ! 

سال ها همسرم مراعات های حسابی میکرد وبی کم کم فراموشمون شد .... تا این ندایی که به تازگی به گوشمون رسید.این چند روز بیشتر زمانش رو روی تخت دراز میکشه یا راه میره. مقاله اش رو هم فرستاد که استادش نظر بده و استاد در نهایت خونسردی گفت آخر هفته چک میکنه چون چه فرقی داره وقتی اینترنت قطعه!

پ.ن: برچسب های مات کن شیشیه رو کامل کندم. از اینکه نتونم اونطرف پنجره رو ببینم کلافه میشدم. دوست داشتم دیدن و ندیدن دست خودم باشه. قرار بود پرده بخریم ولی فرصت نشد و مهم ترینش پس اندازی برای خرید پرده نداشتیم. پرد های آشپرخونه قبلی رو از وسایل بیرون کشیدم و قسمت پایین که دوخته شده بود رو شکافتم و اتو زدم و با نوار توری که بهش دوختم برای پنجره ی آشپرخونه اندازه اش کردم.

من با این روحیه توی بی خبری کلافه ام ، از اینکه اخبار یک طرفه به گوشم میرسه کلافه ام. از اینکه مدام اینتزنت قطع میشه نا امیدم. وقتی DeepSeek وصل شد پر قدرت شروع کردم ولی وقتی دوباره قطع شد باز کل زندگی ام خوابید و امروز دوباره استارت زدم.

پ.ن : از دیروز پیاده روی و دویدن را دوباره شروع کردم. میگن به خاطر هوای نا سالم مدارس رو تعطیل کردند. ولی باید ظهر بچه ها رو ببرم پارک سر کوچه امون. چطور میشه دوتا پسر رو توی خونه نگه داشت و انتظار داشت بدون گوشی و کارتون سر وصدا نکنن. باید انرژی اشون خالی بشه. اگر همسرم شیفت نبود گزینه استخر رفتنشون با وجود سرمای هوا، فعال بود ولی یک روزی مثل امروز رفتن به پارک تنها گزینه است. 

پ.ن: دیروز والا میگفت مامان میدونی توی کامپیوتر یکسری ویروس هست به اسم worm؟ و بعد با جزییات توضیح داد که چه آسیبی میزنن و باید چی کار کنیم. 

توی مدرسه اشون دو جلسه در هفته رباتیک و کامپیوتر دارن. اسکرچ هم جزو آموزش هایی هست که سر کلاس یاد میگیرن. یک جلسه هم مهارت های اجتماعی دارن که با وجود مربی های بیش از حد جون ولی آموزش های خوبی به بچه ها میدن.

البته اگه بچه ها مدرسه باشن ... شهریه ی امسال والا 32 میلیون شد. ما قسطی پرداخت میکنیم و نسبتاً به نظرم شهریه ی خیلی پایینی دریافت کردند. مدرسه ی دیگه ایی توی محله ی ما بدون هیچ کلاس فوق برنامه ایی توی یک واحد آپارتمان با یک حیاط 10 متری با حذف زنگ ورزش صرفا به خاطر مدیریت قوی ، شهریه اش بالای 60 میلیون بود. نمیدونم با وجود مسایل اخلاقی که توی مدرسه ی والا دیدم اون مدرسه ارزششو داره یا نه ! مخصوصا اینکه بچه ها نصف سال رو به بهانه های مختلف تعطیل هستن!

شریف

دیروز برای چند دقیقه ایی اینترنت وصل شد و من بمب انرژی بودم. کل خونه رو به یک چشم به هم زدن مرتب کردم تا شام بچه ها رو بدم و مثل گذشته ها زود بخوابونمشون و بخوابیم و بعد ساعت 1-2 بیدار بشم و در آرامش نیمه شب  از چایی و تنقلات و پیش بردن کارهام حسابی کیفور بشم. ولی خیلی زود تر از انتظارم همه چیز دوباره قطع شد و من به امید اینکه نصفه شب دوباره همه چیز روبه راه بشه خوابیدم...

تصمیم گرفتم تذکر دادن برای درس به والا رو به حداقل برسونم. دیروز فقط بهش گفتم چه کارهایی باید انجام بده و خبر دادم که شب بشه میخوابیم . تا دم غروب هیچ کاری به جز فوتبال دیدن نکرد.و در نهایت هم به نقل از والا، سیستان بلوچستان برد (منظورش فجر سپاسی بود البته) . دوش گرفت و در حالی که با حوله نشسته بود جلوی تلویزیون و بادام زمینی می شکست تا بخوره طاقت طاق شد و سیل تذکراتم شروع شد. و باز دوباره خودم رو کنترل کردم و سکوت. دوتا شعری که قبلا باید حفظ میکردن ( و دست و پا شکسته کرده بودند ) رو فردا امتحان داشتند. همین طور کل لغات درس هایی که از اول سال خوندن.تقریبا 2/3 اشون رومرور کردیم ولی مابقی رو هم من هم خودش اینقدر خمیازه کشیدیم که بی خیال شدم. گوشی ام رو بهش دادم تا سوالات ریاضی رو بنویسه. برای یارا داستان خوندم و هر دومون خوابمون برد. موبایلم زنگ زد و از خواب پریدم. خانم همسایه بود (قبلی) جواب ندادم و باز تذکر به والایی که هنوز سوال  های ریاضی اش رو ننوشته بود. بیدار موندم تا بنویسه و گوشیم رو بگیرم و بخوابم.  مطمئن بودم کتاب زیبا بنویسیم رو نمی نویسه اونقدر مهم نبود که باز بخوابم تذکر بدم . برای همین خودم رو کنترل کردم تا بیش از این سعی نکنم همه چیز رو کنترل کنم!

 همسرم واسم فراخون جذب مدیر فرستاده.بررسی میکنم . چندتا زمینه هست که رشته من رو هم بخواد و جالبه که برای اولین بار می بینم خانم ها سهمیه دارن. یکسری شرایط داره من الجمله سابقه کار که در صورت قبولی و نداشتنش میذارنت قسمت کارشناسی نه مدیریتی! و در نهایت مبلغ دریافتی برای آزمون یک میلیون تومان. همین یک دلیل کافیه برای انصراف از آزمون

آلفرد فیلم هایی که از دانشگاه شریف گرفته بود رو نشونم میده ، وقتی از امکاناتش حرف میزنه چشم هاش قلبی میشه و من آرزو میکردم که ای کاش میشد الان 17 ساله بودم و عقل درست حسابی داشتم و میخوندم تا شریف قبول بشم. یکی از قسمت های به نظرم شیک دانشگاه استراحتگاه دختران بود. که یه سالن تقریبا بزرگ با تخت های مرتب و شیک و پتو های تمیز برای استراحت بچه ها در نظر گرفته بودند.علاوه بر اون سالن مطالعه ایی هم داشت که یه دانشجو به درستی از وقتش استفاده کنه.از این که سطح رفاهی دانشگاه ها در حال ارتقا باشه واقعا آدم لذت میبره. یکی از شغل هایی که عاشقشم دانشجوییه  تا آخر عمرم دوست دارم دانشجو باشم . 

+ به خواهرم میگم کی اینقدر بزرگ شدیم که یکی از بچه های فامیل بیاد خونه ام بمونه ؟ همیشه خودمون اون دختر دانشجویی بودیم که بعد از دانشگاه میرفتیم خونه ی دایی و خاله می موندیم!

27 دی 

سکانس اول :

والا: یه شرطی داره

بابا : خوراکی میخوای؟

والا : نه . خودت حدس بزن." پ" و" م" داره.

بابا : پنگوئن

یارا : پنگوئن که "پن" داره.

سکانس دوم :

داریم باهم گوشت چرخ میکنیم که یارا میگه : you are naughty messy mommy 

و من واسم جالبه که بدون کمترین وقتی برای آموزش زبان بهش خودش خود جوش داره درست یاد میگیره. با والا شعر حفظ میکنه ، دیکته می نویسه و الان داریم ضرب ها رو میخونیم باهم .

پ.ن : در مورد اسکای روم هم ، برای یک ماه رایگان امکان پخش دوتا ویدیو همزمان و آپلود فایل تا 500  مگ و تعداد شرکت کننده ها تا 5 نفر را به صورت رایگان داره.یه اتاق با اکانتی که ساخته شده ایجاد میشه کرد و بعد از اون برگزاری جلسات.

با استادم دیروز صحبت کردم گفت توی سامانه خود دانشگاه میخوام بهت دسترسی بدم جلسات رو اونجا برگزار کنیم. من هم قرار شد اسکای روم رو راه بندازم و بهش خبر بدم. امروز دوباره زنگ میزنم تا صبر کنه اینترنت رو به راه بشه و توی همون گوگل میت جلسات رو داشته باشیم.علاوه بر اون من واقعا این مدت کاری نکردم که بخوام گزارش بدم!

little dampaee

16 دی ماه

یارا رفته توی تراس تا لباس ها رو از روی بند جمع کنه. بهش دمپایی میدم که بپوشه . میگه: 

نو ... نو... لیتل دیمپایی (little)

والا از مدرسه اومده میگه مامان هر روز که آب انار میبرم هانی میگه چرا سرابی میخوری؟

+هیچ وقت فکر نمیکردم 8 سالگی باید شراب رو واسش توضیح بدم.

و ما، مامان های این نسل خیلی گناه داریم.

18 دی ماه 

صبح با ماشین قدیمی (اسم ماشینی که از برادر همسرم خریدیم رو  میزارم ماشین قدیمی که راحت قابل  تفکیک باشه :دی) والا رو می رسونم . والا میگه چرا با این ماشین دیگه بهش عادت کردی؟ منظورش رو نمی فهمم ولی همین طوری که ذهنم می چرخه و بعد از اینکه یارا میگه : دیگه میتونی باهاش تند بری ؟ می فهمم که منظورش چی بوده . روز اولی که با این ماشین رسوندمش عین یه خانم مسن که تازه گواهینامه گرفته گوشه ی خیابون رو گرفته بودم و نهایت سرعتم 50 تا بود. دو دستی فرمون رو می چرخوندم و صندلی تا حدی که سرم توی شیشه بود، جلو بود. تقریبا جلوی نصف ماشین های دور میدون پیچیدم ، چون هیچ کدوم رو توی آینه نمی دیدم.

وقتی رسیدیم خونه عود روشن کردم و تمرین 20 دقیقه ایی یوگا رو شروع کردم. یارا حسابی با عود سرگرم شد و از دیدن دودها و خاکستری که می ریخت هیجان زده میشد. در نهایت هم عود رو گذاشت کنارش و روبروی  من مشغول یوگا شد.

گلدون هایی که توی پله ها گذاشته بودم از سرما خشک شده بودن. اوردم توی خونه و دونه دونه ساقه هاشو چیدم و توی آب گذاشتم پشت پنجره آشپزخانه. توی گلدون هم ریحان و جعفری کاشتم. 

با یارا کارتون دیدیم. پوکوبو ، پپا پیگ ، توولیوو و....

نهار ماکارونی درست کردم و خونه رو مرتب کردم. بدون هیچ قدمی برای کارهای دانشگاه ظهر شد و رفتم دنبال والا. فردا امتحان دیکته داشت.

20 دی ماه 

سه روز پیش بود . میخواستیم صبحانه بخوریم. والا گفت من این نون ها رو دوست ندارم. گفتم میتونی خودت بری نون بخری . باور نمیکرد که جدی گفته باشم. رفت لباس هاشو پوشید و راه افتاد. نانوایی سر کوچه امونه فقط اون طرف خیابون. گفت شما هم  میاین ؟ گفتم تو برو ماهم بهت میرسیم. وقتی رفت با یارا لباس پوشیدیم و رفتیم دنبالش. وقتی رسیدیم سر کوچه نون خریده بود و داشت از خیابون برمیگشت. بهش گفتم که خیلی بهش افتخار کردم که اینقدر بزرگ و با مسئولیت شده. گفت اولش خیلی می ترسیدم ولی وقتی نون رو خریدم دیدم ترسی نداره. 

چند روز بود توی خونه بودم. دیروز هم که اینترنت کامل قطع شده بود هیچ کاری ازم بر نمیومد کل خونه رو مرتب کردم و جارو کشیدم. از والا کل کلمات فارسی رو پرسیدم. همسرم شیفت بود . زنگ زد که بچه ها تا آخر هفته تعطیل شدن. خبر پر از غم بود.

ظهر رفتیم بیرون. سمت مرکز شهر . قیافه ی همه مردم عصبی و درهم بود. هیچ کس سرش توی گوشی نبود. روی دیوار ها شعار و فحش نوشته شده بود. وقتی رسیدم خونه سیر بودم. باید خودم رو مشغول کد نویسی و تحلیل داده ها میکردم.

26 دی ماه

زنگ زدم به مربی زبان والا. میدونم توی دوتا جبهه کاملا مخالف هستیم.یک هفته است کلاس زبانشون تعطیل شده . بهش اسکای روم رو پیشنهاد دادم. گفت حتما بررسی میکنم. میگفت دارم به سختی شرایط رو آنالیز میکنم بلند شدن دوباره خیلی سخته ولی میدونم که در قبال زبان آموزهام مسئولم و به فکرشون هستم. گفت همیشه هر وقت باهاتون حرف میزنم خیلی حالم خوب میشه. و من کیفور جمله اش شدم. از اینکه باهم صد مخالفیم ولی فقط توی ایرانی بودنمون توافق داریم باز کنار هم حالمون بهتره. 

پ.ن : هر هوش مصنوعی یا برنامه کاربردی پیدا کنم توی پست قبلی باهاتون به اشتراک میذارم.

من ادامه میدم

هر روز بی انگیزه و عصبی بیدار میشدم. امروز هم ساعت 5:30 بیدار شدم . میخواستم روزه بگیرم ولی تشنه بودم . دیشب با سوسیس های دست ساز خودم بندری درست کرده بودم. دیدم نمیشه امروز رو با تشنگی سر کرد. همسرم رفت شیفت. و من زیر پتو خزیدم  اخبار رو چک کردم و گرما ی پتو خمار خوابم کرد. یک عالمه خواب دیدم و درست جایی که توی خوابم یارا سرم تزریقی مسهل رو داشت به صورت خوراکی میخورد موبایلم زنگ زد . آلفرد بود(اسم مستعاره ، یه رمزی هست بین من و خواهرم . درسته آلفرد پسره ولی آلفرد قصه ی ما دختره :) ). گفت از خوابگاه زدم بیرون بیام سمت شما. 

از مهمونی دیشب فنجون های چایی رو جمع و جور کردم و خدا رو شکر بر خلاف همیشه که وقتی برادرم شوهرم میرفتن خونه در حال ترکیدن بود اینبار همه چیز مرتب بود. انرژی ام بی نهایت پایین بود. نسکافه درست کردم تا دوباره شروع کنم. نمیشه اینطور موند و معلوم نیست این وضعیت معلق بودنمون تا کی ادامه داره پس باید با شرایط فعلی ادامه داد، هر چند خیلی سخته ...

پ.ن : فعلا از این هوش مصنوعی(https://chat.smartbytes.ir/ ) و https://hooshang.ai/ که تعداد محدود برای پاسخ دهی داره و کمی دقیق تره رو با همه ی باگ ها و ایراداتش دارم استفاده میکنم.

غار تنهایی

همه امون این روزها یک سکانس از رمان اتاق رو داریم بازی میکنیم.