X
تبلیغات
زولا

روزهای گرم و کشدار تابستان

دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 23:05

دیروز از صبح بسکوییت ترد میخوردم و به دستهای ورم کرده ام که مدام گز گز میکرد، نگاه میکردم و عذاب وجدان میگرفتم، ولی کمی که این گزگزها خوب میشد دوباره سراغ بسکویت ترد هایی که یک زمانی اصلاً دوستشان نداشتم، میرفتم و از خوردشان کیفور میشدم.
این روزها شدیداً دلتنگ مامان و بابام شده ام و یقین پیدا کرده ام که هیچ کس نمی تواند مثل پدر و مادر پشت و پناه آدم باشد، اصلاً یک خلا عجیبی دارم که نیستند، انشالله که سایه پدرومادر همه بالای سرشان باشد و پدر و مادر من هم به زودی از سفر برگردند، خدا کند یادم نرود که چقدر دوستشان دارم و از این به بعد همیشه احترامشان را نگه دارم و هیچ وقت خاطرشان را آزرده نکنم، برای همه ی عزیزان در سفر دعا کنید.
امشب مراعات غذایی ام را به هم زدم و کمی پیاز خوردم ، و با قرمه سبزی ظهر و نان و چایی پنیر انتظار یک معده درد شدید را می کشم ، ولی در نهایت ناباوری خدا رو شکر تا به حال همه چیز خوب بوده.
با همسرم تصمیم گرفته ایم زمان استراحتمان به جای بالا پایین کردن کانال های تلویزیون که ته اش هیچی ندارند فیلم ببینیم ، در همین راستا چند شب پیش به پیشنهاد همسرم فیلم بارکد را دیدیم ، البته طی دو سه مرحله ، که شدیداً فیلم بی محتوایی بود از نظر من ، برای همین تصمیم گرفتم مفاخر سینمایی را که ندیده ام ، ببینیم، اینبار نوبت پدر خوانده است.
باردارانه : این روزها خیلی زود رنج و پر توقع شده ام، از دست همه به راحتی دلگیر میشوم ، از همه خیلی انتظار دارم و چون براورده نمیشود از دستشان شدیداً دلگیر میشوم و یکهو دلم میگیرد و کار به گریه میرسد، کمر و دست و پا و دل درد هم که کلافه ام کرده ، گرمای اتاق محل کارمان هم بی حوصله ترم میکند، به خصوص که اخیراً کولرمان هم خراب شده و اصلاً خنک نمیکند و در عوضش بیش از یک تراکتور صدا میدهد و کار به جایی رسیده که صدای مهیب دستگاه های پرس در برابر کولر اصلاً به گوشمان نمیآید. خلاصه اش که روزهای سختی است،درست مثل روزهای اول مرداد که منتظر پایانش بودم الان هم منتظر پایان شهریورم، واقعاً ٨ ساعت کار در روز و بعدش کارهای خانه و اسباب کشی طاقت فرساست، ولی با این همه خدا رو شکر میکنم که فرصت کمی برای افسرده شدن و فکرهای بی خود و بی پایان دارم ،گرچه خستگی این روزها آزار دهنده شده ولی ترجیح میدهم جسم خسته ایی داشته باشم تا یک روح افسرده و داغون ... خدا رو شکر که شاغلم.
روزهای اول که قرار بود شاغل شود خیلی دل نگران شاغل بودن و بارداری بودم، به خصوص در یک محیط صنعتی و شدیداً مردانه ...اینکه نتوانم تا پایان قرار داد سر کار بروم اینکه کارفرما قرارداد را با من تمدید نکند و مرخصی زایمان هم بی معنی شود، اینکه در این شهر کوچک چطور یک پسر بچه چند ماهه را پیش چه کسی بگذارم و سر و کار بروم ؟! مدام از افراد مختلف می پرسیدم و هیچ وقت فکرش را نمی کردم که تا 9 ماه بارداری ام بتوانم سر کار بروم و همه اش به حال آنهایی که تا ماه 9 سرکار می رفتند غبطه می خوردم ولی امروز که وارد 9 ماهگی شدم خدا را هزار بار شکر میکنم که دل به دریا زدم و این چند ماه را برای خودم سابقه ی کاری کردم و انشالله 6 ماه مرخصی زایمان دارم و اینطور 1 سال سابقه کار پبدا میکنم.خیلی خوشحالم که 6 ماه پیش درست ترین تصمیم را گرفتم.
کارنامه: چند روز پیش همسرم با یکی از نیروهای کارخانه که از قبل مدام با همکار های بحث و جدل راه می انداخت و بی احترامی میکرد، بحث اش شده بود و خدایی نکرده نزدیک بود کار به دعوا بکشد، اون آقا به سمت همسرم حمله ور شده و همسرم فقط برای دفاع پرتش کرد عقب، که اون آقا هم پرت میشه به دیوار و کل محتویات دیوار پایین میریزه، بعد از ماجرا همسرم خیلی ترسیده بود و مدام خدا را شکر میکرد که اتفاقی نیافتاده ، جالب داستان اینجاست که اون آقا کل کارخانه رو پر کرده بود که همسر من را گرفته و کتک زده :)) ولی واقعاً فاجعه هایی که میبینیم و میشنویم به همین سادگی اتفاق می افتند، مراقب باشیم که عصبانیت کار دستمان ندهد ، صحنه هایی که ممکن است منجر به بی احترامی و درگیری شود قبل از هراتفاقی ترک کنیم ، اصلاً مهم نیست بگذار طرف مقابل بگوید بی عرضه ایم ، اصلاً مثل این آقا برودهمه جا را پر کند که طرفش را زده ، چه اهمیتی دارد، مهم این است که اتفاق پشیمان کننده ایی نیافتاده.همسرم به کمیته انضباطی کارخانه شکایت کرده و قرار شده موارد بررسی شود.
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد