X
تبلیغات
رایتل

روزهای عاشقانه

یکشنبه 25 تیر 1396 ساعت 20:23

این مدت که سر کار میرم اصلاً روزها و شب هایم را نمی فهمم، آنقدر زود همه چیز دارد می گذرد که باورم نمیشود یک هفته ی دیگر ماه هفتم هم تمام میشود، با این وجود لحظه شماری می کنم برای هفته ی اول مهر و دلم میخواهد این دوماه هم هرچه زودتر تمام شود. این یکی دوهفته هم با همسرم بعد از ظهرها بعد از کار و کمی استراحت مشغول آماده شدن برای سومین مرحله آزمون ورودی هوش برتر میشدیم و شب ها برگه ی سوال به دست خوابمان می برد،این بود که واقعاً خسته میشدم و صبح ها ساعت ٦ که بیدار میشدم آنقدر کار برای انجام داشتم که ساعت ٨ اصلاً نای رفتن سر کار نداشتم و تازه دلم میخواست یک دل سیر بخوابم، این همه حجم کار و خستگی کمی بی حوصله ام کرده بود، نتیجه اش یک بحثی بین من و همسرم شد، و من از همسرم شدیداً دلگیرشدم و با وجود اینکه بحثمان تمام شده بودمن هنوز ته دلم  ازش گرفته بود، تا اینکه بعد از بحثمان به حل ریشه ایی موضوع پرداختیم و همسرم مثل همیشه گفت من که می گویم بگو کمک ات کنم و خودت نمی خواهی، همسرم راست میگفت ، اما من هم از اینکه مدام بگویم اینرا بردار، اینکار را بکن ،این را بگذار، اینرا جمع کن و  از این دست خورده فرمایش ها کلافه میشوم، تازه حالت بدترش زمانی است که یک خواسته را باید چندین بار بگویم و دست آخر اینقدر همسرم پشت گوش می اندازد که عصبی میشوم و خودم آن کار را انجام میدهم و باز بحثمان میشود، و من این بار فکر چاره کردم ، روی یک برگه برنامه ی روزانه غذا پختن را در طول هفته بین خودمان تقسیم کردم، اولش همسرم زیر بار نمی رفت و میگفت من صبح ها نمی توانم زود بیدار شوم صبحانه آماده کنم، من غذا پختن بلد نیستم  و من با توجیه روزهای نقاحت بعد از بارداری که نمی توانم کاری کنم قانع اش کردم که باید یادبگیرد، با این فکر کار را به طور کامل به همسرم سپردم و مسئولیت را تماماً به خودش واگذار کردم بدون اینکه مدام بخواهم غر بزنم و بگویم چه کند و چه نکند، اینطوری روزهایی که شام و صبحانه با همسرم است هم به کارهای خانه بیشتر میرسم هم زمان بیشتری برای استراحت دارم، اولش با سابقه ایی که از همسرم داشتم چشمم آب نمیخورد از پسش برآید و خودم را آماده کردم بودم که اولش خیلی سخت باشد و من باز بخواهم غرولند کنم و بینمان بحث شود، ولی از جایی که همسرم به آشپزی علاقه دارد ،شب اول یک خورشت بادمجان عالی پخت و من به جز یکسری کمک های کوچک اجازه دادم صفر تا صد با خودش باشد تا باور کند که مسئولیت این کار با خودش است ، و باور کردنی نبود این اعتماد به نفسی که به همسرم دادم باعث شد احساس مسولیت شدید کند و سفره بیندازد و جمع کند و تمام تلاشش را بکند که همه چیز عالی باشد. خلاصه که فوق العاده بود و فردایش هم ساعت ٧/١٥ همسرم برای اولین بار در طول چند سال زندگی مشترکمان صدایم زد که پاشو بیا صبحانه آماده است و من با صحنه ی عکس فوق مواجه شدم و سرشار ازعشق شدم که همسرم به این خوبی مسىولیتش را پذیرفته و از پسش به خوبی بر آمده،و باور کردم که تقصیر خودم بوداین همه  مدت اجازه ندادم همسرم خودش را ثابت کند.

تازه فهمیدم همسرم دوست دارد کاری را بهش بسپاری و بدون اینکه یاد آوری کنی و بکن و نکن راه بیاندازی اجازه بدهی خودش را ثابت کند و باور کنی که می تواند انجام بدهد و مدام توی دست و پایش نپیچی که تو نمی توانی بگذار من بکنم. البته به شرط آنکه کاری که بهش می سپاری را دوست داشته باشد.

کمی صبر و برخورد درست اتفاق های نشدنی را میسرمیکند، اینکه یک روز بیاید و همسرم من را برای صبحانه بیدار کند یک آرزوی محال بود که اینروزها محقق شد. هیج وقت  روزهای اول زندگیمان باورم نمیشد همسرم یک روزی اینقدر خوب و مهربان درکنارم باشد و هوای زندگیمان را داشته باشد.

پ.ن : جای شما خالی امشب همسرم با ذوق وصف نشدنی ساندویچ مونت کریستو برای شام درست کرد . 


این هم ساندویچ مونت کریستو . که به علت گشنگی سریع عکس گرفتم و عکس های خوبی نشد. توضیحات دستور اش را هم به زودی انشالله میگذارم. 

نظرات (2)
دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت 14:51
راستی خانم مهندس کاش بجای عکس صبحانه عکس ساندویچتونو گذاشته بودین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم اونم میذارم :)
دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت 14:50
چقد این نوشته با نوشته ی قبلی حالو هواش فرق میکرد،دم همسرت گرم که به هر روشی بود الان کمک شما میکنه،همسر من که کمک مامانشو همه میکنه جز من!!
راستی میشه دستور ساندیچ مونت کریستو رو واسه ماهم بذارین؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درست میشه . همیشه اولش همینه. صبور باش دوست خوبم
اینم چشم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد