مراسم...

چهارشنبه 7 تیر 1396 ساعت 21:47

انقدر خسته ام که احساس میکنم کل بدنم خورد و خاکشیر شده. مچ درد که تقریباً همیشگی شده این روزها. بدن درد به خصوص گرفتگی عضلات پا هم حتی بعد از استراحت دست از سرم برنمیداره. نمیخوام غر بزنم. فقط میخوام حالم رو توصیف کنم البته بخش عمده اش مقصر خودم هستم که پیاده روی و ورزش رو حذف کردم. انشالله از شنبه هردویشان شروع خواهد شد. 

متاسفانه شوهر خاله ام فوت کردند. میگن شب اول که عمل میشن ، شبش حالشون خیلی بد میشه و هر چی هم پسرخاله ام به پرستارا میگه اونها میگن باید تا صبح صبر کنید دکتر بیاد. صبح که دکتر میاد میگه ازدیشب خونریزی داخلی داشته و دیگه فایده نداره. یک عمل جراحی دیگه میکنن و دیگه به هوش نمیاد و بعد از دو روز عید  مراسم سوم بود. و با وجود اینکه جمعه مراسم هفتشون هست ترجیح دادم برگردم خونه و دوباره برای مراسم بریم.دلیل اش هم خستگی بیش از حد خودم و رفتار خواهرم بود.

 این دو سه روز چون برادر های همسرم از شهرهای دیگه می آمدند و بعد از چند ماه کل خانواده کنار هم بودند ، همسرم دوست داشت از تک تک لحظات کنار خانواده به خصوص برادر هایش بودن استفاده کنند و از جایی که من کلاً با این سیستم که من خانه ی مادرم باشم و همسرم خانه ی مادرش، مشکل دارم  همیشه ترجیح میدم حتی اگر یک جا هایی مجبور شدم کمتر کنار خانواده ام باشم ولی با همسرم باشم. 

روز پنج شنبه وقتی رسیدیم شهرمان من نوبت آرایشگاه برای اصلاح داشتم. آرایشگاه که بودم خواهر بزرگم زنگ زد که حالا که آمدید برید خانه ی خاله برای عرض تسلیت. خب من راستش از رسم و رسوم ها خیلی سر در نمی آورم. به همسرم گفتم که برویم خانه ی خاله . اما همسرم مخالفت کرد چون هم خیلی خسته بود، روزه بود و بعد از 8 ساعت کار راه افتاده بودیم یک ساعت رانندگی توی جاده. و همین طور یک جورهایی هردویمان رویمان نمیشد برویم خانه یشان.چون فکر میکردیم خودشان تنها هستند . که بعد مادرم زنگ زد که برای افطار بیاید و همه هستند و من هم از ظهر اینجا بودم. خب اگر من می دانستم مادرم آنجاست قضیه خیلی فرق میکرد. دعوت مادرم به افطار خانه ی خاله ام درست زمانی بود که 20 دقیقه به اذان مانده بود و مادر شوهرم با وجود اینکه 2 هفته پیش چشمش را عمل کرده بود برای ما کتلت پخته بود و یک عالمه سیب زمینی سرخ کرده بود و خواهر شوهر هم خورشت مرغ و سوپ شیر پخته بود و در راه بود که بیاید. خب این اصلا درست نبود که یکدفعه ما بگویم میرویم خانه ی خاله ام برای افطار. بعد از اصرار های مکرر مادرم قرار شد بعد از افطار برویم آنجا. همسرم اولش شدیداً مخالفت کرد چون بعد از افطار آدم آنقدر بی حال میشود که حال تکان خوردن ندارند چه برسد به جایی رفتن. اما در نهایت پذیرفت. ولی خودم آنقدر خسته بودم و سر درد داشتم که دیدم با رفتنمان فقط به خودم آسیب میزنم برای همین رفتنمان منتفی شد. 

فردا صبح هم به خاطر جبران دیروز ، همسرم را زود بیدار کردم که برای مراسم از اولش آنجا باشیم. مادر شوهر ، پدر شوهر و خواهر شوهر و آقای دکتر هم برای مراسم آمدند. و این من را کلی خوشحال کرد که بالاخره اینهمه صبر و احترام من به آنها کم کم دارد اینطور خوب جواب میدهد.وقتی رفتیم نه مادرم نه خواهرهایم هیچ کدام نبودند. کمی جا خوردم. زنگ زدم به مادرم که گفت من خانه ی خاله هستم برای کمک و کارهای ظهر. خواهر هایم هم حدود یک ساعت بعد آمدند. خواهر بزرگم در بدو ورودش چنان بی محلی به من کرد که دلم خیلی شکست(بی محلی های خواهرم به خاطر این بود که من به خانواده ی خودم اهمیت نداده ام و خانواده ی همسرم را در الویت گذاشتم) . از رفتار خواهرم واقعاً آزرده شدم و هر چقدر خودم را کنترل کردم نتوانستم و زدم زیر گریه. در این حد گریه هایم ناراحت کننده بود که خانم هایی که روبرویم بودند با اینکه من را نمی شناختند وقتی میخواستند بروند می آمدند به من تسلیت میگفتند و خداحافظی میکردند خواهر وسطی ام خیلی ناراحت شد که چرا من اینطور گریه میکنم. اولش از دستم ناراحت بود ولی اصلاً برخورد بدی نداشت و فقط کمی گلایه کرد. وقتی هم حال من را دید فقط سکوت کرد و سعی کرد آرامم کند. راستش دلخور بودم به خاطر اینکه بعد از دوهفته با همه ی ذوق و شوق خانواده و به خصوص خواهرهایم را میدیدم ولی آنها بدون در نظر گرفتن شرایط و دلایل من ، قضاوت کرده بودند و حکم داده بودند. با وجود اینکه همیشه حرفهایم را در دلم نگه میدارم و صبوری میکنم به خواهر وسطی گفتم :" خواهری خیلی ببخشید و معذرت میخوام ولی این زندگی شخصیه منه ، اینکه من بی ادبی یا بی احترامی به خانواده ی خاله کردم به خودم مربوطه نه به هیچ کس دیگه و کسی حق نداره من رو به خاطر رفتاری که ربطی بهش نداره تنبیه کنه و من صلاح زندگی خودم رو بهتر میدونم ، و همیشه احترام خانواده ام رو حفظ کردم . با همه ی اینها خواهر بزرگه حق نداره وقتی بعد از دوهفته من رو میبینه اینطوری رفتار کنه، من دلم خیلی واستون تنگ شده بود..." و باز بغضم ترکید...راستش یاد شب عروسیمان افتادم. خواهر بزرگه دقیقاً همین بی محلی را شب عروسی ام کرد. به خاطر حرفهای اشتباهی که در مورد من شنیده بود و باور کرده بود ....

اونقدر دلخور بودم که تا بعد از ظهر که خانه ی خاله ام بودیم با خواهر بزرگه اصلاً حرف نزدم و فقط جلوی بقیه آبرو داری میکردم. 

+ قبلاً در شرایط مشابه این چنینی ، همیشه جلو میرفتم و دلیل رفتار ها رو سوال میکردم و خودم را تبرعه میکردم و در نهایت هم میگفتم من نمیخواستم اینطور شود ولی اگر این برداشت شده ببخشید. ولی اینبار واقعاً احساس کردم که چقدر عوض شده ام... دلیل این تغییر رویه هم این بود که من الان یک نفر نیستم. یک خانواده ام. اگر هر کسی حتی نزدیکان و عزیزانم بخواهند خانواده ام (به خصوص در آینده فرزندم ) را تحت و شعاع قرار دهند باید متوجه اشتباهاتشان شوند. و من نمیتوانم مثل گذشته روی همه چیز سرپوش بگذارم و فراموش کنم. حالا باید مسائل حل شوند.نه اینکه همه عادت داشته باشند هر طور میخواهند رفتار کنند و در نهایت من گردن برای عذر خواهی کج کنم!

+ادامه دارد....

نظرات (3)
سه‌شنبه 13 تیر 1396 ساعت 10:59
خدا رحمتشون کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
سه‌شنبه 13 تیر 1396 ساعت 10:58
یکی از سخت ترین گارهایی که بعد ازدواجم داشتم این بود که بین خونواده ی خودم و همسرم طوری باشم که نه خونواده ی خودم حس کنن فراموششون کردم و نه خونواده ی شوهر حس کنن کم محلی میکنم
ینی واقعا سخته و درکت میکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوهوم، دقیقاً چون واقعاً خانواده ی آدم جایگاهشون فرق داره و دل آدم بیشتر به اون سمته
جمعه 9 تیر 1396 ساعت 00:58
سلام خانم مهندس،ای وای خدا رحمتشون کنه
من واسه پست قبلیتون کامنت گذاشتم اما ثبت نشده...یه چیزی بگم بین همه مشترکه تقریبا،اونم حرفو دلخوریایی که تو تمام مراسما پیش میاد و مراسمو به دهن آدم تلخ میکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست خوبم. ممنون
بله متاسفانه همیشه هست و مدام تکرار میشه...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد