X
تبلیغات
زولا

کمی گلایه نویسی

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 12:49



دیروز ، روز بسیار پر کاری بود برای من. کل خانواده ی همسرم مهمان ما بودند. مهمانی را با کمک همسرم خیلی خوب برگزار کردم و برای نهار ماهی شکم پر و چیکن استراگانف پخته بودم که واقعاً از خودم راضی بودم و غذاها واقعاً خوشمزه شده بود. سالاد کلم درست کردم با طراحی جدید و قشنگ. 

جالب بود آقای دکتر که عموماً حرفهایش یک جور خاصی است و من اصلاً از حرفهایش دلخور نمی شوم  بعد از تشکر برای نهار گفت : خانم مهندس با این غذایی که پختید دوباره ما را  امیدوار کردید.*حرفی زد که دیدم چقدر خوب تغییر حال و عشق من به زندگی حتی توی غذا پختن هم مشخص است. و این عشق به کارهای خانه از وقتی به این شهر کوچک آمده بودیم در وجودم کمرنگ شده بود و حالا که شاغل شده ام دوباره مثل روزهای اول زندگی پر رنگ شده . با اینکه در طول این 1 سال و نیم من برای همه ی مهمانی هایم شدیداً زحمت میکشیدم و تلاش میکردم اما در نهایت از خودم ناراضی بودم و حالا با گفته ی آقای دکتر دیدم راست میگوید حالا دوباره چاشنی عشق به غذاهایم برگشته .

* بعد از حرف آقای دکتر خواهر شوهرم گفت دستپختت دارد به دستپخت من نزدیک میشود. همسرم خندید و گفت عاشقتم خواهر . و جاری ام گفت البته عاشق اعتماد به نفس ات :)) 

عموماً آدمی هستم که از دست بچه ها دلخور نمیشوم و میدانم که هراشتباهی از جانب بچه ها متوجه پدر و مادرهاست و جزو محالات است که به بچه ها ترش رویی کنم و گواهی حرفم اینکه اسم من زن عمو مهربونه است :)) ولی دیروز به قدری از دست بچه ها کلافه شده بودم که وقتی پسر برادر شوهرم (7 ساله) دم رفتنشان داشت نقاشی برایمان میکشید که به ما هدیه بدهد و دم در موقع خداحافطی نقاشی اش را داد و گفت هر وقت دلتان برایم تنگ شد نقاشی ام را ببینید. توی دلم گفتم زودتر برید که نبینمتون . تا این حد اعصاب نداشتم :))  از شکستن مرغ آمین بگیر تا سوراخ کردن باغچه ی صاحب خانه . یعنی هر بار که می آیند و می روند انگار بمب در خانه ام ترکانده اند. تازه بعضی کارها را خواهر شوهرم درست کرد و رفت از جمله شستن ملافه ی سفیدم که پر از کاکوئو شده بود.از دست جاری هایم هم خیلی دلخور شدم چون دیروز به جز موقع نهار اصلاً کمک نمیکردند مدام میرفتند توی اتاق و پیش هم بودند، به من هم میگفتند تو هم بیا. در صورتی که من میزبان بودم و اصلاً درست نبود توی اتاق برم .و این در صورتی است که مدام از بی فکری و تنبلی مادر شوهر و خواهر شوهر گله میکنند که اصلاً درک نمی کنند شرایط آدم را و دست به سیاه و سفید نمی گذارند.  برای همین وقتی رفتند به همسرم گفتم از الان تا آخر عمرم در این بارداری یا انشالله بارداری های بعدی به هیچ عنوان مهمان به خانه ام راه نمی دهم. واقعاً اگر همراهی های فیزیکی و روحی  همسرم نبود از دست رفتارهای خانواده ی همسرم که مختصری به آنها اشاره کردم تا صبح های های گریه میکردم.

امروز صبح برخلاف هر روز که من همسرم را بیدار میکردم ، همسرم صدایم کرد که آمده شویم برای کار. دست و پاهایم آنقدر درد میکردند و ورم کرده بودند که ترسیدم . به همسرم گفتم من امروز نمی توانم سر کار بروم می ترسم کار دست خودم بدهم و واقعاً نیاز به استراحت دارم. همسرم نگران زیاد شدن مرخصی هایم بود . چون تصمیم داشتیم 5 شنبه را مرخصی بگیریم و علاوه بر کارهای کلاس (دومین دوره ی کلاس برای کار) کمی هم استراحت کنیم و به طبیعت سری بزنیم . آنقدر خسته بودم که به همسرم گفتم من پنج شنبه را میروم سر کار و قید خوش گذارنی 5 شنبه را زدم.بعدش هم فهمیدم برق کارخانه را کلاً به خاطر یکسری مشکلات قطع کرده اند و رفتن من کاملاً بی فایده بود.

برای خودم در آینده : فرزندم را طوری تربیت کنم که نظم و انضباط را بلد باشد. وقتی فرزندم کوچک است و مهمانی میروم حواسم به فرزندم باشد که خراب کاری نکند و اگر کرد من  باید جبرانش کنم. صاحب خانه تقصیری ندارد که جور بی نظمی های فرزندم و کوتاهی تربیت من را بکشد. باید حواسم باشد فرزندم لوس نباشد، فرزندم بی نظم و انضباط نباشد ، فرزندم بی ادب نباشد . و همه ی اینها وقتی اتفاق می افتد که اقتدار، نطم و ادب را در من و پدرش ببیند و یاد بگیرد. صرفاً داشتن بچه هایی که فقط خودم قربون صدقه اش بروم کافی نیست ، باید فرزندی داشته باشم که تا نسل ها بگویند خدا پدر و مادرش را بیامرزد عجب پسر/ دختری تربیت کرده.

عکس نوشت : ایشون ها گوجه های خوشمزه ی من بودند که الآن دیگه نیستند:)) فوق العاده خوشمزه شده بودند و مزه ی گوجه های دوران بچگیمان را میدادند. ما منتظر سبز شدن بقیه ی گوجه ها هستیم. یک روز بارونی قبل از رفتن به کارخانه  این عکس رو گرفتم.

نظرات (3)
شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 15:17
سلام من تازه با وبلاگتون آشنا شدم ...وقتی خوندم پستتونو دیدم دردتون با من مشترک هست ...منم خانواده ی همسرم میان خونمون دست به سیاه و سفید نمیزنن...اونسری داشت اشکم در میومد کل کف خونم پر از آشغال و شیرینی بود و یه کدوم واسه جابجا کردن یه بشقابم کمکمون نکرد همه کارو خودم و شوهرم انجام دادیم...توبه کردم که دیگه دعوتشون کنم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ،رفت و آمد که نمیشه قطع بشه اما من خودم پذیرفتم این موضوع رو فقط گاهی دلم میگیره و درد دل میکنم
ممنون از همراهی اتون
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 18:29
بعله اگر به شرایط بارداری خانما توجه نشه خیلی واسشون سخته،مخصوصا پذیرایی از مهمان،دیگه هرچی این مهمونا بی ملاحظه تر باشن سخت تر میشه،همیشه سلامت باشین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 13:38
سلام خانواده ی همسرتون فقط یک نیمه روز در کنارت بودنو اینطور آشفته شدین حالا فک کنین اگه مثا من همیشه کنارتون بودن چی میشد،به حرف آسونه که بگیم نقششونو کمرنگ کنیمو به لذتای خودمون فک کنیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام، کاملاً موافقم که زندگی همیشگی باهاشون سخته
ولی ما الان ازشون دور شدیم تا دوسال پیش روابطمون خیلی بیشتر بود،، هر شب ...
گذر زمان خیلی چیزها رو حل میکنه
جدای از این مسئله معضل این نوشته ی من خواهر و مادر شوهرم نبود، رفتارها و تربیت های اشتباه بود و اینکه توی شرایط فعلی من حق دارم کمی توقع از اطرافیانم داشته باشم چه خانواده ی همسر چه خانواده ی خودم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد