بهارانه

چهارشنبه 30 فروردین 1396 ساعت 10:41


این روز ها اتفاقات خوب اونقدر زیاد هستند که اصلاً نمی دونم این روزها خودشان حالشان خوب شده یا من حالم خوب است و همه چیز را خوب می بینم. 

پنج شنبه با پدر و مادر همسرم راهی تهران شدیم و شب خانه ی برادر شوهر خوابیدیم و صبح من و همسرم برای امتحان استخدامی ایران ایر از خونه بیرون زدیم. 3-4 نفر از دوستهای دانشگاه هم اونجا بودند و نمی دانم چرا اصلاً حوصله یشان را نداشتم. احساس می کردم من خیلی خانم تر از آنها هستم و بودن با دوستان برایم لذت بخش نبود. این موضوع را خودشان هم چندین بار اغراق کردند :))

امتحان سطح پایینی داشت (هوش ، معارف، زبان ، سوالات تخصصی) و این کار را سختتر میکند چون در این شرایط همه امتحان را خوب می دهند. من و همسرم هم از این دسته مستثنی نبودیم و امتحان خوب و راضی کننده بود.* شب هم رفتیم پارک ارم و من که عاشق شهربازی عذاب می کشیدم که هیچ کدامشان را نمی توانم سوار شوم.

فردا صبح هم با استرس همراه همسرم به شرکت رفتیم. با همسرم تصمیم گرفتیم قبل از شروع رسمی کار همه چیز را به جناب مهندس (مدیر کل مهندسین شرکت مجموعه) بگوییم. با خودمان گفتیم مرگ یک بار شیون هم یک بار .بالاخره باید بگوییم الان بگوییم خیالمان دیگر راحت میشود یا می گوید نه و خلاص! یا موافقت میکند و فکرم آزاد میشود. مدام صلوات می فرستادم تا بالاخره زمانش رسید و همسرم موضوع باردار بودنم را مطرح کرد. در کمال ناباوری جناب مهندس خیلی خوب برخورد کرد و تنها سوالی که پرسید این بود که تا کی میتونید با ما همکاری داشته باشید؟ و من هم گفتم تا شهریور. و چون قرار دادها 6 ماه یک بار تمدید میشود گفت مشکلی نیست. بعد از اون هم که 9 ماه مرخصی زایمان دارید و در این مدت بچه ها میتوانند از پس کار بر بیاند و بعد از اون دوباره در خدمتتان خواهیم بود.  و این ایده آل ترین شرایطی بود که انتظارش را می کشیدم. آنقدر خوشحال و آرام شدم که از اون روز فقط جناب مهندس را به خاطر درک و شعور بالایش دعا میکنم. از اینکه مجبور نیستیم از این شهر برویم و بعد از زایمان تا 9 ماه خودم کنار فرزندم هستم  و دغدغه ی تنها گذاشتن فرزندم را در ماه های اول ندارم آرامش فوق العاده ایی پیدا کردم. دلم میخواست کل شهر را شیرینی بدهم .

بعد هم با همسرم رفتیم یوسف آباد و کارهای بیمه را انجام دادیم و انشالله از خرداد ماه دفترچه بیمه ام هم درست می شود.

دوشنبه هم رفتم سونوگرافی که جنسیت هم تعیین شد. پسر :) 

راستش ته دلم هیچ فرقی نداشت دختر باشد یا پسر اما کلاً اعتقاد دارم داشتن یک دختر لازم و حیاتی است :)) و کمی علاقه ی قلبی ام به داشتن دختر بود ولی با این وجود وقتی خانم دکتر به مانیتور نگاه میکرد و گفت جنسیت ، پسر ، ناخودآگاه از شدت خوشحالی بغض کردم و اشک توی چشماهم جمع شد و لبخندم پاک نمیشد. البته صادقانه بگویم عید که پدر شوهرم با لحن خاصی گفت فکر کنم بچه ی شما دختر باشد چون شما دختر زا هستین خیلی دلم شکست. نه از اینکه ما سه تا خواهر هستیم ، نه از اینکه خواهر هایم هر کدام یک دختر دارند ، همیشه به دختر بودنم ، به خواهر داشتنم ، به دختر خواهر داشتن افتخار کردم و از این موضوع لذت برده ام. از این طرز فکری که هنوز بوی دوران جاهلیت میدهد دلم شکست و توی ناخوداگاهم میگفتم کاش بچه ی من پسر باشد و از یک عمر حرف مفت راحت باشم.

+عکس مربوط به  : دیروز که رسیدم خانه برای خودم چایی و بهار نارنج درست کردم و سی دی آموزش میزبانی ساناز- سانیا را گذاشتم و  با شکلات های سوغاتی از کیش و دبی نوش جان کردم :) .  توصیه میکنم سی دی اش رو ببنید حتماً،  مخصوصاً اگر خانم خونه هستید.

* ما برای مهمانداری آزمون ندادیم ، چون اصلاً علاقه ایی به این شغل نداریم. برای بخش مهندسی هواپیما  آزمون دادیم.


نظرات (5)
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 10:26
خیلی خوشحالممم برات خانووم مهندس
هعی جلوی امین تعریفت و میکنم میگم یه دوست دارم اینقدر پر تلاش و موفقه و هم خانوم خونه ی خیلی خوبیه و هم داره به ارزوهاش میرسه
واقعا برام الگویی جدی میگم.

امیدوارم پسر کوچولو هم سالم و سلامت به دنیا بیاد :*

پی نوشت بگم که اصن حالا خوبه ثابت شده که عامل تعیین جنسیت بچه باباشه نه ماامانش :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم از این همه انرژی مثبت ، تو خودت فوق العاده ایی
انشالله
پی نوشت :
جمعه 1 اردیبهشت 1396 ساعت 23:39
هوورااا نینیمون پسرهه مبارکه
ایشالا که سالم باشه نی نی و قدمش خیر و پر برکت باشه واستون
:) :*
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون فرانک مهربونم
جمعه 1 اردیبهشت 1396 ساعت 09:30
سعی کن زیاد از این شکلات مکلات ها نخوری :)) ولی نوش جون خودت و اون فینگیل...
خداروشکر که انسان فهمیده ایه... اگر همه جا این شرایط رو به راحتی فراهم کنن همه خانوم های ما میتونن کنار بچه دار شدن به کار و علایقشون بپردازن...
نگران سلامتیت نباش تا روزهای اخر بارداریت میتونی بری سر کار و هیچ مشکلیم پیش نمیاد امید به خدا که هیچ کلی هم روحیه میگیری...
وای چقدر ذوق پسمل گلمون رو دارمممم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زیاد نمیخورم چون معده ام رو اذیت میکنه، اینایی که توی عکس ان یک سومشون رو خوردم
آره واقعاً
ممنون بانوی مهربون
پنج‌شنبه 31 فروردین 1396 ساعت 01:34
مبارک باشه شروع کار
انشالله به سلامتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مهربان
چهارشنبه 30 فروردین 1396 ساعت 10:55
عزیزم مبارک باشه هم قدم کوچولو هم شروع کارتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد