X
تبلیغات
رایتل

تعطیلات پر کارسال 96

دوشنبه 14 فروردین 1396 ساعت 10:42

کمی طولانی...  تعطیلات امسال برای من اصلاً تعطیلات نبود و حسابی روزهای پر کاری بود. و خیلی زودتر از هر سال تموم شد. قبل از عید سفر فوق العاده ایی به مشهد داشتیم که واقعاً یکی از دلچسب ترین سفرهایم بود. سفرنامه ی روزهای اول و دوم را نوشتم اما سفرنامه که چه عرض کنم شکوایه بود از خانواده ی شوهر! برای همین بدون انتشار فقط نوشتم.
بعد از سفر هم راهی شهر خانواده ی همسر شدیم و 2 روز آنجا بودیم وبه دلیل پای هنوز در گچ مادر شوهر همه ی کارها به عهده ی من بود. خدا روشکر به خاطر شرایط امسال فقط دو روز در شهر خانواده ی همسر ماندیم و برگشتیم. یک روز هم به شهر آبا و اجدادی من رفتیم برای دید و بازدید ها که حسابی حالم خوب شد. و 1-2 روزی هم در شهر مشترکمان بودیم و هر کس که میشد را به دیدنش رفتیم. بعد هم به شهر کوچک محل زندگیمان برگشتیم.(یعنی مارکوپولویی بودیم برای خودمان :)) ) دختر کنکوری خواهر شوهر هم با ما آمد و 3 روزی مهمان ما بود که درس بخواند.و تمام این سه روز را من در حال تمیز کردن خانه بودم و شبی 2 بار ماشین لباسشویی را روشن میکردم وباز هم کلی لباس و روتختی و... برای شستن دارم. روز 12 هم مادر و خواهر شوهر آمدند خانه ی مان. روز اول خوب بود و من به برنامه های میزبانی مورد نظرم رسیدم (البته که 70% کارها را روز قبل کرده بودم که یک جا نخواهم کاری کنم و از پا در بیام) شب هم دو عمه ام ، مامان و بابام برای بازدید عید آمدند و شام هم ماندند و رفتند. شب سر نمار مغرب و عشا آنقدر خسته بودم و کمر درد و پا درد امانم را بریده بود که میخواستم های های گریه کنم. از خدا خواستم خودش توان دهد تا میزبان خوبی برای حبیبش باشم و واقعاً خدا خواسته ام را اجابت کرد و خدا روشکر مهمانی خوبی برگزار شد. 
شب هم خواهر شوهر کیک خریده بود و تولد دخترش را برگزار کردند و من بلافاصله بدون جمع و جور کردن آشپزخانه روی تخت غش کردم ، صبح هم ساعت 7:30 با صدای عصای مادر شوهر که به در اتاقمان میزد که" پاشید چقدر میخوابید از خواب پریدم. " آشپزخانه را جمع و جور کردم و صبحانه را آماده کردم و بساط سیزده به در را نیز. و راهی سیزده به درشدیم و همین اطراف شهرمان یک جای خوب پیدا کردیم و سیزده را به در کردیم و از بس مادر شوهر گفت برویم سرد است ساعت 2 سیزده مان به در شد و ساعت 3 روی تخت خواب بودیم.
بعد از ظهر هم در حالی که درخانه ی ما توپ منفجر کرده بودند خانواده ی شوهر به شهرشان برگشتند. من هم آنقدر خسته بودم که همه ی کارها را گذاشتم برای امروز که حالم یک کمی سرجایش آمده باشد.
صبح هم در کمال ناباوری قحطی نان در شهرمان آمده بود و برای صبحانه نان نداشتیم. من هم به خاطر شرایط فعلی ام چون نمی توانم صبحانه نخورم وگرنه حتماً حالم بد میشود دست به کار کیک شدم و یک کیک خوشمزه که البته باز هم پف کرد و یک دفعه از وسط پف اش خوابید برای خودم با کاپوچینو آماده کردم و یک حال اساسی به خودم دادم.
+یادم باشد که یک خانم باردار نه تنها نیاز به محبت زبانی شدید دارد نیاز به همکاری و کمک هم دارد. یادم باشد که تا حد امکان 9 ماه بارداری هیچ وقت خانه ی یک زن بارادار نروم و اگر مجبور شدم حسابی کمکش کنم. 
+ شب اول آنقدر از خانواده ی شوهر به جز آقای دکتر که حتی وقتی در آشپزخانه بودم میگفت خانم مهندس اگر کاری هست کمکتان کنم ، دلگیر بودم که شب خواب دیدم خواهر شوهر میگوید :" خدا خیر بدهد به خانم مهندس با وجود اینکه باردار است همه ی کارها را تند تند میکند ، خدا توان بهش بدهد. " وقتی برای شوهرم خوابم را گفتم خندید و گفت مگه اینکه در خواب ببینی :))
+دوستای خوبم که در این مدت به یادم بودید صمیمانه دوستتان دارم و با تاخیر 14 روزه عیدتان مبارک :)
نظرات (4)
پنج‌شنبه 31 فروردین 1396 ساعت 01:35
چقدر عکست قشنگه
دلم از این کیک خواست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
کیک نیمه پف کرده
چهارشنبه 16 فروردین 1396 ساعت 02:32
سلام خانوم مهندس
خوبید ؟‌( شما و کوچولو )
‌انشالله خدا هر کاری میده توان و صبرش هم بده
‌راستی یه سوال کاپوچینوی خونگی چجوری‌انقدر کف می کنه؟ با دستگاه درست کردید ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم، ممنون
نه بادستگاه نیست، فقط هم نمیزنم همیشه هم همینقدر کف میکنه
سه‌شنبه 15 فروردین 1396 ساعت 15:53
سلااااام
عیدت مبارک مامانی
خسته نبااااااااشی
چقدر سخته مهمون داری و پذیرایی اونم این شکلی دست تنها واقعا... خدا قوت ❤
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ،عید شمام مبارک خانم دکتر
ممنون عزیزم
دوشنبه 14 فروردین 1396 ساعت 23:20
اقا کل نوشته ها به کنار
بارداری منو مشکوک کرد
خبریه؟ تبریک بگیم آیا ؟؟ منتظر نی نی باشیم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بگو
رمز نوشته قبلی ها رو واست میفرستم اگه خواستی بخون
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.