X
تبلیغات
رایتل

باید بتوانم

دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 11:19

پارسال وقتی از شهر بزرگ محل زندگی ام که عاشقانه محله و خانه ام را دوست داشتم دل کندم و به شهر خیلی کوچک و خانه و محلی ایی که هیچ تعلق خاطری نداشتم برای زندگی سفر کردیم خیلی دلگیر بودم و یک جور هایی هم تا یک ماه با افسردگی مقابله کردم بدون اینکه حتی کسی به جز همسرم بفهمد. قرص هایی که آن اوایل میخوردم گواه حال بدم بود. حالا که یک سال و خورده ایی از آن روزها می گذرد و گه گاهی برای سر زدن به خانواده ها به آن شهر بزرگ و آلوده و پر ترافیک برمیگردیم احساس میکنم که هیچ وقت دوست ندارم به آنجا برگردم.البته بخشی اش ترافیک و آلودگی است ، بخش عمده اش به کنایه های درشت و گنده ایی است که به  دلم حواله می شود، برمیگردد.  برگشتن به آن شهر و تحمل استرس و ناراحتی که بعضی آدمها به من می دهند واقعاً برایم غیر قابل تحمل است. وقتی در خانه ی خودم با آرامش هرکار که دوست دارم میکنم و به خاطر دوری راه خیلی توقع ها حذف شده احساس لذت دارم. اما خب خیلی از توقعات هم هنوز مانده و گه گاهی آرامشم را از بین می برد.

این شهر را با همه ی معایبش دوست دارم ولی نمیتوانم بمانم. به جز آرامشش هیچ چیز قانع کننده ایی برای ماندن ندارد. البته که ترجیح میدم با همه ی حداقل هایش اینجا بمانم به آن شهر بزرگ که پر از آدمهایی است که رنجورم میکند برنگردم. شرکت اصلی همسرم برای دفتر تهران استخدام میکند  و ممکن است بعد از چند سال اعزام شوند به آلمان ، ایتالیا ، چین ... همسرم هم فرم استخدام را پر کرده ، نمیدانم چه شود. اما راستش به کلیت قضیه که نگاه میکنم خیلی دوست دارم که قبول شود با اینکه حقوق اش مثل حقوقی است که همین جا میگیرد ولی حُسن های زیادی دارد اول اینکه از خانواده ها باز هم دور تر میشویم. دوم اینکه جای پیشرفت برای هردویمان زیاد است. سوم اینکه از بی امکاناتی اینجا راحت میشوم. هزینه هایمان هم فکر نمی کنم خیلی فرقی داشته باشد. اینجا به قدری گران است که آدم زورش می آید این همه هزینه می کند و آخرش هم هیچ امکاناتی ندارد. خیلی دوست دارم که بشود برویم ولی واقعاً از خدا می خواهم هر چه صلاح است همان شود. 

+عکس از آرشیوم وقتی برای قبولی در کنکور ارشد درس می خواندم.

راستش این همه داستان گفتم که آخرش بگویم که خیلی از خانواده ی همسرم دلگیرم و از بودن کنارشان شدیداً فراری ام. و می نویسم که یادم بماند در آینده از محبت زیاد به فرزندم همسرش را خورد و فراموش نکنم و با توقع های زیادم فرزندم را از خودم دور نکنم و خواسته هایم نشود گلایه های کلافه کننده ایی که وقتی حرف میزنم فرزندم استرس بگیرد.یادم باشد حرف هایی نزنم که دل برنجانم.یادم باشد...
من عموماً از آن دست شخصیت هایی هستم که ترجیح میدهم زیاد حرف نزنم که بعد پشیمان شود که چرا فلان حرف را زدم که فلانی از حرف من برداشت اشتباه کند و از حرفم ناراحت شود. اما گاهی موفق نیستم. مثلاً همین دیشب من و همسرم و مادر و بردار شوهرهایم دور هم نشسته بودیم که برادر شوهرم خطاب به همسرم گفت: خانم مهندس دیگر زبان ما را کامل می فهمد ؟ (چون زبانش چیزی غیر از فارسی است) و همسرم گفت :بله کامل می فهمد. بردار شوهرم گفت :اشتباه کردی یادش دادی. گفتم :کسی یادم نداد.خودم یاد گرفتم. گفت :حالا بخواهیم یک چیزی بگویم که نفهمد نمی شود. گفتم :چرا بخواهید پشت سرم حرف بزنید که من نفهمم. (همه ی این صحبت ها کاملاً با خنده بود) مادر شوهرم با یک لحنی گفت خدا میداند که ما هیچ وقت پشت سرت چیزی نمیگوییم. خندیدم و گفتم داریم شوخی می کنیم... اما در دلم گفتم یادم هست آن اوایل که نمی دانستید من زبانتان را می فهمم ودر موردم جلوی خودم حرف میزدید و گاهی هم که زیادی حرف بد میزدید خودِ شما میگفتید بسه دیگه انگار داره گوش می کنه و می فهمه و من فقط سکوت می کردم و با لبخند نگاهتان می کردم و چقدر دلم میشکست. اولش ناراحت شدم که چرا به برادر شوهرم آنطوری گفتم که مادر شوهرم اینطور جواب بدهد ولی الآن می گویم خوب گفتم .
نظرات (3)
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 00:55
خیلی صبر داری واقعا
من اگه جات بودم کولی بازی درمیاوردم در مقابل چنین رفتارایی:د جدی میگما:دی من یه ذره از صبر تورو هم ندارم
البته خوبم نیس ولی خب نمیتونم حرف بشنوم از کسی
گاهی گذشت لازمه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گاهی وقتا که کم میارم حرف دلمو میزنم و بعدش پشیمون میشم برای همین ترجیح میدم کمتر حرف بزنم که کتر پشیمون بشم
هر چند الان نسبت به اوایل اصلاً خیلی حرف میزنم
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 00:53
من بقیه جاها رو نمیدونم ولی چینم جای خوبی برای همیشه موندن نیست به نظرم
چون مردمش به نظرم به ما نمیخورن. اشتباه میکنن که میگن غربی ها سردن
غربی ها واقعا سرد نیستن ولی چینیا افتضاحن
همش سرشون تو گوشیه دختراشونم خیلی موذیو رو اعصابن.
اما برای رشد کردن بهترین کشور دنیاست! اینقدر جا برا پیشرفت دارید که حد نداره
ما برا همین تصمیم گرفتیم به جای یک سال چند سال دیگه هم بمونیم تا پول جمع کنیم و پیشرفت کنیم برا برا زندگی بریم جای دیگه
:دی ولی دختراشون اینقد رو مخن که دوس داری هر لحظه بزنیشون:)))؛
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 16 آذر 1395 ساعت 18:24
وای من چین و دوست دارم یه مدت توش زندگی کنم :)) باحاله
ایشالا هرچی خیره همون براتون پیش بیااد...
خوب گفتی به برادر شوهرت ؛)
راستش منم از وقتی اومدم شهر دانشجویی ، دیگه حال و حوصله برگشتن به تهران و موندن طولانی اونجارو ندارم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالله، ممنون عزیزم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد