X
تبلیغات
رایتل

روزهای کشدار

سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 17:23
امروز چون زمان زیادی از روز را در خوابگاه بودم برایم بسیار کسل کننده بود و سر کله زدن با درس سخت دیروز که استادش هم به قدر کافی ته دلم را خالی کرده بود کسالت آور ترش میکرد. مدام به زندگی روزمره ی آرامم فکر میکردم به مسابقه ایی که هر روز ، کم کم خودم را برایش آماده میکردم ، به کارهای هنری ام ، به تمیزکاری های خانه ، به گل هایم ، به آشپزی و ... همه ی چیزهایی که برای یک زندگی روزمره و آرام کافی بود، حالا با انتخاب این رشته و این دانشگاه هر چه سخت بود را برای خودم مهیا کردم تا در عرض همین چند روز فکر کنم که ای کاش هرگز به اینجا نمی آمدم.
اما خوب امروز فهمیدم که من عمیقاً آدم احساستی هستم و برای همین سریع امیدوار و سریع نا امید می شوم ، وقتی پشت در کلاس منتظر استاد بودیم با یکی از هم کلاسی ها سر صحبت را باز کردم ، آن خانم هم مثل من متاهل بود و دانشگاه دیگری قبول شده بود اما به خاطر متاهل بودنش آمده بود اینجا و هنوز تکلیفش مشخص نبود که با جابه جایی اش موافقت میشود یا نه و خودش میگفت در نهایت مجبور به حذف ترم میشوم ، حدود ١٠ سال پیش لیسانسش را گرفته بود و مثل من نگرانی نفهمیدن درس ها را داشت ، کمی که از من پرسید بهت زده با تحسین نگاهم کرد و گفت :"آفرین چه پشت کاری ، واقعاً عالی است . من تو را که دیدم از خودم خجالت کشیدم واقعاً چه روحیه ی خوبی داری ." گفتم که شدیداً می ترسم از پس درسها برنیایم گفت :"نگران نباش آنقدر ها هم رشته ات نامرتبت نیست که نتوانی."  و خلاصه کلی حالم خوب شد از دیدنش و شیدن حرفهایش و این شد که درس سنگین و کاملاًْ محاسباتی امروز را خیلی بهتر از درس های دیگرم فهمیدم و به خودم حق دادم که نگران و مضطرب باشم ، بالاخره آن زندگی روزمره را شاید هرکسی از  پس اش بر بیاید اما بودن در این شرایط سخت واقعاً کار هر کسی نیست و من هنوز نمی دانم که آیا من آدم این شرایط سخت هستم یا نه ....
با خودم فکر کردم این ترم تمام تلاشم را می کنم انشالله که خدا هم کمکم کند شاید اگر با مهمانی ام موافقت شود شرایط برایم بهتر شود ، شاید البته ، نمی دانم ، و خدا بهتر از هر کسی میداند که بهترین برای من چیست.
دیشب با دوست هم اتاقی ام کلی از خودمان حرف زدیم و من کمی غیبت خانواده ی شوهرم را کردم و برای همین از دیشب شدیداً عذاب وجدان دارم البته من هیچ چیز غیر از واقعیت زندگی ام و اتفاقاتی که برایم افتاده بود را نگفتم ولی خوب کاش همان ها را هم نمی گفتم ، این اولین گناه من بود بعد از بازگشتم به این دنیا ، حتماً حلالیت خواهم طلبید و برایشان صدقه خواهم داد، خدا کمکم کند که دیگر تکرار نکنم.
ساعت ها امروز به کندی می گذرد و من مدام به ساعت نگاه می کنم و منتظر گذرش هستم تا ساعت ١٠ شود و من راهی ترمینال شوم، دلم برای همسرم ، برای خانه یمان ، برای زندگی روز مره ام و برای خانواده و شهرم خیلی تنگ شده است ، اما ثانیه ها آن قدر کش دار شده اند که امروز را با وجود خوب بودنش برایم خسته کننده کرده است.
 خوابگاه، دانشگاه بوعلی سینا ، همدان
برچسب‌ها: روزانه، خاطرات
نظرات (3)
چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت 21:48
سخته دوری از خونه

شاید اگه من جای شما بودم هیچ وقت نمی تونستم دوری از خونه و خانوادم رو تحمل کنم.
بهت تبریک میگم که تسلیم نمیشی و کنار میای با سختی ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم
دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت 22:33
دختر چه کردی با خودت اللاان خووبییییی؟؟
مشکلی نداریی؟؟
بسلامتی کلاساتم شروع شددد :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا رو شکر خوبم
مال من که شروع نشده تموم شد
دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت 22:01
سلام خانم مهندش.
ممنون از حضورت
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.