اولین روز درسی

دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 17:23
صبح ساعت ١٠ برای رفتن به اولین کلاسم که سومین جلسه اش بود راهی دانشکده شدم، مبحث درسی خیلی شبیه تصور من نبود و کمی دوست داشتنی تر بود ، تمام تلاشم را برای تفهیم درس کردم اما گاهی اصلاً موفق نبودم ولی در کل برایم کلاس رضایت بخشی بود بعد از کلاس پیش استاد رفتم تا برای اینکه بتوانم این درس را متوجه شوم راهنمایی بگیرم بر خلاف تصورم استاد اصلاً خوشش نیامد و اصرار داشت که درس را عوض کنم و این درس را ترم ها ی بعد بگیرم خوب منطقش هم درست بود، با مدیر گروه که صحبت کردم گفت درس دیگری نداریم که بخواهی تغییر دهی دوباره پیش استاد رفتم و استاد تاکیید داشت اصلاً درس را حذف کنم چون قطعاً مشکل پیدا خواهم کرد، اما با منطق من هم خیلی جور در نمی آمد که بخواهم از ١٢ واحد درسی ام که ٣ واحدش برایم حساب نمیشد ٤ واحد دیگرش را هم حذف کنم ، برای همین چارت کلاس ها ی پیشنیاز این درس را یادداشت کردم تا از هفته ی آینده سر کلاسشان بروم، برای اولین روز شروع درسی ام کمی تخلیه انرژی شدم واین اصلاً خوب نبود و نباید انگیزه ام را همین ابتدا برای ادامه ی راه از دست بدهم ، فکر میکنم این ترم سختترین ترم درسی ام باشد. در مسیر سلف تا خوابگاه مدام با خودم میگفتم یک سال سختی کشیدن به جایی نمیخورد ، باید به اندازه ی تمام سالهایی که آسوده گذراندم امسال را سختی بکشم .
بعد از ظهر هم یکی دیگر از کلاس های سنگینی بود که استادش هم از آن استادهایی بود که نه خطش را می توانستی بخوانی نه صدایش را بشنوی ، دیشب قبل از خواب یک ساعتی را با این درس درگیر شدم و از روی کتابی که قرض گرفته بودم چند صفحه ایی خواندم و امروز سر کلاس درست همان مباحثی که دیشب خوانده بودم را استاد مطرح کرد و مدام گریز به مطالب دیگر میزد که من اصلا سر در نمی آورد.
روز اول برایم خیلی سخت و نا امید کننده بود و مثل همیشه که تا به سختی های زندگی می رسیدم عقب می کشیدم امروز هم در این غروب پاییز تنها فکری که به ذهنم می رسد انصراف از دانشگاه است ، درست مثل همیشه که سریع پا پس می کشم، نمی دانم سال آینده این روزها کجا هستم و چه حسی دارم.
اما امروز روز سختی از نظر احساسی برایم بود و همیشه ترسی در وجودم هست که مبادا مثل دوره ی لیسانس درنهایت مجبور به رها کردن همه چیز شوم.اما اینبار هر طور که هست به آینده ی روشن و رسیدن به علاقه ایی که چندین سال در خودم پرورش داده بودم فکر میکنم و می دانم گذراندن ٩ ماه سخت هر چقدر سخت آنقدر ها هم نشدنی نیست که بخواهم نا امیدانه دست بکشم و مثل همان لیسانس که تا همین امروز غصه ی روزهای از دست رفته ام را میخورم افسوس موقعیتی که به دست آوردم و از دست دادم را بخورم.
اینبار من فرق کرده ام ، از آن دنیا برگشته ام .
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد