X
تبلیغات
زولا

دوباره زندگی

یکشنبه 4 مهر 1395 ساعت 18:23
امروز یکی از عجیب ترین و باور نکردنی ترین روزهای زندگی ام بود. صبح ساعت ٧ بیدار شدم و آماده ی رفتن به کلاس شدم ، از هم اتاقی ام خواستم اوتویش را بهم بدهد تا روسری نخی ام را که چروک شده بود اتو کنم، در حال اتو کشیدن بودم که نمی دونم یک دفعه چی شد و برق من را گرفت، تمام بدنم به شدت می لرزید و چند ثانیه ایی فقط از شدت برق می لرزیدم و هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم، باور کردم که دارم میمیرم ، به همسرم فکر کردم که اگر من نباشم چقدر تنها میشود، هیچ کاری نمی توانستم بکنم و حتی نمی توانستم کسی را صدا بزنم فقط سیم اتو را دو دستی چسبیده بودم و می لرزیدم، تمام تلاشم را کردم و با صدایی که از ته چاه می آمد جیغ زدم ، درست مثل وقتی خواب بدی می بینی و به سختی جیغ میزنی ، بچه ها داخل اتاق دویدند، با سرعت فقط می لرزیدم و هیچ چیز نمی فهمیدم ، یک دفعه لرزش قطع شد و دست هایم روی زمین افتاد ، یکی از بچه ها اتو را از برق کشید ، دستهایم هنوز می لرزید و ورم کرده بود و از شدت برق گرفتگی چند جایی از دست هایم عمیقآ سوخت ، حس خوبی نداشتم، هم اتاقی ام گریه می کرد و من می لرزیدم، کم کم متوجه دور و اطرافم میشدم، دوست هم اتاقی ام روبرویم نشسته بود و گریه می کرد و میگفت "تو را خدا یک چیزی بگو" با حال بدی که داشتم خیلی آرام گفتم "خوبم ، نگران نباش"
به همه چیز فکر می کردم، به کلاسم ، به همسرم ، به خانواده ام ، به فرصتی که خدا دوباره به من داد. در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که بدترین نوع مرگ همین است ، اینکه خودت بفهمی داری میمیری ....وقتی تمام زندگی ام را در یک آن دیدم که دارم از دست میدهم.... همسرم... پدر و مادر و خواهرانم ... تلاشم برای آمدن به این رشته و دانشگاه.... احساس بدی بود که به یک باره همه چیز را از دست میدادم و چقدر بد که اینقدر دل بسته ی دنیایی شده ام که همه چیزم را یک روز می گیرد ، اما مگر غیر از این است که هم نشین خوب من تا تمام دنیاها کنارم می ماند و من حتی لحظه ایی که مرگ را در برابر چشم هایم دیدم به هم نشین خوبم فکر می کردم ، کسی که با آمدنش کامل تر شدم و از خیلی از گناه ها محفوظ شدم کسی که با آمدنش به خدای خوبم نزدیک تر شدم و روحم برای پذیرش سختی ها بزرگتر شد کسی که تکامل روز به روزم را در کنارش می بینم و احساس می کنم، حتی لحظه ایی که برق تمام اعضایم را می لرزاند به همسرم فکر می کردم به این که مردن بدون او چقدر مخوف و ترسناک است و من نمی دانم این همه وابستگی خوب است یا بد ....
از صبح فقط به این فکر کردم که چقدر خدا من را دوست دارد ، تا یک قدمی مرگ برد و برگرداند ، تا یادم بیافتد که من در این جهان عظیمش هیچ نیستم و با ذره ذره ی وجودم لمس کنم که لحظه ی مرگ از همه ی تعلقاتم باید دست بکشم از همسر مهربانم ، از درس و دانشگاه ، از خانه و لوازم هنری ام ، از کیف و کفش تازه ام از آیپدم ....
خدا من را خیلی دوست دارد که زمانی که شاید کمی به خودم مغرور شدم چنین اتفاقی را برایم پیشامد کرد که یادم بیافتد که من نمی توانم برای زندگی ایی که ثانیه ثانیه اش دست خداست برنامه بچینم.
امروز از کلاسم جا ماندم و صبح تا ظهر را بیمارستان بودم و تنها بودن در یک شهر غریب که زبان مردمانش را هم نمی فهمم گاهی آنقدر بهم فشار می آورد که سرم را پایین می انداختم و با دست محکم رو چشمم می کشیدم تا اشکم را کسی نبیند. هم اتاقی ام که شدیداً احساس عذاب وجدان می کرد و از دیدن صحنه ی برق گرفتگی من هم شدیداً ترسیده بود همراهم به بیمارستان آمد ، و چقدر این محیط بیمارستان سخت و دردناک است وقتی آن همه آدم بیمار و مریض را یک جا می بینی ، یکی تصادف کرده و خون از سرش کف سالن می ریزد یکی از ترس زبانش به لکنت افتاده یکی سر و پایش غرق به خون از درد می نالد و من مدام به آثار سوختگی دستهایم نگاه می کردم و پیوسته می گفتم خدا رو شکر ... خدایا شکرت... 
دوستم تا ساعت ١٠ بیمارستان کنارم می ماند و ما منتظر نشسته ایم که پزشک جراح بیاید و من را معاینه کند ، اصرار می کنم که دوستم برود و به کلاسش برسد و او با بی میلی با اشک در چشم سفارش می کند دکتر هر چه گفت خبر بده ... دوستم که می رود بیشتر غریب میشوم و وقتی برای نوار قلب و پانسمان به این طرف و آن طرف می روم و می پرسند بیمارت کو ؟ و من می گویم خودم هستم با تعجب نگاهم می کنند و باز می پرسند همراه نداری؟ و من نمی خواهم با وجود کسانی که آنقدر دوستم دارند کسی فکر کند که من تنها هستم ، توضیح میدهم نه ، دانشجو هستم ، صبح در خوابگاه این طور شد ... نبودن مهربانانه ی همسرم را بیشتر از همیشه احساس می کنم.  پزشک جراح نمی آید و می گویند باید بستری شوی ، نمی خواهم بستری شوم وقتی پزشک طب می گوید مشکلی نیست و پزشک بخش سوختگی می گوید نیازی به بستری شدن نیست فقط شنبه به مطبم بیا تا روند پیشرفتت را ببینم ، با رضایت خودم مرخص میشوم و با تاکسی به دانشگاه برمی گردم.
کل راه از خدا می خواهم که من را به خاطر همه ی گناهانی که کردم ببخشد و کمکم کند تا دیگر از این روز به بعد حق هیچ کس را بر گردنم نندازم ، آنقدر زندگی این روزها سخت شده که واقعا ً تشخیص کار درست و گناه خیلی سخت است . باید مطالعاتم را بیشتر کنم ، باید آدم شوم، یک راست به مسجد دانشگاه میروم و فقط یک رکعت را به جماعت میرسم ، با خودم عهد می بینم که نماز هایم را فقط اول وقت بخوانم، بعد از نماز و نهار به دانشکده میروم و برای مهمانی درخواست میدهم و از خدا میخواهم که اگر به صلاحم است موافقت شود(نذر یک ختم قرآن میکنم) تا ساعت ٥ درگیر کارهای مهمانی هستم و در نهایت خانم مسئول فرم پر از امضای من را می گیرد و می گوید در کمیسیون مطرح می شود و جوابش هفته ی آینده می آید .
با همسرم تلفنی حرف میزنم می گوید یکی از اتوبوس های شرکتشان چپ کرده و گویی شکر خدا اتفاق خاصی نیافتاده و چند نفری را به بیمارستان فرستاده اند ولی مشکل جدی نیست. خدا رو شکر می کنم که امروز با همه ی حوادثش ختم به خیر شد.
وقتی به خوابگاه بر می گردم تنها هستم و غروب و اتفاقات سنگین امروز بغض می شود در گلویم و می ترکد ، های های گریه می کنم و کمی سبک می شوم....
امروز یک قسمت بد از یک سریال برای من بود از همان قسمت هایی که اگر کنترل تلویزیون دستت باشد حتماً میزنی جلو تا حس و صحنه های بدش در ذهنت نماند .... هنوز صدای جیغ خوف ناک خودم در سرم هست...
خدایا از فرصت دوباره برای انسان زندگی کردن بی نهایت سپاسگذارم .... خدای خوبم من را یک لحظه به حال خودم مگذار...
خوابگاه ، دانشگاه بوعلی سینا ، همدان
نظرات (1)
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 11:13
وای خداروشکر که به خیر گذشتتتتت
انشاءالله موافقت شه با مهمانیت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد