X
تبلیغات
زولا

خاطره ی یک روز

پنج‌شنبه 21 مرداد 1395 ساعت 10:56

حرفهای زیادی در سرم هست اما تکراری و کمی منفی ... سکوت می کنم و به جایش عکسی که با خرید محتویتاش حالم خوب شد را می گذارم 

* هوا گرگ و میش بود و گه گاهی نسیم خنکی می آمد. فروشنده عطاری سر صحبت را باز کرد و از اینکه می ترسد شکر بیاورد حرف زد ، گفت قیمت شکر 1400 تومان گران شده ، دست خودشان افتاده و پدر همه چیز را در می آورند من هم از ترس تعزیرات تا قیمت شکر ثابت نشود نمی آوردم. مغازه ام را می بندند، خانم! 

دخترک چاقی آن طرفتر ایستاده بود و سفارش تخم کتان و داروهای گیاهی برای لاغری میداد وقتی رفت ، مرد عطار باز هم گفت بنده ی خدا 19 سال بیشتر ندارد اما وزنش 100 کیلو است نمی تواند غذا نخورد من دکتری را بهش معرفی کردم که کارش خیلی خوب است حالا آمده داروهایش را بگیرد.

لوبیا و لپه هایم را ازش گرفتم و از مغازه اش بیرون آمدم چراغ های خیابان کم کم  روشن میشدند و ماشین ها مدام جلوی هم می پیچیدند و راننده ها دست و سر از پنجره بیرون می آوردند و گاهی هم چیزهای آبدار نثار هم میکردند . از پله های مغازه ی نساجی بالا رفتم  به فروشنده گفتم میخواهم کار کنم، پارچه برای فروش می خواهم فروشنده بسیار مرد محترم و ادب دانی بود از هر متر پارچه ایی که خریدم 5 هزار تومنش را انداخت و گفت اگر کارتان گرفت مشتری خودم بمانید. پسرکی دم در ایستاد دف میزد و آواز می خواند . خانم مسنی که با دخترش برای خرید پارچه ی روتختی آمده بودند 500 تومان به پسرک داد. پسرک گفت اجرتون با آقا امام رضا . گنبد طلا جلوی چشمان نقش بست و دلم هوایی شد . به مرد فروشنده گفتم انشالله هم دست من برای شما برکت داشته باشد هم دست شما برای من. 

پله ها را پایین آمدم نفس عمیقی کشیدم. حالم خوب بود ... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

** مثلاً نمی خواستم حرف بزنم 

نظرات (2)
یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 01:56
به به چقدرم عالییی
بیصبرانه منتظررم :)
امتیاز: 0 0
جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 00:41
دخترک پارچه فروش میخوای بشی ینییی؟ زوود زوود از هنرنماییت با پارچه ها کار بزار ببینیمم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه دخترک خیاط. میذارم میذارم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد